<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366</id><updated>2012-02-16T14:55:41.702+03:30</updated><title type='text'>پندار تلخ</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>82</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-6725554359596639845</id><published>2008-03-21T14:42:00.000+04:30</published><updated>2008-03-21T14:44:36.901+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;تمام شد -2/1/1387 &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-6725554359596639845?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/6725554359596639845'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/6725554359596639845'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2008/03/211387.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-6970827520899800211</id><published>2008-02-26T18:05:00.005+03:30</published><updated>2008-03-21T14:42:36.605+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;تلخ چون قهوه نوشیده شده؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;شاید باید رفت&lt;br /&gt;شاید باید خفت&lt;br /&gt;شاید روزی دیگر باید زیست&lt;br /&gt;شاید باید سوخت&lt;br /&gt;شاید باید ساخت&lt;br /&gt;قصه ما همین بود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;سرنوشت ما همین بود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در سه شنبه 7 اسفتد 1386 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-6970827520899800211?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/6970827520899800211'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/6970827520899800211'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2008/02/7-1386.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-7793375265799177765</id><published>2008-02-23T16:45:00.005+03:30</published><updated>2009-09-19T03:47:27.457+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار هفتاد و پنجم ، جفنگ دوم ؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;نبرد دروغین&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از اونجایی که دیگه قرار شده جفنگیات بنویسم هیچ کس در امان نیست. خلاصه یه حرف نامربوط هم یک اعلان جنگ محسوب می شه. من پای حرفهام وایستادم . لا اقل این رو ثابت کردم تا یه جواب منطقی و قانع کننده نداشته باشم از حرفهام کوتاه نمیام.&lt;br /&gt;اولش یه چند تا جفنگ نوشته بودم که به ترتیب بریزیمش اینجا . تا این که پسر قبیله از راه رسید و چند تا چیز برامون کامنت گذاشت. خوب اصولا نمیشه اینجور موقع ها از این سوژه های جفنگ ساز گذشت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;.&lt;br /&gt;اولین موردش رو که زیر همون کامنت بهش پرداختم. الحق و الانصاف نسبتی که پسر قبیله به عنوان مسلک من قرار داد ، می تونست یه جنگ تمام عیار راه بندازه. همون توضیح اندک هم که دادم از روی چشم پوشی بود و گذاشتم به حساب اینکه حالا جو گیر شده بود یه چی نوشت. برای همین اون رو دیگه اینجا مطرح نمی کنم. اما باقی قضایا ....&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;خوب از اونجایی که پسرقبیله شاعر خوبیه ، شعر زیاد می گه و البته منتقد قویی هم هست برای همین بقیه شعر ها براش کس شعره. اینجوری شد که احساس کرد چون منتقد قویی هست در مورد نثر هم می تونه نقد کنه . البته این رو همین الان بگم که من معتقد به نقد ام . بعد نگید پارسا ضد نقده . حتی یه منتقد ضعیف هم در مورد نثر هم می تونه نقد بنویسه . برای همین برای پسر قبیله هم این حق رو قایل هستم که می تونه در مورد نثر هم نقد بنویسه. اما کلا می خواستم یه چیز رو درک کنه که بابا جو نگیردت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه شیوه ای هست در جدل لفظی که بهش می گن ایجاد پیش داوری. اولا بگم که جدل لفظی هیچ ربطی به نقد نداره. بیشتر ابزاریه برای اینکه به هر شکلی که شده حرف رو به کرسی بنشونیم. الغرض یه جور سبک ژورنالیسمی هم هست. هدف چیه ؟ خوب از اسمش معلومه ، ایجاد پیش داوری. یعنی چی: یعنی اینکه اول کار یه پیش فرض خودخواسته رو به طرف مقابل تحمیل کنیم. ببینید اینها که می گم حاصل یه عمر تجربه هست . خلاصه هیچی نباشه چندین و چند جنگ کامنتی رو پشت سر گذروندیم. من با خود همین پسر قبیله بارها توی یک خاکریز باهم برای هم کوکاها وا کردیم. ماجرا ها را از سر گذروندیم . این ها همش درسه که من دارم می ریزم تو این بلاگ . الغرض پسر قبیله کامنت اش رو اینجوری شروع کرده :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;((من نمي دونم توي اين پست چي مي خواستي بگي يا چي كار مي خواستي بكني يا چيو مي خواستي ثابت بكني يا ... به احتمال زياد خودت مي گي چيزي رو نمي خواستم اثبات كنم ... چيز خاصي نمي خواستم بگم ... كار خاصي نمي خواستم بكنم ...خوب با اين پيش فرض هر چي دوست دارم مي گم ... گو اينكه بي ربط باشه يا مرتبط....))&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خدا وکیلی هر کی اینو بخونه چی می گه؟ غیر اینه که داره القا می کنه که اصولا نوشته قبل این قدر بی اهمیت و بی انگیزه و بدون دلیل نوشته شده که برای نظر در موردش من هم بدون انگیزه و بی ربط یا مرتبط نظر می دهم و دیمی و شکمی و هرچی دوست دارم می گم ......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به این می گن ایجاد پیش داوری. هرچند عملا چیزی رو به نوشته قبل نسبت نداده . و در حقیقت هم هویت نوشته قبل رو یه جورایی ترکونده .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ادامه پسر قبیله بند اول و گل اول رو به ثمر می رسونه نوشته که:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;1 طنز مثلاً پنهان توي اين پست ، زياد خوب نبود ... مخصوصاً اون قسمت لكه ي تخم مرغ ... تازه فكر مي كنم قرار بود انتقادي هم باشه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب این مساله که پسر قبیله نوشته قبل رو یک طنز تصور کرده خودش جای سوال بسیار دارد. تا اونجایی که به من مربوط بود من نوشته هام رو همیشه طبقه بندی کردم . مثلا بعضی ها رو گفته ام داستان. بعضی ها رو هم شعرگونه بعض دگر را واگویه. و دقیقا این ها را همانند ژانری ادبی ( توجه توجه از کلمه همانند استفاده کردم ) و یا همانند سبکی ادبی ( باز هم توجه توجه از کلمه همانند استفاده کردم) فرمتی خاص از نوشته پاره هایم تلقی کرده ام. البته پسرقبیله قبلا هم شعر گونه های من را شعر تصور می کرد تا آنجا که دیگر برای اینکه درک کند من شعر نمی گویم و ادعایی در مورد شاعری ندارم شعرگونه هایم را که اصولا شعر نبودند و شعرگونه بودند را دیگر سانسور کردم . دلیلش هم این بود که منتقد قویی در شعر همانند پسر قبیله ضایع بود که تو مخش نمی رفت که اونها شعر نبودند. اما این بار هم فرمت جدیدی که در وبلاگ افتتاح کردم را جفنگیات اسم گذاشتم و این یعنی اینکه طنز نیست. یه چیز من در آوردی خاص پارسا هست. مثل شعرگونه و واگویه . و اگر یه چیزی بود که از نظرم تو سبک های ادبی می گنجید حتما از همان عنوان استفاده می کردم. مثل داستان هایی که نوشتم که به نظرم فارغ از کیفیت نوشته ام در سبک نوشتاری داستان می گنجد. پس اگر این بار در مخ پسر قبیله فرو رود اینها جفنگیات است نه طنز . ادامه حرفهاش هم چون صغرای کلامش باطل است کبرای و نتیجه اش بر باد است. فقط اینکه من به لکه تخم مرغ انتقادی ندارم. همه می تونن لکه تخم مرغ داشته باشن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;2 مطلبت رو خيلي خوب شروع كردي و خيلي خوب تموم كردي ... كلاً چيزي كه من فكر كردم مي خواي بگي خوب بود اما يه ور ذهنم مي گه يه جور طعنه و كنايه ي دپرس گونه ي كلبي مسلكانه ي پندار تلخي پارسا هم توش بود ... خوب عيب نداره ... به هر حال قسمتي از وجودته3 استفاده ت از كلمات غير نرم ( مثل تخم و به قول خودت ...ير ) به نظر معذب ميومد ... احتمالاً خواستي بگي ما هم مي تونيم ... اما گويا زياد اينكاره نيستي&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این ها هم بند دوم و سوم کامنتش هست.&lt;br /&gt;در بند دوم طبق یه عادت قدیمی که تو همین نوشته من هم واضحه ، یه خورده نون بهم قرض داده که من هم اینجا هم ازش تشکر می کنم و من از همه آحادی که مرا تایید کردند تشکر می کنم. اما در مورد اون ور ذهنش هم قرار شد اینجا دیگه حرف نزنم . اصلا فکر بد نکنید فقط جو گیر شده بوده...&lt;br /&gt;اما بند سوم. حالا به کار بردن تخم کون کیر و کس چه افتخاری می تونست داشته باشه که من اونکاره نبودم. باشه آقا جان ، من ادعایی ندارم همه افتخار به کار گیری های تخم کون کیر و هرچی فحش خار مادری هم هست مال شما . من از این افتخار چشم پوشی می کنم و خاضعانه همه افتخار اون رو دو دستی تقدیم می کنم. فقط اینکه من در مورد تخم خودم حرف زدم پسر قبیله چرا بهش برخورده ؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;4 اما واژه ي كسخل رو خيلي خوب به كار بردي ... احتمالاً اينكاره اي5 كلاً اين تريپ نوشتنت كشش داره ... آدم رو تا آخر با خودش مي كشونه ... اين خيلي خوبه ... من حال كردم6 فكر كردي قبلي ها همه ش پندار بود ... ( از اين علامتاي خنديدن با اين شيطونيا بهش اضافه كن )7 مسير جديدت راحت تر و گيراتره و اگه احياناً دنبال تاثيرگذاري هستي ، تاثيرگذارتر هم هست8 پارسا ما تو رو به خاطر خودت دوست داريم ... هر جوري بنويسي باهات حال مي كنيم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این ها هم تتمه کامنت پسر قبیله هست که جای تشکر و تقدیر داره&lt;br /&gt;عادتی داریم ما که در انتها بعد که خوب حرفهامونو زدیم کلی هندونه زیر بغل یکدیگر قرار دهیم. و کلی بهش بگیم چه قدر باحالی . در ضمن از واژه کسخل هم که در نوشته قبل به خودم نسبت داده بودم هم تقدیر بعمل اومده.&lt;br /&gt;من هم در انتها باید بگویم که یکی از خوب ترین دوستای من این پسر قبیله هست که خلاصه از بودنشان کلی حال می کنیم و من باید تشکر کنم از همه عزیزانی که زحمت می کشند و من تک تکتان را می بوسم. یه وقت فکر ناجور نکنید همش با نگاه برادارنه می باشد. اینها هم هیچ کدوم هینت نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در شنبه 4 اسفتد 1386 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-7793375265799177765?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/feeds/7793375265799177765/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21297366&amp;postID=7793375265799177765' title='18 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/7793375265799177765'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/7793375265799177765'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2008/02/blog-post_23.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-510687790512607379</id><published>2008-02-16T22:39:00.002+03:30</published><updated>2009-09-19T03:46:10.977+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار هفتاد و چهارم ، جفنگیات تلخ شماره یک &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;عشخ نوششتن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;همیشه فکر می کردم که باید بتونم حرفهام رو بنویسم. این شد که بیشتر موقع ها نوشتن تنها همدم من شد. شاید روزی یه بار با نوشتن با خودم درد دل می کنم. هر چی تو سرم ، تو دلمه می نویسم. این جور نوشتنام بدون هیچ تکلفی و هیچ دستور زبانی ، همونیه که همون لحظه میاد روی کاغذ. یا می خوره روی صفحه کیبورد. اون وقتا که خونه بودم، آبجیم گاهی دستنوشته هامو کش می رفت و می خوند. منم که خوب می افتادم دنبالش تا دفترم رو یا اون تکه کاغذی که دستش بود رو پس بگیرم و نذارم بخونه. چه صفایی داشت این جنگ و گریز ها . بعد ها یه پوشه سبز بود که پر شده بود از کاغذ های ریز و درشت و با خط های خرچنگ قورباغه که تو جاهای مختلف نوشته بودم از کلاس انتقال حرارت بگیر تا توی تاکسی یا توی کافه تریای دانشگاه. یه مدت هم عادت کرده بودم مکان و تاریخ و ساعت هم می نوشتم زیرش. لابد فکر می کردم بعد ها این دستنوشته ها بعنوان دستنوشته یکی از مشاهیر معاصر ، مهمه که مردم بدونند چه موقعی نوشته شده. یاد اون روزای کسخلی هم بخیر. همه اون پوشه سبز طی یک عملیات شهادت طلبانه دود شد رفت هوا. بعد از اون دوران باز هم می نوشتم . اما دیگه فقط می نوشتم و شاید بعد از اینکه نوشتنم تموم می شد اون کاغذ خودش نیست و نابود می شد. یا همون موقع مچاله می شد و از شیشه تاکسی پرت می شد بیرون. یا از سطل آشغال سالن چهار سو سر در می آورد. یا گاهی حتی وحشیانه تر محل نگه داری آدامس جویده می شد تا مردم رو آدامسی نکنه . این بود تا رسیدیم به دورانی که یه مدت گفتم اصلا نمی نویسم . مگه مرض دارم هی بنویسم. مگه کلم بوی قرمه سبزی می ده که هی بنویسم. این شد که یه مدت دوره ترک رو گذروندم و پاک شدم. دوره پاکی هم گذشت و باز من به نوشتن معتاد شدم. از این دوران بود که دیگه از اصالت کاغذ و قلم دست برداشتم و به ضرب آهنگ کیبورد و نرم افزار ورد ایمان آوردم. اما خوب گاهی با این گاهی با اون باز می نوشتم. باز هم خیلی از نوشته ها سیو نمی شد خیلی ها هم پاره می شد. این بود تا رسیدم به دوره بلاگری . تو دوره بلاگری برخی از نوشته ها که همچین با کلاس بودند و شق و رق تو قالب های ادبی ایستاده بودند رو همچین تو بلاگمون پست کردیم. خلاصه تو جماعت بلاگرهای مدرن و نیمه مدرن و گذر کرده از مدرن و حتی گذر کرده از گذر کرده ی مدرن هم گفتیم که اهن. یعنی آره.&lt;br /&gt;اما خوب بعد هم نوشتم هی نیمه کاره رها کردم . یعنی خیلی از داستانها را می نوشتم اما یا نصفه نیمه می زدم تو بلاگ یا فقط اولشو یا کلا نمی زدیم تو بلاگ ولی خداییش یه داستان نوشته بودم خیلی توپ بود . از ساعت 2 شب تا صبح طول کشید . بعد چون عادت کرده بودم به سیو نکردن و بستن ورد ، هیچی دیگه داستان رو دخلش رو آوردم و البته چند ساعت بعد که فهمیدم که چی کار کردم گفتم به نیمه تحتانی تخم دست چپی مبارکم .&lt;br /&gt;خلاصه حکایت نوشتنامون داشت خیلی می رفت تو فرم و قالب و سبک و از این زرهای مفت که دیدیم ای داد بیداد دیگه اینقذه اینا داره اصل می شه که نوشتنه داره از دست می ره. این شد گفتم که من نوشته هام مثل بچه های دنیا نیومدم آب ..یرم هستند . درسته که بعضی هاشون جاشون توی چاه توالت بوده ، بعضی ها هم که توی تار و پود شرت هایم جا خوش می کنن که باید به ضرب زور پودرهای شوینده آنزیم دار که تلویزیون تبلیغ می کنه که حتی لکه تخم مرغ رو هم پاک می کنه &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;( اشتباه نکنید منظورشون اینه که مردم حداقل هفته ای یه بار تخم مرغ می شکنن روی لباسشون ، منظور دیگه ندارند )&lt;/span&gt; باید از بین ببرمشون . خلاصه دیگه اجازه بدید نگم بقیه بچه های دنیا نیومدم چه بلایی سرشون اومده . اما خدا وکیلی بینشون هیچ فرقی نذاشتم. همشون برای من یکی بودند. خلاصه اینکه نوشته هام رو هم بینشون فرق نذارم و از این نوشته های آس و دوست داشتنی خودم رو هم تو وبلاگ ارجمندم بزارم .&lt;br /&gt;البته نا گفته هم نمونه که همه اینها بهونه ای بیش نیست. راستش خسته شدم از داستان های صد من یه غاز نوشتن. یا شاید بهتره که یه مدت داستان ها مو پاره کنم و دور بریزم. و این شر و ور های گهربارم رو بزارم توی وبلاگ . &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;(البته تصمیم از قبل گرفته شده . اینها همش فضا سازیه ) &lt;/span&gt;الغرض یه نیت پلید دیگه هم دارم که این جور نوشته هامو یه پوشش و استتاری قرار بدم که یه سری فحش و لیچار بار این بلاگر های محترم کنم . اینو به هیچ کی نگین . این ایده همین الان به سرم زد.&lt;br /&gt;خلاصه&lt;br /&gt;این جوری شد که&lt;span style="color:#ff6666;"&gt; پارسای پندار های تلخ&lt;/span&gt; عوض می شه به &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;پارسای جفنگیات تلخ&lt;/span&gt; مثل بارباپاپا که عوض می شد. البته یه بار خواستم مثل واتو واتو به هزاران هزار پارسا تکثیر بشم نشد. البته من چوبین رو هم خیلی دوست داشتم. در ضمن در عرض دو روز همه قسمت های هری پاتر رو که تا حالا ندیده بودم رو هم دیدم. فکر نکنید تحت تاثیر قرار گرفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در شنبه 27 بهمن &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;1386 &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-510687790512607379?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/feeds/510687790512607379/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21297366&amp;postID=510687790512607379' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/510687790512607379'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/510687790512607379'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-2916279041465955140</id><published>2008-01-02T22:26:00.000+03:30</published><updated>2008-01-02T22:36:51.340+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار هفتاد و سوم، یه روز برفی؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;و باز برف....&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;صبح که بیدار شدم مثل بارها که غافلگیر شده بودم غافلگیر شدم. پرده رو که کنار زدم هجوم سفیدی برف بود که به چشمای خواب آلودم سرازیر شد. برف اومده بود و بارها توی این سالها اینجور غافلگیر شده بودم . غافلگیری که شیرینه. بچه که بودم تعطیلی برف لذت بینهایتی داشت .لذت برف بازی و آدم برفی ساختن. بزرگتر که شدم زیبایی برف و حس آروم و بیصداش. یاد جیغی و ویغی افتادم که برای برفها ساخته بودم. یاد گفتگو هام با برفها. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اما امروز که زدم وسط برف ها ، برفها حرفی برام نداشتند. فقط سرد بودند. یه موجی از تهی بودن و خالی بودن به درونم ریختند . امروز برف اومد . مثل همیشه آروم و بی صدا اومد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;برف که می بارید و من زیر اون توی خیابونای شهر قدم می زدم منو یاد نگرانی مادرم می انداخت که نگران بود از برف بازی ما و سرما خوردن. یاد اون روزی اوفتادم که با خواهرم با اصرار مادرم رو بردیم وسط برفهای حیاط خونه. و اون هم با ما برف بازی کرد و حس شیرین برف بازی اونقدر بود که دیگه از اینکه با خواهرم دست به یکی کنن و منو برف بارون کنن نترسه و حتی سرما خوردنم یادش بره . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;امروزم مثل همیشه قبل از اینکه برف ها را زیر پام له کنم دولا شدم و یه مشت برف برداشتم و به بلورهای برف خیره شدم . بازم سعی کردم که صدای جیغ و ویغ برف ها رو بشنوم. بازم مثل همیشه قبل از اینکه پام رو روی برف ها بگذارم به برف هایی که برداشته بودم بوسه زدم و خدا را شکر کردم به بزرگیش و این برفهای زیبا و دعا کردم که مادرم رو شفا بده و ازش خواستم که به من کمک کنه تا بتونم تصمیم درست بگیرم. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در چهارشنبه 12 دی 1386 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-2916279041465955140?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/feeds/2916279041465955140/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21297366&amp;postID=2916279041465955140' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/2916279041465955140'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/2916279041465955140'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-9139174475684249821</id><published>2007-12-08T18:59:00.002+03:30</published><updated>2009-09-19T03:49:16.506+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار هفتاد و دوم، داستانی از نو؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;وقتی که گنجشک شدم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#333333;"&gt;پاره یکم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهریور گرمی هست. صبح اول وقت، مثل همیشه، اولین کسی که تولدم را تبریک گفت خواهرم بود. چند روزی هست که این فکر در سرم موج می زند و امروز ، روز عملی شدنش هست. تمام دست نوشته ها و روز نگارهایم را جمع می کنم. از وقتی که از آسایشگاه مرخص شده بودم تا امروز، هر چه که نوشته بودم، هرچه که اثری از من در آن بود. چهار سال از اون روز می گذشت. البته مجموع نوشته هایم زیاد نیست ولی با اونها در حیاط خانه آتش را روشن می کنم. در چند لحظه آتش شعله ور می شود. حالا نوبت روز نگارهاست. برگهایی که در این 4 سال هر شب نوشته بودم را دانه دانه پاره می کنم . بعضی شبها به یکی دو خط نوشتن قناعت کرده بودم و بعضی شب ها بسیار بیشتر. این عادتی بود که از دوره دبیرستان شروع شده بود. سال دوم دبیرستان که بودم، معلم ادبیات دو خاصیت در من کشف کرد و مدام من را تشویق به بارور کردن آنها کرده بود. یکی همین نوشتن بود که به اصرار او و تشویق هایش عادتم شده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديگر وقتش هست که این عادت را ترک کنم. صفحه صفحه از آن ها را می کنم. نگاهی به آنچه بر من گذشته و بعد شعله های آتش هست که آن کاغذ ها را در هم می پیچد و مچاله ای از خاکستر از آنها به جا می گذارد. احساس تباه شدن و سوختن وجودم را پر کرده است . این روز ها مدام به این فکر می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***********************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از خواب بیدار شدم. می دانستم که به هدفم نرسیدم. احساس بی وزنی می کردم. درونم، مزه خون گرفته بود. گلویم درد می کرد. انگار همچنان لوله شستشوی معده در آن مانده بود. با یاد اون لوله عق می زدم. اما درونم چیزی برای تخلیه شدن وجود نداشت. نگاهم به لوله سرم و اون محفظه که قطره قطره سرم می چکید تا در درون رگهایم جاری شود، خیره مانده بود. فکر اين که این قطره ها ماموریت داشتند، زندگی را به من برگردانند مشمئزم می کرد. سرم را از دستم کندم. کمی خون از جایش جاری شد. صدای قطره ها که بر زمین می چکید حس پیروزی به من می داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;- وای این چه کاریه کردی؟ اگه می خواهی از این کار ها بکنی دست و پات رو می بندم . اینو جدی میگم. هنوز نمی خواهی بفهمی چه کار احمقانه ای کردی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرستار بود که از در وارد شده و عتاب آلود حرف می زد. حوصله چرندیات و تهدید هایش را نداشتم. صورتم را برگرداندم که نبینمش. او هم مشغول نصب دوباره سرم به دستم شد. دلم می خواست مقاومت می کردم تا او هم به تهدیدش عمل کند و دستهایم را ببندد . اما حوصله و توان این نبرد را نداشتم. از اتاق که بیرون رفت دوباره سوزن سرم را از دستم درآوردم و رهایش کردم تا قطره ها به زمین بچکد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***********************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;- آخه من چی برات کم گذاشتم. همه چی که داشتی. تو که این همه به درس و کارهات علاقه داشتی. توی دانشگاه هم که از همه بهتر بودی. این همه دوست و رفیق داری. آخه چی شد این کار رو کردی؟؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبق معمول به نقطه نامعلوم خیره بودم و سکوت را بر هر جوابی ترجیح می دادم. در این چند روزه پدر، مادر و برادر بزرگترم صد بار از من پرسیده بودند چرا؟ اما من سکوت کرده بودم. یعنی به طور کل حرف نمی زدم و ساکت مانده بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که قرار بود مرخصم کنند دکتر بیمارستان به پدرم گفته بود که این سکوت من اختیاری و به خاطر افسردگی هست و توصیه کرده بود که بعد از یک هفته اگر این روند ادامه داشت به یک مشاور یا روانشناس مراجعه کنند تا مساله ریشه ای پیگیری شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدرم فردای همان روز که از بیمارستان مرخص شدم من را پیش مشاوری برد که بعد از آن چند ماه هر روز، چند ساعتی، تحت معالجه و نظرش بودم. دکتر مختاری مرد جوان، خوش صحبت و خوش مشربی بود. در همان جلسه اول پدرم را متقاعد کرد که نگرانیش بیش از حد زیاد است و باید بگذارند که من آرام آرام به زندگی طبیعی برگردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک هفته ای بیشتر نگذشته بود و من همچنان از دنیا فاصله می گرفتم و به درونم فرو می رفتم. بیشتر اوقات خواب بودم و گاهی هم که بیدار بودم از جایم بلند نمی شدم. در همان خیالات غوطه می خوردم. فکر حمید و غرور خودم که بهترین را از من گرفته بود. همان حرفهای نگفته، همان عذرخواهی هایی که باید می کردم و نکرده بودم، همان ها را در ذهنم تکرار می کردم و هر لحظه بیشتر در خودم فرو می رفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***********************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برادرم بعدها تعریف می کرد که آن شب با صدای نعره من از خواب پریده بودند و سرآسیمه اهل خانه به اتاق من آمده و دیده بودند که من در حالی که نعره می زنم با دست بر سر و صورت خود می زنم و چنگ در موهایم و تقلا کنان خودم را به در و دیوار می کوبم. یادم نمی آمد که چرا این حال به من دست داده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردای آن شب دکتر مختاری- که تنها چیزی که توجهم را همیشه به او جلب می کرد بوی ادکلن اش بود- به پدرم با همان گفتار شیوایش توضیح داده که بهتر است مدتی در یک آسایشگاه تحت مراقبت باشم و البته به پدرم قول داد که من را تحت درمان دارویی قرار ندهند و از روشهای ديگر و مشاوره و روانکاوی معالجه ام کنند. از همان مطب دکتر با معرفی نامه ای که نوشته بود و هماهنگی تلفنی، به یک آسایشگاه کوچک در کوچه پس کوچه های قلهک منتقل شدم. دوره و تجربه جدیدی در زندگیم شروع شده بود و من همچنان به سکوت ادامه می دادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک برنامه تقریبا ثابت داشتیم. تعداد کمی بیمار آنجا بودند. شاید بیست نفری می شدیم. به نظر من که همگی آدمهای معمولی و سالمی بودند، مثل خودم . اما این را می فهمیدم که چیزی هست که قابل حل نیست. از همان ابتدا برنامه ای منظم داشتم و مهمترین قسمت آن هم جلسه یکی دو ساعته مشاوره با دکتر مختاری بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اوایل دکتر سعی می کرد من را وادار به حرف زدن بکند. بعد که نتیجه نگرفت، در آن ساعت ها از خودش و دنیای اطرافش و احساسات خودش می گفت. کم کم احساس کردم که بیشتر از آنی که بخواهد من را درمان کند، یک گوش شنوا و آرام برای درد دل های خودش پیدا کرده است. شاید هم این شیوه کارش بود که حس اعتماد را در من ایجاد کند. به هر حال من سرسخت بودم. بعد از یکی دو هفته سعی کردم از فرصتی که ایجاد شده، استفاده کنم و افکارم را سر و سامان بدهم. جز محیط مطبوع و پر درخت آنجا هیچ کدام از کارهایی که می کردند بر روی من تاثیر نداشت و من در درونم آرام آرام خودم را باز می یافتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***********************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;- دکتر مختاری می شه این بار شما حرفی نزنید و بگذارید چند تا مساله را با شما در میان بگذارم؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دکتر که برق موفقیت را در چشمانش می توانستم ببینم، با حرکت سر موافقت خودش را اعلام کرد. به گمانم سرسختی من آنقدر او را ترسانده بود که حتی جرات حرف زدن هم نداشت که مبادا باز من ساکت شوم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;- متشکرم دکتر. اول اين که من کارم اینجا تموم شده . بعد از این جلسه زنگ بزنید خانواده بیان دنبالم. دوم اين که تنها توضیحی که شایسته است در مورد من به خانوادم بدید اینه که فشار درس و دانشگاه و اون همه فعالیت باعث اون کار شده بود.&lt;br /&gt;- عزیزم دقیقا درست درک کردی. اتفاقا چند روز قبل هم که پدر مادرت به من مراجعه کرده بودند من هم ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاه عتاب آلود من، دکتر را وادار به سکوت کرد و باز با حرکت سر عذر خواهی کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;- سوم اين که من تصمیم هایی گرفته ام که انتظار دارم به خانوادم حالی کنید که با من مخالفت نکنند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دکتر با حرکت دست به نوعی که انگار می خواهد اجازه بگیرد، اشاره کرد که چیزی بگوید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;- می شه بگی چه تصمیم هایی؟&lt;br /&gt;- بله . می خوام از فضای کار هاي قبلیم دور بشم. از درس و دانشگاه. یعنی دیگه ادامه تحصیل نمی دم. از هنر و تئاتر هم می خوام فاصله بگیرم. فقط شاید جامعه شناسی رو کمی دنبال کنم. می خوام فعال بشم. از تئوری و حرف می خوام وارد عمل بشم. وارد سازوکار های اجتماعی سیاسی بشم. می خوام تجربه هایی از جنس واقعی داشته باشم. می خوام از توجه به احساسات و عواطفم دور بشم. مشغولیت هایی دیگه ای ذهنم رو پر کنه . وارد مسایلی بشم که مقوله احساسات توش نقش نداشته باشه. دنیای عقل گرایی.&lt;br /&gt;- خوب این تصمیم خوبیه اما می خواهی در مورد احساسات هم حرف بزنیم ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این بار نگاه عتاب آلود هم دیگر فایده نداشت . دکتر می دانست که روزه سکوت شکسته است و دیگر کار بی معنی خواهد بود و من به آن اقدام نمی کنم. می فهمیدم که قصد دارد که سرنخ گفتگو را در دست بگیرد و عقده چند ماه روانکاوی ناموفق را جبران کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;- نه نمی خوام صحبت کنم&lt;br /&gt;- اما...&lt;br /&gt;- اما ندارد این سه مطلب را به پدر و مادرم بگویید. دیگه صحبتی با شما ندارم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از جایم بلند شدم . احساس نارضایتی را در چشمهای دکتر می توانستم ببینم اما اهمیتی نداشت. به هرحال احساس پیروزی در اعلام سلامت من به خانواده ام را داشت.&lt;br /&gt;این گونه دوره جدیدی از زندگی ام آغاز شد. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ffcc33;"&gt;ادامه دارد.....&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در شنبه 17 آذر 1386 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-9139174475684249821?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/feeds/9139174475684249821/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21297366&amp;postID=9139174475684249821' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/9139174475684249821'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/9139174475684249821'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-57289885068016997</id><published>2007-11-20T21:45:00.000+03:30</published><updated>2007-11-20T23:06:52.481+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار هفتاد و یکم، ورود به دهه هشتم نوشته ها اما آیا تلخ؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;وقتی که فکر می کنم&lt;br /&gt;به زندگی&lt;br /&gt;به آینده&lt;br /&gt;به این آمد و شدهای آدم ها به دلم&lt;br /&gt;به روزایی که تنهایی تنها دمساز من خواهد بود&lt;br /&gt;به روزایی که می شد به لحظه های ناب عاشقی گذروند&lt;br /&gt;اما یه قهر کودکانه اون ها رو تباه کرده&lt;br /&gt;به آدمهایی که می شه دوسشون داشت&lt;br /&gt;به زندگی های درب و داغون اطرافم&lt;br /&gt;و به اولین بارون پاییزی امسال&lt;br /&gt;که مرا به خود می خواند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گلایه دوستم که از خیس شدن می نالید&lt;br /&gt;و دلش جای خالی یه عشق رو فریاد می کرد&lt;br /&gt;به لحظه هایی که اشک آماده جاری شدنه&lt;br /&gt;به لحظه هایی که احساس می کنم همونیم که باید باشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اونوقت دلم می خواد به فرهاد گوش کنم&lt;br /&gt;سردی هوا رو به یه چایی نیمه گرم ببخشم&lt;br /&gt;بشینم و بنویسم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در سه شنبه 29 آبان 1386 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-57289885068016997?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/feeds/57289885068016997/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21297366&amp;postID=57289885068016997' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/57289885068016997'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/57289885068016997'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-3453359306128004333</id><published>2007-10-10T00:40:00.000+03:30</published><updated>2007-10-10T00:57:25.162+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار هفتادم، سر فصلی دیگر ...... ؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;سپاس گذاري&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خدا يا تو را شكر مي گويم&lt;br /&gt;خدا يا لحظه هايي است كه در درونم سرشار از تو مي شوم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;شوق وجودت دلم را لبريز مي كند&lt;br /&gt;خدا یا تو را يافته ام در لحظه هاي نابي كه تنها گريسته ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا یا تو را شكر مي گويم .&lt;br /&gt;تو را شكر مي گويم به خاطر همه آنچه كه در وجودم قرار دادي&lt;br /&gt;و ديدم كه ديگراني آن ها را ندارند و ديدم كه چه قدر بی نوا هستند ديگراني كه آنها را ندارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا یا تو را شكر مي گويم كه بخشيدي به من ذهني را كه تو را مي فهمد و دلی دادي كه مهر را مي ستايد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا تو را شكر مي گويم.&lt;br /&gt;شكر مي گويم كه مرا اسير بندهايي نكردي كه نتوانم تو را حتي در اين تلخ خانه شكر گويم و اسير بند نوشته ها نشوم. در بند قالبهاي مدرن آنچنان فرو نيافتادم كه شكرت را نتوانم فرياد كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا یا ، عشق را به من آموختي. در درونم گوهري فروزان يافته ام كه خاموش نمي شود و پرستوها در فصل هجرت و آن گنجشكها و درخت توت به من گفتند كه آن عشق است و من سرشار از آن شدم. خدا یا چگونه سپاس اين همه را بگويم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا یا تو را شكر مي گويم كه غم عشق را نيز به من چشاندي و تلخي دور بودن و هجر و تنهايي و به من آموختي صبوري را و گداختيم و سوزانديم تا نور بگيرم و از دل سنگ رهايي ام دادي و دلي دادي كه لرزيدن گنجشككي در سرماي زمستان را طاقت نباشد و بجوشد و گريه بزايد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداي من كه باري ديگر گفته بودم كه ناميدنت با اين نام چه شيرين است، تو را شكر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;مي گويم به خاطر چيزهايي كه حتي نمي دانم كه به من بخشيده اي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا یا تو را به خاطر توان اين سپاس گذاري نيز شكر مي گويم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر من ببخش از مهر و بخششي كه در وجودت ساري است و مرا به صبوري زينت ده.&lt;br /&gt;خدا یا بر دل آدمها رحم را جايگزين خودخواهي هايشان كن و قانون مهر را به اين مردمان باز گردان هرچند كه قدر آن را ندانستند و توان شكر اش را از دست دادند.&lt;br /&gt;خدا یا گفتگو با تو به همين سادگي امكان پذير است. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در چهارشنبه 18 مهر 1386 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-3453359306128004333?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/feeds/3453359306128004333/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21297366&amp;postID=3453359306128004333' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/3453359306128004333'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/3453359306128004333'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2007/10/blog-post_10.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-9218645970644551601</id><published>2007-10-04T13:51:00.000+03:30</published><updated>2007-10-04T13:55:11.933+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار شصت و نهم، یک روش تلخ اما …؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;صبوری، سکوت و سپاسگذاری زینت بخش قلب است.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در پنجشنبه 12 مهر 1386 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-9218645970644551601?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/feeds/9218645970644551601/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21297366&amp;postID=9218645970644551601' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/9218645970644551601'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/9218645970644551601'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-2245948138664811362</id><published>2007-09-02T12:01:00.000+03:30</published><updated>2007-12-07T20:29:36.942+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار شصت و هشتم، تلخی ِآتشی قدیم؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;از اینجا آغاز می کنم!!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چه اهمیت دارد آنچه که دیگران از این نوشتار پندار کنند که من نه فریفته ام، نه به یغما برده ام، نه آسیبی زده ام، نه و نه و نه. که بارها شنیدید از من که پسرکی هزار ساله ام که هزار بار زندگی کرده ام  و اکنون در آستانه گذری دیگر از آغازین روز بودشم ، که در چندی سال پسین تر چهار بهار را ندیده گرفتم، بلكه به آتش کشیدم و از صفحه ضمیرم پاک کردم. اما اکنون .....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باری نوشته بودم که من فراموش کرده ام و به فراموشی سپرده ام، چهار سال از آنچه که از من گذشته است و چه سالهایی . امروزها به این نتیجه رسیده ام که چندی است رسیده ام که امروز واگویه اش خواهم کرد و آن این که در چرخش روزگار و در گذر سالها ،  اندکی آفریده می شوند تا بار پر رنجی را با خود مجنون وار داشته باشند. روزی که از مجنون می خوندم نمی فهمیدم که امروز می فهمم که سوز آواز ایرانی و ساز ایرانی از کجاست که بسیاری از حقایق لطیف که بر واژه ها ساری نمی شوند و من نتوانستم هیچ گاه آنگونه که آنها را درک کردم بگویم که شهودی در پر رنج ترين لحظه ها بود. آن زمان که چهار سال را برگ به برگ به آتش سپردم ، در درونم چیزی می سوخت که از آتش هیمه ای که برگ نوشته خاطره ها را در خود فرو می خورد بسی بزرگ تر بود که  مرا سوزاند. کاش سوختنی بود نباتی، که خاکستر به جا می گذاشت که چه بگویم از سوختنی که زنده تر می کند و هشیارتر و رنجی که افزون از پیش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باری چهار سال برگ تری بود که به پای چیز عظیمی ذبح شد و چه قربانی اندکی. بعد از آن آنقدر ناتوان بودم که به تنهایی و خلوتی ملکوتی پناه برده بودم و می نوشتم تا پر بگیرم و یارای پریدنم باشد. از تارهای دلم و از زخمه های روحم می چیدم و می بافتم بالی را که می باید بال پریدن می بود. آنچه که از رنجها و سوختنها مانده بود . آنچه که از پارسا مانده بود. آنچه که هست او بود آنچه که عشق او بود. آنچه که پریشانی اش بود آنچه که مجنونی اش بود و دیوانگی. آنچه که از یار مانده بود. آنچه که ....&lt;br /&gt;می بافتم و می بافتم و رها می شدم و بال می گرفتم . چهار سال دیگر نبود و سوخته بود. و من خود را در چهار سال قبل تر می یافتم . هر چه بود ریخته بودم. هر باری که بود هر چه پرداخته بودم هر چه که نوشته بودم هرچه که اندیشیده بودم هرچه که ساخته بودم. همه را همه را ریخته بودم و پارسا همان پسرکی بود که در نمایش آی جنون خسته برهنه دلمرده بر جا مانده بود. و هیچ با خود نداشت . از نو می بافت از نو می ساخت از نو از نو . اما چه بگویم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از یغما گری که آمد .&lt;br /&gt;و مرا در مهلکه ای انداخت که از آن سوخته بودم.&lt;br /&gt;و به یغما برد .&lt;br /&gt;همه دل و آیین ام.&lt;br /&gt;همه بال ها و پرواز ها را.&lt;br /&gt;همه پرداخته ها را&lt;br /&gt;من هم که مجنون&lt;br /&gt;فرهاد زاده عشق شیرین&lt;br /&gt;و من .... بیچاره من&lt;br /&gt;بالها از دست رفت. و آواز پریدن خاموشی گرفت&lt;br /&gt;و زمزمه گنجشكها مرا به جنون سقوط کشاند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش یغماگر ستمگر کمی رحم داشت و دل . کمی طعم سوختن چشیده بود و دلش می سوخت به حال&lt;br /&gt;نزاری که هیچ دلش برایش نسوخت و همه چیز را با نیرنگی ببرد که هنوزم عاشقش ام و می دانم که می مانم.&lt;br /&gt;و یغماگر ستمگر می دانست که خود را به آتش کشانیده ام و چهار سال ،  می دانست و دیده بود با چه زجری و دردی بالی می بافتم که آنِ او  کردم......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه چیز به هدر رفت همه آنچه که بعد از آن روز که چنین روزی بود در چندی سال پسین تر که حواله عاشقی ام را به آتش سپرده بودم و در میان آتش رفته بودم و سوزانیده بودم . که چهار سال سوخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکنون در آستانه گذری دیگر از آغازین روز بودشم، همه آن چهار سال باز گشته و همه آنچه که می باید. که آتشی است نه نباتی که هر چه بیشتر سوزاند زنده تر کند و خوشا به حال بی غم آنها که نمی فهمند و نخواهند فهمید . فراری نیست . راه گریزی نیست که بر سرشتی آمدستم که هم سرشتانی اندک اند در این حوالی که می بایست آتشی را از پس هزاران  پشت تر خویش و از دل تاریخ پاس بدارند به رسم نیاکان و در این دوران می بایست دل به آن بسوزانیم تا خاموش نشود.&lt;br /&gt; سر می نهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درمانی برای دردهایی نیست جز آتش . جز سوختن . مرهمی نیست . التیام دردی نیست. از قبیله فراموش کنندگان نیستم . از مردمان بی عار دمدمی نیستم. از مسلک هرزه گران مدرن نیستم . من از قبیله ای قدیمم که .... روزی خواهم گفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پارسا!! به سی رسیدی اندکی دیگر بیش باقی نیست . تحمل می بایدت. صبوری کن و دندان بر رنج جگرت بفشر . اندکی دیگر بیش باقی نیست . &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در دو شنبه 12 شهریور 1386 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-2245948138664811362?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/2245948138664811362'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/2245948138664811362'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-8951342451459735315</id><published>2007-07-10T11:30:00.000+03:30</published><updated>2007-07-10T11:44:57.721+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار شصت و هفتم ، تردید و تلخی؛ &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;تردید پاییزی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;هوا رو به سردی می رفت. باد ملایمی برگهای باقی مونده روی درخت رو به بازی گرفته بود. پارک ساکت تر از همیشه در خلوت پاییزی خود فرو رفته بود. فقط صدای خش خش جاروی پیرمرد باغبان از گوشه ای موسیقی برگهای خشک را می نواخت. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;آرام بود ولی در درونش مزه خون مرده ای موج می زد. سعی می کرد هر برگ خشکی که در راهش بود با صدای دلخراشی له کند. صدای خرد شدن، موسیقی بود که تارهای درونش در بسامد آن به صدا در می آمد. در ژرفای درونش به سوال بی پاسخی که روزها از خود پرسیده بود می اندیشید. و باز در اندوه بی پاسخی بیشتر فرو می رفت. به گوشه دوری از پارک به اتاقک باغبان پیر رسید. باغبان دست و صورت خود را در کنار شیر آبی نزدیک اتاق می شست. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;در چهره پسر خیره ماند. چهره دلنشینی بود. در دلش احساس خوشایندی یافت. احساسی که سالها در درونش می یافت. نوعی از خاطره که گرد سالها جارو زدن بر آن نشسته بود اما همچنان خیال انگیز. غمی که در چهره پسر بود چون باد سردی به صورتش می خورد. می توانست آن اندوه را درک کند. اندوه پسر چیز غریبی نبود. می توانست همه دل شکستگی پسر را تصور کند. حتی می توانست به یاد آورد که چندین پسر اندوهگین را دیده است که آنها نیز اندوه خود را در خلوتی پارک تقسیم می کردند. حتی تمام دل شکستگی های خود را به یاد داشت. به چشمان پسر خیره مانده بود و شیر آب همچنان باز بود. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;نگاه باغبان چون آهن ربایی نگاه پسر را نیز به خود خیره کرده بود. در دلش نگاه پیرمرد را آزاردهنده نیافت. باز هم نگاهی بود که آشنایی ها در آن موج می زد. همان آشنایی های همیشگی. همان احساس یکی بودن ها. از یک جنس بودن ها. همان نگاهی که روزی او را عاشق کرده بود. نگاهی که جادوی بزرگی در درونش نهفته داشت. یا شاید چون اژدهایی خفته که اگر بیدار می شد آتش نفسش بسیار سوزان بود. به یاد می آورد شبی را که آن اژدهای خفته را بیدار یافته بود. به یاد می آورد چگونه در دلربایی آن جادوگر به دام افتاده بود. چگونه دل باخته بود. و باز تکرار خاطرات عاشقی ها . قطره اشکی که تاب آن خاطره ها را نداشت از گوشه چشمش فرار کرد و چکید و چون دل کندن آسان نبود بر گونه های پسر خود را غلطاند و گونه های سرد را به خود آغشته کرد و در برابر باد خود را به تقدیر سپرد. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;پیرمرد با دیدن آن قطره اشک آهی کشید. می دانست در درون پسر چه غوغایی است. می دانست اکنون کدام اکسیری درمان دردش است. و کدام سخنی التیام زخمش. آیا این بار جرات آن می یافت که به درون پسری غمگین پا بگذارد؟ یا باز همان تعلل همیشگی؟ همان ترس از گفتن؟ همان ترس از نه شنیدن؟ با خود گفت من می خواهم دردش را تسکین دهم. دردی که سالها طعم آن را چشیده ام و سالها را با آن سپری کرده ام . من می دانم چه بر روز او آمده است . و چگونه باید بعد از این ادامه دهد. من می دانم چرا؟ من جواب سوال بی پاسخش را می دانم. می خواهم او را رهایی دهم. کمک باشم. مرهم باشم. اما اگر نه گفت چه؟ اگر ترسید از من چه؟ اگر دلش نخواست پیرمرد باغبانی طبیبش باشد چه؟ تردید این بار نیز کار خود را می کرد. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;چیزی در درونش می گفت کاش به کنار آن باغبان بروم و ساعتی را با سادگی زندگی اش سپری کنم. حتما می توان در او چیزهایی یافت که ارزش شنیدن داشته باشد. ساعتی از این درون سردرگم دور شوم . اما اگر بروم ؟ این نگاه را می دانم از چه جنسی است. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;پیرمرد باغبان در آن فاصله زمانی که پسر از کنارش رد می شد . تمام اندیشه هایش را مرور کرد. با خود می گفت که می دانم این دل های شکسته بازمانده قبیله ای قدیم است از تبار شرقی. قبیله ای که هرگز منقرض نشد و هر دورانی خود را زایید و بود تا امروز و می ماند تا فردا. اهالیش روزگارانی بود که فهمیده می شدند اما افسوس که این دوران روزگار فهم آنها نیست. این دوران روزگار فردیت هایی نو شده از جنس لذت است و فقط نفع بیشتر و نه چیزی بیش از این. آری می توان تمام بودش های اکنون را در همین جمله خلاصه کرد. ای کاش می توانستم به او بگویم. ای کاش این تردید و این هیبت باغبانی با من نبود. ولی بود. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;با خود فکر می کرد یعنی کسی پیدا می شود که مرا بفهمد. من دوست داشتمش. چرا اینقدر مهر بی معنی شده. چرا عمر های یکی بودن ها کوتاه است. من که یک رنگ بودم با همه وجودم بودم. چرا اگر نمی خواست آمد چرا بعد رفت. پسر سرمایی سخت در وجودش پا گرفته بود و دلش رهایی می خواست. دیگر از زاویه نگاه باغبان پیر گذشته بود. و برگهای خشک در زیر پاهایش تاوان اندوه او را می دادند. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;پیرمرد شیر آب را بست و به سمت اتاقش رفت.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در سه شنبه 19 تیر 1386 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-8951342451459735315?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/feeds/8951342451459735315/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21297366&amp;postID=8951342451459735315' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/8951342451459735315'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/8951342451459735315'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-7788563160410793061</id><published>2007-06-26T21:55:00.000+03:30</published><updated>2007-06-26T22:28:36.666+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار شصت و ششم، آیینه تلخ؛ &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;آنچه که در آیینه می بینم !!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;امروز کسی گفت : پارسا خودخواه و خودبزرگ بین شده است.&lt;br /&gt;دیگریی گفت: آن پارسایی که می شناختم نیستی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اینک در مقابل آیینه ؛ آنچه که می بینم پارسا نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او کیست ؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این آیینه موجود رنجوری می بینم. زیر چشمانش گودی سیاه و بر پیشانی اش خطوط شکسته و در عمق نگاهش نوری کمرنگ می بینم. گونه هایش چون گونه مرده. و لبانش پژمرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این موجود در آیینه به پارسا نمی خورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صورتم را به آیینه می چسبانم و در چشمانش زل می زنم تا درون اش را بنگرم. به عمق نگاه موجود در آیینه فرو می روم.&lt;br /&gt;آنجا نیز اثری از پارسا نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط در گوشه ای پسری برهنه نشسته و سر بر زانو در خود فرو رفته است. گهگاه صدایی چون ناله ای آرام از او شنیده می شود. در هاله خاکستری عمق چشمان موجود در آیینه چیزی جز این نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پارسا بارها تمام شده است و از نو ساخته شده است. اما آیا این بار باز ساخته خواهد شد. اینکه در رنجم و فریادم در گلو خفه می ماند و فقط ضجه ای کوتاه از آن شنیده می شود، این نشان خود خواهی است؟&lt;br /&gt;نمی دانم&lt;br /&gt;این روزها چیز زیادی نمی دانم.&lt;br /&gt;تحمل دیگران را ندارم&lt;br /&gt;و از تنهایی نیز در رنجم.&lt;br /&gt;کار نیز دیگر پرکننده روح خالی ام نیست.&lt;br /&gt;آری&lt;br /&gt;خالی ام.&lt;br /&gt;تهی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و خسته از نصیحت ها و گفتن فراموش کن ها یا که صبوری کن ها .&lt;br /&gt;خسته از توصیه هایی که مرا به توجه به خود و لذت ها می خوانند&lt;br /&gt;و خسته از هر خود بینی و خود پرستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در راهی بودم که از خود می گذشتم و می دانستم که ازهرچه که بوی تعلق به من را گیرد باید بگذرم. حتی از خود راه.&lt;br /&gt;هر چه گشتم اشتباهی نیافتم. عاقبت این راه این بود. و البته این نیز سرانجام نخواهد بود.&lt;br /&gt;هنوز تعلقاتی هستند که در راه محبوب امکان فدا شدن دارند.&lt;br /&gt;آیا این راهی که برگزیدم مرا به جایی می رساند؟؟&lt;br /&gt;قرار نیست که دیگر منی باشد.&lt;br /&gt;پس چه؟&lt;br /&gt;نمی دانم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما این سرانجام نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرم درد گرفته است.&lt;br /&gt;دیگر نگاه در آیینه حالم را به هم می زند.&lt;br /&gt;آری پارسا دیگر پارسا نیست.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در سه شنبه 5 تیر 1386 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;این هم از کامنت دونی برای اونایی که حق من را در داشتن محیطی امن برای دلنوشته هایم را مترادف با مخالفت با آزادی بیان می دانند و البته از خود نمی پرسند که من کدام قلم را شکسته ام که ننویسد و کدام صدا را در گلو خفه کرده ام که فریاد نزند و یا که آوازی نخواند. مگر نه اینکه وجود اینجا قائم است بر اراده من و مگر نه اینکه حق من است که آنگونه که دوست می دارم در اینجا باشم و مگر غیر از این است که اجباری به ورود به هیچ وبلاگی وضع نشده است و مگر امکان سخن پراکنی در این فضاهای مجازی را من ایجاد یا سلب کرده ام. من از تشویش به سکوت پناه بردم و این پناه جویی ام غرور و دگم اندیشی تعبییر می کنند. این هم از کامنت دونی. هرچه دل تنگتان می خواهد بگویید. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-7788563160410793061?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/feeds/7788563160410793061/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21297366&amp;postID=7788563160410793061' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/7788563160410793061'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/7788563160410793061'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2007/06/blog-post_26.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-4638229985928581692</id><published>2007-06-17T10:35:00.000+03:30</published><updated>2007-06-17T22:29:59.607+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار شصت و پنجم،‌ سوختن تلخ؛ &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;strong&gt;بگذاريد اگر هم نه بهاري، باشم&lt;br /&gt;شاعر سوخته گلهاي صحاري باشم&lt;br /&gt;مي توانم كه خودم را بسرايم&lt;br /&gt;هرچند، نتوانم كه همانند قناري باشم&lt;br /&gt;معني پير شدن ماندن مردابي نيست&lt;br /&gt;پيرم، اما بگذاريد كه جاري باشم&lt;br /&gt;كاري از پيش نبردم همه عمر ولي&lt;br /&gt;شايد اين لحظه نايافته، كاري باشم&lt;br /&gt;همچنان طاقت فرسوده شدن با من نيست&lt;br /&gt;نپسنديد كه در لحظه شماري باشم&lt;br /&gt;همه درد من اين است كه مي پندارم&lt;br /&gt;ديگر اي دوست من، دوست نداري باشم&lt;br /&gt;مرگ هم عرصه بايسته اي از زندگي است&lt;br /&gt;كاش شايسته اين خاكسپاري باشم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;از زجري كه مي برم!!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به كي بگم كه بفهمه دارم نابود مي شم؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه دل كندن بلد نيستم؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه من هر روز زجر مي كشم؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه و به من نگه بس كن اين غم و غصه رو برو زندگيت رو بكن؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه و به من نگه تقصير خودت بود بايد از اول مي شناختيش؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه و به من نگه هي بشين غصه بخور تا جونت در بياد ؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه كه من عاشقانه از همه خواسته هام از اون گذشتم؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه و به من نگه تو خيلي احمقي؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه براي اينكه كوچكترين آزاري نبينه به سراب پناه بردم؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه و به من نگه برو دنبال يه عشق تازه؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه آرزوم فقط يه دست نوازشش بود؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه دلم رو راضي كرده بودم به دور بودن و گاه گاه ديدنش؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه وقتي يكي كه همه جوره براش بودي باهات سنگدل بشه چه حالي داره؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه من دلم شكسته؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه معني دل شكسته رو؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه دلم بي قراره، آروم نداره ؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه دارم مي سوزم ؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه و به من نگه تو خيلي خري كه باور كردي؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه تو اين دوره زمونه ي بي معرفتي ها و بي وفايي ها هنوزم كسايي هستند كه مرامشون آيين مهر است؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه و به من نگه عاشقي هم شد كار، برو حالت رو ببر از زندگي؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه خودخواهي بلد نيستم، خودپرستي رو نمي فهمم ؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه دل هايي كه مثل شمع براي عشق مي سوزند طاقت نفت پاشيدن ها رو ندارند؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه و به من نگه بس كن اين دپرس بازي رو ، خودخوري رو ؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه منم آرزوم شاد بودنه اما فراموشي رو فراموش كردم؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه بفهمه و به من نگه تو يه مريض رواني هستي؟&lt;br /&gt;به كي بگم كه .....&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;سوختنم رو تماشا كنيد. شعله هاش شما رو آزار نمي ده وقتي از من دوريد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در يك شنبه 27 خرداد 1386 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-4638229985928581692?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/4638229985928581692'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/4638229985928581692'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2007/06/blog-post_17.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-4117880023139566558</id><published>2007-06-05T12:56:00.000+03:30</published><updated>2007-06-07T11:07:25.012+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار شصت و چهارم، يادگار تلخ دوست؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;تا با غم &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;عشق&lt;/span&gt; تو مرا كار افتاد&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;بيچاره دلم&lt;/span&gt; در غم بسيار افتاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسيار فتاده بود اندر &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;غم&lt;/span&gt; عشق&lt;br /&gt;اما نه چنين &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;زار&lt;/span&gt; كه اين بار افتاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در عشق توام نصيحت و پند چه سود؟&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;زهرآب&lt;/span&gt; چشيده ام، مرا قند چه سود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گويند مرا كه بند در پاش نهيد&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;ديوانه&lt;/span&gt; دل است، پام در بند چه سود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر منظر وصل است كه مي دارد دوست&lt;br /&gt;دل را به ادا &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;شكسته&lt;/span&gt; مي دارد دوست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;زين پس&lt;/span&gt; من و دلشكستگي بر در او&lt;br /&gt;چون &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;دوست &lt;/span&gt;دل شكسته مي دارد &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;دوست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوداي تو را &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;بهانه اي&lt;/span&gt; بس باشد&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;مدهوش&lt;/span&gt; تو را ترانه اي بس باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در كشتن ما چه ميزني &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;تير جفا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مارا &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;سر تازيانه اي&lt;/span&gt; بس باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر روز&lt;span style="color:#ff6666;"&gt; دلم&lt;/span&gt; در &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;غم&lt;/span&gt; تو &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;زار تر&lt;/span&gt; است&lt;br /&gt;وز من &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;دل بي رحم&lt;/span&gt; تو بيزار تر است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;بگذاشتي ام&lt;/span&gt; ، غم تو نگذاشت مرا&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;حقا&lt;/span&gt; كه غمت از تو &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;وفاداتر&lt;/span&gt; است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غم را برِ او، گزيده &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;مي بايد كرد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;وز چاه &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;طمع&lt;/span&gt; بريده مي بايد كرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;خون دلِ من&lt;/span&gt;، ريخته مي خواهد يار&lt;br /&gt;اين كارِ مرا به &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;ديده&lt;/span&gt; مي بايد كرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آبي كه از اين ديده ي &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;خون&lt;/span&gt; ميريزد&lt;br /&gt;خون است &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;بيا ببين&lt;/span&gt; كه چون ميريزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيداست كه خون من چه برداشت كند&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;دل مي خورد و ديده برون ميريزد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازآي كه تا به خود &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;نيازم&lt;/span&gt; بيني&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;بيداري شبهاي درازم بيني&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ني ني غلطم كه خود&lt;span style="color:#ff6666;"&gt; فراق&lt;/span&gt; تو مرا&lt;br /&gt;كي &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;زنده رها كند&lt;/span&gt; كه &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;بازم بيني؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;دلتنگم&lt;/span&gt; و &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;ديدار&lt;/span&gt; تو درمان من است&lt;br /&gt;بي رنگ رخت زمانه &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;زندان&lt;/span&gt; من است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;هيچ&lt;/span&gt; دلي مباد و بر &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;هيچ &lt;/span&gt;تني&lt;br /&gt;آنچه از غم هجران تو&lt;span style="color:#ff6666;"&gt; بر جان من&lt;/span&gt; است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;من &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;درد تو&lt;/span&gt; را زدست آسان ندهم&lt;br /&gt;دل برنكنم ز دوست &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;تا جان ندهم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دوست به&lt;span style="color:#ff6666;"&gt; يادگار&lt;/span&gt; دردي دارم&lt;br /&gt;كان &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;درد&lt;/span&gt; به صدهزار &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;درمان&lt;/span&gt; ندهم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در سه شنبه 15 خرداد 1386 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-4117880023139566558?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/4117880023139566558'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/4117880023139566558'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-6216342219839534070</id><published>2007-05-31T14:09:00.000+03:30</published><updated>2007-05-31T14:40:44.608+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;پندار شصت و سوم ، در باره سرسختي تلخ من؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;اصولا معترضم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;حالا اين خوب هست يا بد، حسن هست يا عيب، اما معترضم. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;در داستان گاليور يكي از اون چهار كوتوله بود كه هميشه معترض بود و ساز مخالف و منفي بافي ميزد . اين تكه كلام كه (( من مي دونم نمي شه)) با طرز اداي تو دماغي، اون رو به طور كامل در ذهن شما ياد آور خواهد كرد. نوعي از معترض بودن در هويت اون كوتوله چهارم متصور است. اعتراضي توام با منفي نگري و بدون داشتن پيشنهاد ديگر ( حتي نه بهتر ) . اين گونه اعتراض و معترض بودن اولين تصوريست كه از شخص معترض در ذهن ها متبلور مي گردد. اما آيا هر معترضي كوتوله چهارم است؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;نگاهي ديگر به كوتوله هاي ديگر داستان گاليور مي اندازيم. در ميان كوتوله ها دختري بود كه شيفته گاليور بود. ديگريي آنقدر دوست داشت مثل گاليور باشد كه حتي مثل گاليور لباس مي پوشيد. و نفر سوم كه كوتوله شنل پوش با كلاه پر دار بود. هر كدام از اين كوتوله هاي را مي توان نماد نوعي از منش دانست. نمادي كه با محوريت خود گاليور معني پيدا مي كند. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;اگر گاليور را نماد تفكري در نظر بگيريم هر كدام از آن كوتوله ها نوعي از منش برخوردي با آن تفكر است. شيفتگي كه در دختر كوتوله ها شاهد آن بوديم. تقليد كه در ديگري مي ديديم. و سومي كه ماجراجويي در راستاي تفكرهاي گاليور هست و دست آخر كوتوله چهارم معترض منفي باف. البته كاراكتر ديگري هم موجود بود به نام كاپيتان ليك كه دشمن گاليور بود و عنصر خبيث داستان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;حالا چرا داستان گاليور ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نسبت هاي بين كاراكترهاي داستان با گاليور نماد سازيي است كه توسط يك تفكر برتر انجام مي شود. تفكري كه نسبت ديگر تفكر ها را با خود خلاصه سازي مي كند.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;مزيت اين دسته بندي در چيست؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;واقعيت اين است كه اين دسته بندي نه تنها ناقص بلكه غرضمند است. خلاصه سازي در اين شخصيت ها اين امكان را به وجود مي آورد كه هر گونه رفتار و تفكر ديگر در نسبتش با تفكر برتر در اين دسته ها تعبير شود. و در حقيقت برتري گاليور حفظ شود.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;ميان كلام:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;( بارها اين موضوع را گفته ام كه راههاي ايجاد يك تفكر يك بينش يا يك منش به شيوه هاي مستقيم و مقاله ايي كارايي كمي دارند. كساني موفق ترند كه بتوانند تفكر ، بينش يا منش را در قالب غير مستقيم هنري مانند داستان، شعر، نقاشي، فيلم و ..... بيان كنند. اينگونه حتي تفكري ايجاد مي شود بدون آنكه مخاطب خود را صاحب آن بداند و يا به وجودش آگاهي داشته باشد.)&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;برگرديم به معترضي من.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من معترضم. اما آيا كوتوله چهارم هستم؟&lt;br /&gt;من اين سوال را مي پرسم از خودم و از ديگران زير:&lt;br /&gt;شماكه شيفته تفكر برتر هستيد آيا همانند دختر كوتوله ايد؟&lt;br /&gt;شما كه در بينش و فكر بلغور كننده تفكر برتر هستيد آيا كوتوله دوميد؟&lt;br /&gt;شما كه سينه چاك و مبارز تفكر برتر هستيد آيا كوتوله سوم هستيد؟&lt;br /&gt;شما كه مخالف تفكر برتر هستيد آيا كاپيتان ليك خبيث هستيد؟&lt;br /&gt;و اين شما ها را صرفا در ميان اين بلاگرهاي عزيز مي توان نمونه آورد. ( اما بي خيال حوصله دعوا ندارم)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكته در اين است كه تفكر برتر در اين گروه بندي، تفكر برتر مي ماند. دست نيافتني .&lt;br /&gt;دختر كوتوله شيفته، همچنان كوتوله و شيفته مي ماند و گاليور برايش دست نيافتني&lt;br /&gt;كوتوله مقلد گاليور، هميشه مقلد و كوتوله مي ماند و هيچ موقع گاليور نمي شود و حتي مورد توجه آن دختر هم قرار نمي گيرد.&lt;br /&gt;كوتوله ماجراجو هم هر چه قدر خودش را جر بدهد باز كوتوله هست و به پاي سرعت عمل گاليور نمي رسد. و دست آخر اين نقشه گاليور است كه راه حل است.&lt;br /&gt;منفي باف هم كه تا دهنش باز شود همه مي گويند خفه شو .&lt;br /&gt;كاپيتان ليك هم همچنان منفور و خبيث است . آيا دوست داريد در دار و دسته خبيث ها باشيد؟&lt;br /&gt;در اين ميان گاليور فقط گاليور است.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;سه كوتوله اول كه هم در اين دسته بندي چشمشان به گاليور است و احساس نزديكي به آن مي كنند به جز احساس حسرت نسبت به كوتوله بودنشان و اينكه نمي توانند گاليور باشند اما خوشحال اند كه در دار و دسته گاليور ند. به كوتوله چهارم مي گن خفه شو. و كاپيتان ليك هم همچنان خبيث. و هيچ موقع از خودشان نمي پرسند كه آيا آنها در جايي ديگر و نوعي ديگر مي توانند كوتوله نباشند؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;اما در باب تفكر برتر:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;واژه تفكر برتر كه به كار بردم به معناي برتري و تكامل ذاتي نيست. يعني تفكري كه اكنون قدرت و ثروت را در اختيار دارد. لزوما تفكر صحيح و متكامل مي تواند نباشد. اما برتر است چون قدرت و ثروت را دارد. منظر بحث هم كل بشريت است.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;نكته:&lt;/span&gt; كوتوله بودن يا خبيث بودن در معيار هاي تفكر برتر تعريف مي شود. در تقابل و تعامل با اين معيار ها. بديهي است كه اگر معيار ها تغيير كند جايگاه ها هم تغيير مي كند. و اينكه از كجا معلوم معيار هاي تفكر برتر كامل تر باشند؟؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;باز برگرديم سر من.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;يه روز از خودم پرسيدم كه تو آيا كوتوله منفي باف معترض هستي؟&lt;br /&gt;خيلي فكر كردم . به اين نتيجه رسيدم كه نسبت به وضع موجود ( در كل بشريت ) معترض ام. يعني معيار هاي تفكر برتر را كامل نمي دانم. شيو هايش را صحيح نمي پندارم. و در جستجوي بهترم. خوب اعتراضم برپاست اما منفي باف نيستم و حتي كوتوله. اين دو در مقايسه تفكر مقلدان و شيفتگان و سينه چاكان تفكر برتر پديد آمده چه آنكه خود را ذاتا در مقابل تفكر برتر حقير و كوتوله فرض مي كنند. خوب سمپاتي از تفكر برتر هم ما بقي قضايا را به دنبال مي آورد.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;اما به هر حال من معترضم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;باز بريم سراغ شيفتگان و مقلدان و سينه چاكان.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;از شيفتگان و سينه چاكان انتظاري نمي توان داشت . چه آنكه اولي در شيفتگي كور شده است . دومي توان فكر و انديشه ندارد.&lt;br /&gt;اما مقلدان.&lt;br /&gt;بار ديگر از شان سوال مي كنم. آيا شما نسبتتان با گاليور كوتوله دوم است؟؟؟&lt;br /&gt;آيا شما خرق عادتهاي تفكر برتر را مي توانيد در مورد خودتان تصور كنيد؟؟؟&lt;br /&gt;يه كم صريح تر بپرسم آيا توان اين را داريد كه دست از روشنفكر نماييهاتان برداريد و از هژموني تفكر برتر كمي پا بيرون بگذاريد؟؟؟&lt;br /&gt;آيا توان اين را داريد در مقابل هر حرف ( توجه هر يعني همه ) تفكر برتر يك علامت سوال بگذاريد يا اين يك گناه نابخشودني است؟؟؟&lt;br /&gt;آيا مي توانيد و خود را مجاز مي دانيد در فضايي غير از هژموني هاي تفكر برتر و شقوق آن ( مدرن و پسا مدرن و پسا پسا مدرن و....) تنفس كنيد؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;خوب البته تقليد بسيار ساده تر از علامت سوال است . و تصور متفكر بودن در حين تقليد بسيار راحت تر از تفكر در تقليد است.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;باز در مورد من&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;من فقط يك معترضم و دنبال فضا هاي تازه مي گردم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;نسبت داشته هايم را ( از تاريخ ،باور، فرهنگ و زبان گرفته تا مردم ، سرزمين ، جغرافيا بگير تا دانش توانايي و .... ) با &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;معيار&lt;/span&gt; فرهنگ برتر نمي سنجم. چون نتيجه اش معلوم است. نسبت به فرهنگ برتر كوتوله اييم. هيچ كاريش هم نمي شه كرد. هيچ كاري . خوب آخرش پارادايز مون مي شه مهد تفكر برتر. و تا آخر حتي در مهد تفكر برتر هم حقارت كوتوله گي با ماست.&lt;br /&gt;البته من آنها را در &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;تعامل&lt;/span&gt; با فرهنگ برتر مي سنجم چون معترضم. حتي به كمي و كاستي خودم. اما در &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;تعامل&lt;/span&gt; با فرهنگ برتر . چون به افق بالاتر و ساخت دنيايي ديگر مي انديشم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;در خود فرهنگ برتر هم تامل مي كنم . آن را تحقيق مي كنم اما با علامت سوال .&lt;br /&gt;البته علامت سوال به معناي پرسشگري نه نفي مطلق. اعتراض پرسشگري است.&lt;br /&gt;و ايضا در داشته ها معترضم. پرسشگرم.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;خوب اين همه از خودم تعريف كردم. نتيجه اينكه &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;خيلي باحالم&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;اما نه خود را متفكر مي دانم و نه خود را كامل.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;تفاوت ها در نكات ظريفي ديده مي شود. وقتي همه سر و دست مي شكنند كه بعنوان مثال يك نوع بينش را يا يك نوع منش و باور را در اين فضاي زندگيمان بكوبند و آن را عقب ماندگي مي دانند و آن را در مقايسه با فرهنگ برتر تفكري كوتوله بنامند من به دنبال اين هستم كه تفكر برتر چه مي گويد و چرا و تفكر فضاي زندگيمان چه مي گويد و چرا؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;چي شد اين مطلب رو نوشتم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;يه روز داشتم مجله چراغ شماره 28 اش را مي خواندم . در مصاحبه اي كه با يكي از همجنسگرايان پناه جوي شده بود مصاحبه گر سوالي پرسيده بود:&lt;br /&gt;&lt;em&gt;((امروزه در کشورهای غربی زندگی های مشترک بدون ثبت ازدواج رایج شده است و به این نتیجه رسیدند که می توانند بدون امضای اوراق با هم زندگی کنند. برای من جالب است که چرا همجنسگرایان که کل رابطه ی آنها اینگونه است، به دنبال ازدواج اند؟))&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذريم از ديگر سوالها و جوابها&lt;br /&gt;اما روح شيفتگي مصاحبه گر در طرح اين سوال من را بر آن داشت كه يه نيشتر به خودم بزنم و دست از اين كم كاري بردارم و يه خورده داد بزنم.&lt;br /&gt;اكنون در اين مقال جاي بحث در رابطه با بينش مصاحبه گر در اين موضوع خاص نيست.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;اعتراض من اين است كه با كدامين سوال ها و جواب ها ازخود و تفكر برتر به اين نتيجه رسيده ايد؟ كدامين ريشه ها را موشكافي كرده ايد كه اين بهتر است يا آن؟ چه قدر انديشه كرده ايد كه آيا مي توان چيز بهتر از اين و آن را هم ساخت؟ چه قدر تلاش كرده ايد كه فضاي بهتر بسازيد؟ نه اينكه آرزوي بازسازي فضاي تفكر برتر را در اينجا در سر بپرورانيد؟؟ (( چه آنكه اين آرزو دست نيافتني خواهد بود ))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي گويم اين آرزو دست نيافتني خواهد بود چون در مقابل داشته هاي اين سرزمين و نداشته هايش علامت سوال گذاشتم و ديدم كه امكان اين آرزو ها نيست. اما اين را هم ديدم كه امكان ساختن چيزهايي بسي بالاتر از آنچه اينجا و آنجا هست هست. اما خوب ساختن سخت است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;و دست آخر:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من معترضم.&lt;br /&gt;به روشنفكري و روشنفكر نمايي؛ هر دو معترضم.&lt;br /&gt;به شيفتگي و سينه چاكي كه جاي خود.&lt;br /&gt;اعتراضم پرسشگري است. علامت هاي سوال است و جوابش هر چه باشد. چه خوشايند اين وآن چه ناخوشايند اين و آن&lt;br /&gt;راه بسي طولاني است . من هم خسته مي شم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضي وقت ها بايد داد بزنم . مي دونم اين جوري داد زدن تاثيرش كمه. اما خوب يه كم حال مي ده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از كليه دوستان روشنفكر پيشاپيش عذر مي خواهم . ديگه بيشتر از اين نمي تونستم فعلا ضايعشون كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبق معمول كامنت دوني بسته است. هر كي هر نظري داره هر جا دلش مي خواد مي تونه بزنه . من كه جلوي نظر دادن كسي رو نگرفتم.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;همسرشت برام ايميليد كه:&lt;br /&gt;&lt;em&gt;((کون گشاد تو اگه تهت باد نمیده و راست میگی همون کامنت دونیتو باز کن بیاییم واست یه چیز بچوپونیم . د باز کن دیگه یالا قهوه پیش کش.))&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;البته در جواب دعوت قهوه&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;ايضا من جواب دادم كه:&lt;br /&gt;&lt;em&gt;(( كامنت دوني من چيز چپون نداره تا حالت گرفته شه. راستش رو بخواي رسما از جندگي استعفا دادم. در سوراخمو هم دادم بخيه كنند كه كسي نتونه من رو به هوس بندازه كه چيز تپون بخوام بشم. بقيه مخلفات رو هم كه از سوراخ بايد بيرون بريزه بالا ميارم تو اين نت گه گرفته تا مشام همه رو پر كنه - بوي گه و استفراغ - بهترين توصيف براي وبلاگم -))&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;و جواب دندان شكن هم سرشت :&lt;br /&gt;&lt;em&gt;((با این بسته بندی شدن سوراخ سومبه هات فقط می تونم بگم کیر تو دهنت که بری حالشو ببری))&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;الغرض تمت/&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در پنج شنبه 10 خرداد 1386 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-6216342219839534070?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/6216342219839534070'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/6216342219839534070'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2007/05/blog-post_31.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-3638867325303017742</id><published>2007-05-13T22:11:00.000+03:30</published><updated>2008-12-11T13:10:56.967+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;پندار شصت و دوم، تنهاييِ تلخ دنيا؛ &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;در آن لحظه كه من از پنجره بيرون نگا كردم،&lt;br /&gt;كلاغي روي بام خانه همسايه ما بود.&lt;br /&gt;و بر چيزي ، نمي دانم چه، شايد تكه ستخواني&lt;br /&gt;دمادم تق و تق منقار مي زد باز.&lt;br /&gt;و نزديكش كلاغي روي آنتن قار مي زد باز.&lt;br /&gt;نمي دانم چرا، شايد براي آنكه اين دنيا بخيل است ،&lt;br /&gt;و تنها مي خورد هركس كه دارد.&lt;br /&gt;آن لحظه - مهدي اخوان ثالث&lt;br /&gt;دور شدن از نوشتن نشان از دلمشغولي هاي ديگه ايي مي تونه باشه . اما كسي چه مي دونه تو دل يكي ديگه چي ميگذره . چه غوغايي و چه اندوهي است. يا چه شادي و شكوهي . ننوشتن اين بار يا بهتر بگم آپ نكردن اين بار هم ، همان جريان آب و آسيابه.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;em&gt;(اين رو همون موقع نوشتم كه مدت زيادي آپ نكرده بودم بعد كه تصميم گرفتم يه نيمه كاره رو تموم كنم و حالا هم باز همون قبلي ها ؛ به هر حال اين مقدمه رو تغيير ندادم.)&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;و اما در گوشه تنهايي ........&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_pnnt0743inM/RkjjN6-KvyI/AAAAAAAAAAM/06XiZ6LcjuQ/s1600-h/A2.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;او همان بود . همان پسر همسفر اما كوتاه. و خيلي ساده گفت كه حسي اون رو برگردونده به همان مسيري كه من اومدم. يه حس غريب. يه حس آشنا . سعي كردم از چشماش بخونم كه چي داره مي گه اما نشد. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- پام خيلي درد مي كنه&lt;br /&gt;* تحمل كن . الان اين آتيش هم روشن ميشه گرم مي شيم.&lt;br /&gt;- فكر مي كني فردا بتونم با اين پا راه برم؟&lt;br /&gt;* به اين چيزا فكر نكن . فوقش من كولت مي كنم. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خنديد . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- مگه قرار نشد پابند هم نشيم؟&lt;br /&gt;* مگه هر قراري بايد عملي بشه؟&lt;br /&gt;- از راهت مي موني.&lt;br /&gt;* فكر مي كنم به تنها نموندنش بيارزه&lt;br /&gt;- اما سفر دل تنهاييه .&lt;br /&gt;* تو هم همون مرد اول راه را ديدي كه هركي مي رسيد رو نا اميد مي كرد؟&lt;br /&gt;- آره . ديدم . تو هم با اون صحبت كردي؟&lt;br /&gt;* آره . يه چيزي به من گفت كه وقتي از تو جدا شدم معنيش رو فهميدم.&lt;br /&gt;- چه چيزي؟&lt;br /&gt;* گفت اين سفر مسافراي زيادي داره . اما سفر فقط يه راه . تو اين راه اگه چيزي پيدا كردي بر مي گردي . وگرنه توش مي موني .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سفر و يافتن. راست مي گفت. سفر رفتن است اما رفتن بي يافتن بي حاصل است. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- صبر كن ببينم خوب تو چي فكر كردي كه برگشتي به اين سمت .&lt;br /&gt;* فكر كردم يه همسفر پيدا كردن مي تونه يه چيز خوب باشه. يه نتيجه خوب.&lt;br /&gt;- يه همسفر سر به هوا و حالا چلاق. عجب نتيجه خوبي.&lt;br /&gt;* آره نتيجه خوبيه. البته مگه اين كه تو نخواهي.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;يعني اين كه بايد تصميم مي گرفتم. همسفر ؟ محدود شدن و يه نظر متفاوت؟ اما تنها نموندن و همزبون پيدا كردن؟ &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- من فكر مي كنم اين تصميم سخته. الان كه من چاره اي ندارم جز اينكه محتاج اين همسفري با تو باشم. چون به تنهايي نمي تونم با اين وضعيت به جايي برسم.&lt;br /&gt;* من هم انتظار اين رو نداشتم كه تو رو اين جوري پيدا كنم.&lt;br /&gt;- بذار فكر كنم. شايد تونستم تصميم بگيرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصميم ؟؟؟‌ كي مي تونه يه تصميم واقعي بگيره ؟ كي مي تونه به تصميمي كه مي گيره پابندش باشه ؟ تا آخرش بره ؟ وسط كار منصرف نشه؟ هوس چيز ديگه منصرفش نكنه ؟ به چيزاي ديگه مشغول نشه؟ كي مي تونه ؟ آره تصميم سخته اما چيزي كه من رو به فكر فرو برد ، براي تصميم نبود، خود تصميم بود كه آيا اينقدر بزرگ شدم كه بتونم تصميمي بگيرم كه يه تصميم واقعي باشه؟ &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- سلام ؛‌ مي دونستم كه امشب شما دو تا را با هم مي بينم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پسر همسفرم از جا پريد. من هم شوكه شده بودم . توي پاهام درد موج زد. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در يكشنبه 23 ارديبهشت 1386 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-3638867325303017742?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/3638867325303017742'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/3638867325303017742'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2007/05/blog-post_13.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-337054150978633182</id><published>2007-05-06T00:22:00.000+03:30</published><updated>2007-05-13T22:25:33.137+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;پندار شصت و يكم، تلخ مثل نروداا؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;آنانكه مي دانند مي فهمند......&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;امشب مي توانم......&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;(شعري از پابلو نرودا)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;امشب مي توانم غمناك ترين شعر ها را بنويسم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مثلا اينكه :&lt;br /&gt;(( شب ، فروپاشيده&lt;br /&gt;و ستارگان فسرده در دوردست مي لرزند))&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بادِ شبانگاهي وزيدن گرفته و زوزه مي كشد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;امشب مي توانم غمناك ترين شعرها را بنويسم.&lt;br /&gt;دوستش مي داشتم و او نيز گاه دوستم مي داشت.&lt;br /&gt;در شب هايي چو امشب او را در آغوش مي گرفتم.&lt;br /&gt;بارها و بارها مي بوسيدمش زيرِ اين آسمان بيكران.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;او دوستم مي داشت، من نيز گاه دوستش مي داشتم&lt;br /&gt;چگونه مي شد دوست نداشت آن چشمانِ درشتِ دلنواز را.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;امشب مي توانم غمناك ترين شعرها را بنويسم.&lt;br /&gt;فكرِ نداشتنِ او. احساس از دست دادنش.&lt;br /&gt;سنگيني شب، كه بي او سنگين تر است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;و چكيدنِ شعر بر روح، همچون شبنم بر سبزه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;چه حاصل از عشقي كه پايبندش نكرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;شب فروپاشيده و او در كنار من نيست.&lt;br /&gt;و جز اين هيچ. در دوردست كسي آوازي مي خواند.&lt;br /&gt;در دوردست، روح من، رنج مي برد از غيبتش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;نگاهم در جستجوي اوست؛ در پيِ او.&lt;br /&gt;دلتنگِ او . و او نيست در كنارم.&lt;br /&gt;همان شب هميشگي شاهدِ روشن شدنِ همان درختان است&lt;br /&gt;من و او اما، دور از هم، نه همانيم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;نه! ديگر نمي خواهمش، اما چه عاشقانه مي خواستمش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به دامنِ باد مي آويخت صدايم، براي يافتن و ناميدنش.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;از آنِ ديگري. او از آنِ ديگري خواهد شد . همانگون كه روزي&lt;br /&gt;از آنِ بوسه هايم بود روزي.&lt;br /&gt;صدايش، تن سپيدش. چشمان هوش ربايش.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;نه! ديگر نمي خواهمش، اما شايد هنوز ديوانه اش باشم.&lt;br /&gt;چه زود مي گذرد عشق، چه دير مي پايد فراموشي.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;زيرا در شب هايي چون امشب، او را در آغوش مي گرفتم.&lt;br /&gt;روح من رنج مي برد از غيبتش.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;و اين آخرين رنجي ست كه او به من مي بخشد.&lt;br /&gt;و اين آخرين شعري ست كه من براي او مي نويسم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در شنبه 15 ارديبهشت 1386 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-337054150978633182?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/337054150978633182'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/337054150978633182'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-275506163808037922</id><published>2007-04-29T17:34:00.000+03:30</published><updated>2007-04-29T18:11:05.430+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;پندار شصتم، و دهه هفتم تلخي ها؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;همانطور كه قبلا گفته بودم در انتهاي اين داستان و براي اين داستان كامنت دوني را باز مي كنم. الوعده وفا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;&lt;strong&gt;كيش مهر&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000000;"&gt;( پاره آخر )&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- تقصير تو بود&lt;br /&gt;- مگه مرض داري اينقدر محكم شوت ميكني&lt;br /&gt;- فكر كردي تو استاديوم داري بازي ميكني&lt;br /&gt;- اه بخشكي شانس&lt;br /&gt;- حالا چيكار كنيم؟&lt;br /&gt;- خيلي خوب امير بيا قلاب بگير من ميرم تو باغ ميارمش.&lt;br /&gt;- بپا تي شرت خوشگلت خراب نشه......&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;******&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- امير بدو بيا تو ببينم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;مادر امير با نگاهي غضب آلود امير رو از تو حياط تا تو اتاق نگاه كرد. امير با مادر تا توي خونه رفت . مادر مجيد با حالتي پريشون اونجا نشسته بود. مادر امير گفت:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- امير منيژه خانم چند تا سوال دارند درست جواب بده .&lt;br /&gt;* چشم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;امير كمي ترسيده بود . احساس يه آدم گناهكار رو داشت كه داره محاكمه مي شه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;- امير جان شما امروز با مجيد بودي؟&lt;br /&gt;* بله. فوتبال بازي مي كرديم.&lt;br /&gt;- بعدش امير كجا رفت؟&lt;br /&gt;* والا توپ افتاد تو باغ قديمي ، مجيد رفت بياره اما خودش هم برنگشت. ما هم ترسيديم بريم دنبالش.&lt;br /&gt;- كدوم باغ؟&lt;br /&gt;* همون كه نزديك كوچه فلكي هستش.&lt;br /&gt;- خيلي خوب ممنون.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;مادر امير با دست اشاره كرد كه امير بره تو اتاق . امير توي اتاق از لاي در سعي كرد حرفهاي مادرش و مادر مجيد رو بشنوه.&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- شما مي دونيد كي تو اون باغ زندگي مي كنه.&lt;br /&gt;* والا نه درست. ولي هر چي شده اونجا شده.&lt;br /&gt;- نمي دوني وقتي مجيد با اون حال اومد خونه چه حالي شدم.&lt;br /&gt;* دوره زمونه بدي شده. حالا خدا رو شكر زنده برگشته . والا آدم چه مي دونه اين وحشي ها وقتي هار مي شن چي كاره ها ممكنه بكنن. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;مادر مجيد با هق هق گفت: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- آبرومون تو محل رفت.&lt;br /&gt;* واا اين چه حرفيه. آبروي اون وحشي بايد بره كه اينجوري با زور...&lt;br /&gt;- باباش كه فهميد با كمربند پسره رو سياه كرد.&lt;br /&gt;* آخه براي چي. الان هم كه شنيدي اون تقصيري نداشته ، رفته بوده دنبال توپ.&lt;br /&gt;- چي بگم.&lt;br /&gt;* من برم ببخشيد كه مزاحمتون شدم.&lt;br /&gt;- خدا ببخشه . كاري از دستمون بر نيومد كه.&lt;br /&gt;* قربون شما.&lt;br /&gt;- حالا اينقدر خودتونو اذيت نكنيد.&lt;br /&gt;......&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;مادر امير در حاليكه در رو مي بست با صداي بلند به امير گفت:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- حواست باشه. نبينم طرف اون باغ بري ها. اون طرف ها بري قلم پاتو مي شكنم . گفته باشم ها.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;******&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;صداي سوت ممتدي پرستارها را با عجله به حركت واداشت. يكي از آنها دكتري رو پيج مي كند. دستگاه شوك كه روي پايه چرخداري قرار دارد توسط يكي از پرستارهاي مرد با عجله به داخل اتاق برده مي شود. چند تا پرستار دور پيرمرد رو گرفته اند و با نظمي عجول هر كدام كار به خصوصي را انجام مي دهند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;- شارژ رو 200&lt;br /&gt;- آماده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;پيرمرد با شوك ازتخت كنده مي شود و باز قرار مي گيرد. پسر جوان با نگراني منظره رو تماشا مي كند. نفسش توي سينه حبس شده بود و سنگيني زيادي رو تو گلوش احساس مي كرد. رمقي در پاهايش براي ايستادن حس نمي كرد. كلافه گي عجيبي در وجودش مي پيچيد .&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;******&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- تو همون صلاح نيستي. دوست مجيد.&lt;br /&gt;* آره خودم هستم. نگفتي مي دوني مجيد كجاست؟&lt;br /&gt;- تو چه جور دوستي هستي كه ازش بي خبري&lt;br /&gt;* مگه چي شده. تو خونشون كساي ديگه اي زندگي مي كنن.&lt;br /&gt;- آره دو سه ماهي مي شه. بعد اون اتفاق كه افتاد باباش خونشون رو فروخت از اين محل رفتن.&lt;br /&gt;* كدوم اتفاق ؟ براي چي؟&lt;br /&gt;- بابا همه ديگه خبر دار شدند . تو چطور خبر نداري&lt;br /&gt;* خوب من نشدم. به من بگو&lt;br /&gt;- هيچي مجيد بچه .وني شده بود باباش براي اينكه بيشتر آبروش نره رفتن از اينجا&lt;br /&gt;* چي شده بود؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;صلاح چند قدم عقب رفت و مشت محكمي به سينه امير كوباند. امير كه غافلگير شده بود و نفس در سينه اش حبس، به سختي تعادلش را حفظ كرد و با عصبانيت شروع به فحش دادن كرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;* ببخشيد . دست خودم نبود. معذرت مي خوام. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;تلفظ معذرت صلاح آنچنان غليظ بود كه امير را به خنده وا داشت. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;* مي شه درست بگي چه اتفاقي افتاده؟.&lt;br /&gt;- خوب يه روز توپمون افتاد .......&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;* حالا كجان؟&lt;br /&gt;- كسي نمي دونه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;******&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;پسر جوان بهت زده به حرفهاي پرستار گوش مي داد. گويا هيچي از حرفهاي او را نمي فهميد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;* واقعا متاسفم. هر كاري كه مي شد ما كرديم. عمر دست خداست. بهتون تسليت مي گم . فكر كنم بايد پدر مادرت رو خبر كنيم. براي پدر بزرگت يه سري كاراي قانوني بايد انجام بشه كه به پدر مادرت بايد بگي...&lt;br /&gt;- اون پدر بزرگ من نبود. من نوه اون نيستم&lt;br /&gt;* بله؟ پس شما.....؟&lt;br /&gt;- من ؟ شايد كسي كه مي خواست رازي رو بدونه .&lt;br /&gt;* يعني با صلاح آل رحمان نسبتي نداريد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;******&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;پسرم ؛ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;من سالها در اين شماتت به سر بردم كه كسي كه مرا دوست مي داشت را به موقع نفهميدم و نتوانستم براي رنجي كه بر او تحميل شد سنگ صبوري باشم . وقتي فهميدم آنچنان روح او آزرده بود كه .... هرچند سالها طول كشيد او را باز بيابم اما ديگر او ساكت بود و من هم در خشم و اندوه او از روزگار شريك بودم ، آماده بودم كه باز رشته الفت با او را ببافم و با او يكي شوم و اين سالها طول كشيد و اكنون به دنبال او مي روم چون كه گفت حركت اول را انجام داده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;پايان&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در يكشنبه 9 ارديبهشت 1386 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-275506163808037922?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/feeds/275506163808037922/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21297366&amp;postID=275506163808037922' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/275506163808037922'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/275506163808037922'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2007/04/blog-post_29.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-2676107264231088466</id><published>2007-04-24T21:39:00.000+03:30</published><updated>2007-04-25T07:24:46.842+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;پندار پنجاه و نهم ، از سرگيري داستاني تلخ&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;نيمه كاره ها را تمام مي كنم. چون قصد دارم تمام شوم كه اين معنايش نه ننوشتن است نه بستن و نه غزل بدرود بلكه تلاشي در تمام شدن است.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;a href="http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/07/blog-post.html"&gt;&lt;strong&gt;پاره اول&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/07/blog-post_12.html"&gt;&lt;strong&gt;پاره دوم&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;كيش مهر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;(پاره سوم)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;- خيلي دلم مي خواد بدونم كه ماجرا چي بوده؟&lt;br /&gt;* چي رو مي خواي بدوني پسرم؟&lt;br /&gt;- خوب من نامه رو خوندم يعني اونجا تو پارك افتاده بود. وقتي حالتون بد شد از دستتون افتاده بود. براتون هم نگهش داشتم . تو همون جعبه شطرنجه. معني اون حرفها كه دوست مرحومتون نوشته بود چي بود؟&lt;br /&gt;*الان داري ميگي؟ تو كه هر روز اينجا بودي چرا اصلا خود جعبه رو هم امروز آوردي؟&lt;br /&gt;- خوب راستش ترسيدم باز حالتون بد بشه.&lt;br /&gt;* نبايد نامه رو مي خوندي.&lt;br /&gt;- حالا هم كه خوندم هيچي ازش نفهميدم. تو رو خدا تعريف كنيد. من خيلي دوست دارم بدونم.&lt;br /&gt;* اين داستان سر دراز داره.&lt;br /&gt;- من دوست دارم بشنوم.&lt;br /&gt;* چرا علاقه مندي به اين داستان كهنه؟ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;در اتاق باز شد. پرستاري در حالي كه دستهاش رو به هم مي زد وارد اتاق شد&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- وقت ملاقات تمومه . لطفا بزاريد مريضاتون استراحت كنند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;پرستار كه وارد شد و كامل اتاق رو ديد گفت: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;- بازم كه تو اينجايي . لابد امشب هم مي خوايي پيش پدر بزرگت بموني . ديگه نمي شه. بايد بري. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;پيرمرد در حالي كه مي خنديد گفت :&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;* اگه اشكال نداره بذاريد يه ساعت ديگه بمونه.&lt;br /&gt;- نه اصلا اصلا . حرفش رو هم نزنيد . خلاف مقررارت بيمارستانه. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;پسر در حاليكه قيافه ملتمسانه اي به خود گرفته بود گفت:&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- خانم پرستار همش نيم ساعت ديگه . لطفا&lt;br /&gt;* از دست تو . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;پرستار رو پيرمرد:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;- با اين قيافه گرفتنش تا حالا هر روز دل من رو به رحم آورده. اين نوه شما هم خوب بلده ها . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;در حاليكه به ساعتش نگاه مي كرد:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;- باشه فقط نيم ساعت ديگه. اومدم اينجا نباشي ها&lt;br /&gt;- چشم. حتما &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;پسر و پيرمرد با چشم رفتن پرستار رو تماشا كردند . &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- خوب آخرش داستانتونو تعريف مي كنيد يا نه؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;پيرمرد با خنده گفت:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;* به اين راحتي . فكر كردي منم مثل پرستاره مي توني با اين قيافه گرفتن راضي كني ؟ خوب خودتو جاي نوه من جا زدي ها.&lt;br /&gt;- واي چه قدر شما سر سختيد&lt;br /&gt;* داستان رو برات تعريف مي كنم اما نه حالا&lt;br /&gt;- پس كي ؟&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;******&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- صلاح ! &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;صلاح همچنان قدم مي زد. و به پشت سرش بي اعتنا بود. مجيد در حاليكه كوله پشتي اش را جابه جا مي كرد بار ديگر صلاح رو صدا زد.&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- صلاح. نمي خواي جواب بدي. يعني مرغت فقط يه پا داره. آخه چه قدر تو لجبازي. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;صلاح با عصبانيت برگشت و به چشماي مجيد خيره شد. مجيد كمي عقب عقب رفت. كمي جا خورده بود. اما ناگهان خنديد. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;- واي خدايا ، وقتي عصباني هستي عجب جذاب تر مي شي &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;صلاح دندان هايش را به هم فشرد و به راهش ادامه داد.&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- بابا آخه چرا ؟ من تو رو دوست دارم. خوب باشه هرچي تو مي گي . مي گي گناهه . قبول اما دوستي كه گناه نيست. دوست كه مي تونيم باشيم. من فقط مي خوام باهات دوست باشم. چيز ديگه اي نمي خوام. باشه صلاح؟ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;به درب خانه رسيدند. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;- صلاح تو رو خدا لا اقل جواب بده. اين سكوتت من رو مي كشه. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;صلاح كليد را به در انداخت و وارد شد . &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;- صلاح!!!؟؟؟ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;در بسته شد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;******&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;مجيد كنار پارك روي جدول كنار چمن ها نشسته بود. به رفت و آمد مورچه ها خيره شده بود. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;- آهاي مجيد . مگه نمياي؟&lt;br /&gt;مجيد سرش رو بلند كرد&lt;br /&gt;* كجا امير؟&lt;br /&gt;- اه . تو چقدر پرت شدي . گيجي ها.&lt;br /&gt;* خوب كجا؟&lt;br /&gt;- بابا قرار بود با كوچه فلكي ها بازي كنيم. شرطي.&lt;br /&gt;* سر چي؟&lt;br /&gt;- نمي دونم . اميد اينا قرارشو گذاشتن&lt;br /&gt;* خوب خودشون هم برن بازي كنن.&lt;br /&gt;- ديوونه . بلند شو خودتو لوس نكن.&lt;br /&gt;* كجا قرار بازي كنيم؟&lt;br /&gt;- دم باغ قديميه&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;******&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffcc33;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#cc9933;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffcc33;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#cc9933;"&gt;ادامه دارد.....&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در سه شنبه 4 ارديبهشت 1386 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-2676107264231088466?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/2676107264231088466'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/2676107264231088466'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-7543320170286386579</id><published>2007-02-05T20:57:00.000+03:30</published><updated>2007-02-05T21:02:10.112+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;پندار پنجاه و هشتم، در باب شرم های تلخ؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;این سرگذشت لیلی و مجنون نبود ( آه-&lt;br /&gt;شرم آیدم ز چهره معصوم دخترم-)&lt;br /&gt;حتی نبود قصه یعقوب دیگری؛&lt;br /&gt;این صحبت دو روح جوان، از دو مرد بود،&lt;br /&gt;یا الفت بهشتی کبک و کبوتری.&lt;br /&gt;فسانه- مهدی اخوان ثالث&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;این روزها خبرهای خوبی می رسد. اویی که دوستش می دارم ، اویی که فراقش سخت جانکاه بود، اکنون به دلم نزدیک می شود. دوستش می دارم و فهمیدم که این دوست داشتن و آن صبر، ارزشش را داشت. بگذارید فریاد بزنم برای مهربان دلم که دوستت می دارم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;و اما در گوشه تنهایی ها........&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;در هنگامه هجوم درد و اندوه ، به خویشتن نزدیکتری، گویا که در همین نزدیکی خود هستی. فهم و بینشی که از خود پیدا می کنه آنچنان بی واسطه است که هیچ استدلالی را هم بر نمی تابد. و وقتی نیاز خود را می یابی به دنیای جدید پا خواهی نهاد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;* کسی اون پایینه؟&lt;br /&gt;- کمک . من اینجا گیر افتادم&lt;br /&gt;* صبر کن الان میام کمک&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بالای گودال شبه سیاهی بود که تمام امید من شده بود. آری تمام امید برای رهایی ، رهایی از گودالی که درد و رنج را برایم ارمغان آورده بود. گودالی که آرزوی پرواز را در من به خیالی بیهوده تبدیل کرده بود. گودالی که بیکرانه آسمان را در منظرم محدود کرده بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;* ببین من طنابی پیدا نکردم . می تونی بلند شی و دست من رو بگیری؟&lt;br /&gt;- فکر کنم پایم شکسته. نمی تونم حرکتش بدم.&lt;br /&gt;* باید بتونی . اگه خودت کمک نکنی من نمی تونم بکشمت بیرون.&lt;br /&gt;- سعی می کنم. باشه.&lt;br /&gt;* فقط آروم. سعی کن پات رو خیل تکون ندی. به اون یکی پات فشار بیار برای بلند شدن.&lt;br /&gt;- باشه. سعی می کنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هیچ نجاتگری توان نجات ندارد تا وقتی خود نخواهی نجات بیابی و بعد از خواستن تا سعیی نکنی نجاتی هم نخواهد بود. حتی اگر این سعی چونان درد پای شکسته باشد. به سختی سعی کردم به اوضاع اطرافم مسلط بشم. بالای سرم ریشه های گیاهی را دیدم که از دیواره گودال بیرون زده بود. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دستم رو دراز کرد و به آنها چنگ زدم. پای سالمم رو پایه کردم و با فشار و کشیدن ریشه ها سعی کردم بلند شوم. تا نیمه بلند شده بودم که ریشه ها کنده شد و من پخش زمین شدم. خاک به سر و صورتم ریخت و فریادی از درد کشیدم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;* چی شد؟ چی شد؟ سالمی؟&lt;br /&gt;- نه . افتادم. نمی تونم بلند بشم.&lt;br /&gt;* سعی کن . یه خورده استراحت کن دوباره سعی کن&lt;br /&gt;- نمی شه. نمی تونم.&lt;br /&gt;* خیلی خوب یه خورده استراحت کن. باید بتونی&lt;br /&gt;- نه. پام خیلی درد می کنه.&lt;br /&gt;* ببین اگه خودت تلاش نکنی کاری از دست من بر نمیاد . میزارم میرم ها.&lt;br /&gt;- خوب نمی شه. یه کاری بکن.&lt;br /&gt;* باشه حالا که اینطوره من هم کاری نمی تونم بکنم. من رفتم.&lt;br /&gt;- نرو تو رو خدا. نرو . باشه دوباره سعی می کنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چاره ای نبود. می دانستم تهدید به رفتنش جدی نبود و او نمی رفت ولی فهمیدم که جز با بلند شدن هم راه دیگری برای رهایی نیست. پس باید به هر قیمتی که شده بلند می شدم. آیا تحمل این درد نشدنی بود؟ به خودم گفتم این درد چیزی نیست. باید بلند شوم. نیم خیز شدم و به دیواره گودال چنگ زدم. با سختی و رنج خودم را بالا کشیدم. یه لنگه پا ایستادم. کوله ام روی زمین مانده بود. خواستم بی خیالش شوم اما گویا نمی خواستم حتی خاطره ای از خود برای گودال بگذارم. به هر ترتیبی که بود کوله را هم برداشتم و به کولم انداختم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- من بلند شدم.&lt;br /&gt;* خیلی خوب. دست منو بگیر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دستش را می دیدم. که سعی می کرد تا آنجایی که می شود، به من نزدیکش کند. دستم را بلند کردم. سر انگشتان دستانمان به هم رسید. تماسی که امید را در من زنده می کرد. اما همش همین اندازه و این کافی نبود. با خود فکر کردم آیا او توان این را دارد که مرا بالا بکشد. با یک پرش خیلی کوتاه دستش را گرفتم . پای شکسته به دیواره گودال خورد و درد همه وجودم را گرفت . اما این بار تحمل کردم. اکنون فقط تماس کوچکی با کف گودال داشتم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;* پسر تو چقدر سنگینی!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;او مرا بالا می کشید. دیگر همه چیز در اختیارش بود. من فقط سعی می کردم که دستانش را رها نکنم. اما حواسم به این بود که او را به پایین هم پرت نکنم. دیگه دست آزادم به لبه گودال می رسید. سعی کردم خودم را به کمک لبه گودال بالا بکشم. و به هر ترتیبی که بود به بیرون آمدم. به سینه در کنار گودال دراز کشیدم. پاهایم همچنان در گودال آویزان بود. اما دیگر بیرون آمده بودم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;* یه کم دیگه . آروم . خیلی خوب بالاخره نجات پیدا کردی. حالت خوبه؟&lt;br /&gt;- پام . پام خیلی درد می کنه.&lt;br /&gt;* خیلی خوب بگذار یه نگاه بندازم. نه خیلی هم بد نیست. به نظر نمیاد که خیلی بد باشه&lt;br /&gt;- خیلی درد می کنه.&lt;br /&gt;* باشه الان می بندمش . فقط باید بچرخی . آروم بچرخ. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من سعی کردم غلطی بزنم. و به سختی به پشت خوابیدم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- اِاِاِاِ تو هستی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مات و مبهوت نگاه کردم. او همان بود. همان پسر همسفر اما کوتاه.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در دو شنبه 16 بهمن 1385&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-7543320170286386579?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/7543320170286386579'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/7543320170286386579'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-5183998661266853182</id><published>2007-01-24T13:17:00.000+03:30</published><updated>2007-01-24T13:27:07.696+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;پندار پنجاه و هفتم، در باب خودداری تلخ روح؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;من صدای نفس باغچه را می شنوم&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجره تنهایی&lt;br /&gt;و صدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق&lt;br /&gt;متراکم شدن ذوق پریدن در بال&lt;br /&gt;و ترک خوردن خودداری روح.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;صدای پای آب- سپهری&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;و اما در گوشه تنهایی ها ......&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#660000;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;هنگامی که به آغاز آشنایی ها فکر می کنی ، حسی از هیجان و لطافت دیدارهای اول در خاطرت زنده می شود و وقتی این آشنایی به یک رابطه طولانی بدل می شود ، این حس در درونت کمرنگ و کمرنگتر می شود، تا جایی که یک خاطره و حسی باستانی جلوه می نماید. مگر این رابطه دمادم نو شود و این معنایی است که باید در آن باره بسیار گفت. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من اسم پسر را نپرسیدم. هیچگاه نپرسیدم. هنوز ساعتی در کنار هم نرفته بودیم و هنوز یخ صمیمت آب نشده بود که راهش جدا شد. اولین دو راهی راه .&lt;br /&gt;وقتی به دوراهی رسیدیم گفت:&lt;br /&gt;- من از این سو می خواهم بروم. تو از کدام سو؟&lt;br /&gt;اندکی فکر کردم. راهی که او انتخاب کرده بود راه من نبود. گویا راه من روشنایی خود را داشت و دیگر سو مرا به سوی خود می کشاند. گفتم:&lt;br /&gt;* من آن طرف می روم. دلم مرا به آنجا می خواند.&lt;br /&gt;- بسیار خوب. همسفری با تو چه کوتاه بود . بدرود.&lt;br /&gt;* بدرود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;و او رفت و من هم، که رفتن اصل سفر است. و رفتن مقصود سفر. باز تنها شدم . تپه ماهورهایی دیدم. گویا صافی و راستی راه به نشیب و فراز می کشید. به آسمان نگاه کردم. خورشید همچنان می تابید. چند لحظه خیره به آسمان راه می رفتم. با خود می اندیشیدم که آن باز که چرخشی با شکوه در دل آسمان آغاز کرده به کدامین شکار خیره است. دلم هوای پریدن کرد و رویای رویت زمین از آسمان و نگاه بر پهندشتهای بیکران از دل آسمان مرا در بر گرفت. غرق در رویا ، ناگهان احساس کردم زمین زیر پایم خالی شد و قدم که آماده گذاشتن بر زمین بود ، در فضای خالی رها ماند. ناگهان همه چیز تیره و تار شد. و گویا سرم به چیزی خورد و دیگر هیچ نفهمیدم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;از درد و سوزشی عجیب از خواب بیدار شدم. برداشت درستی از اینکه کجا هستم و این درد از چیست نداشتم. همه جا تاریک بود. سردی و نمناکیی در زیر دستانم احساس کردم. خاک مرطوب و نرمی بود. خواستم که برخیزم اما شدت درد امانم را برید و ترجیح دادم که بی حرکت بمانم. سعی کردم که اندیشه ام را جمع کنم. به یاد آوردم که در راه بودم و گویا در جایی سقوط کردم. ناگهان همه چیز در ذهنم روشن شد. نگاهی به بالا انداختم . آسمان شب و چند ستاره از دایره ای پیدا بود. آری در گودالی بودم و آن غرق شدن در رویای پرواز ، نتیجه ای جز سقوط در این گودال نداشت. درد نیز منشا خود را به من می فهماند. از پایم بود. دستی بر آن کشیدم . شکسته بود. من در ته گودالی به عمق چندین متر و با پایی شکسته مانده بودم. و ساعتی را در بیهوشی گذرانده بودم و اکنون در دل شب .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سردی و نمناکی خاک آرام آرام در وجودم رسوخ می کرد. آیا راهی برای بیرون رفتن از این گودال سرد هست؟ حتی اگر پایم نشکسته بود کار سختی بود. آیا در آن موقع شب کسی بود که کمکی کند؟ حتی اگر هم روز بود معلوم نبود که کسی از آنجا گذر کند. درد استخوان شکسته رنجم می داد. توان جابجایی اندکی هم نداشتم. ضعف هم بر من مستولی شده بود. به سختی کوله را از دوش کندم و نزدیکتر آوردم. به دنبال آبی یا تکه نانی یا خوردنی دیگری. اما هیچ نبود. در کوله ام چند کتاب شعر و یک دفتر یادداشت و قلم بود. یادم آمد که هنگام آغازین سفر به چیزی جز اینها احساس نیاز نکردم. آیا اکنون شعری از میان این شعر ها توان نجات من را داشت؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;دل از من برد و روی از من نهان کرد&lt;br /&gt;خدا را با که این بازی توان کرد&lt;br /&gt;شب تنهاییم در قصد جان بود&lt;br /&gt;خیالش لطف های بیکران کرد&lt;br /&gt;چرا چون لاله خونین دل نباشم&lt;br /&gt;که با ما نرگس او سرگران کرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- آهای کی اون پایینه؟&lt;br /&gt;آوازم را قطع کردم. آیا کسی صدایی زد؟&lt;br /&gt;- آهای کی اون پایینه؟&lt;br /&gt;آره انگار کسی هست&lt;br /&gt;* کمک . کمک. من اینجا گیر افتادم. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در چهار شنبه 4 بهمن 1385&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-5183998661266853182?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/5183998661266853182'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/5183998661266853182'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-116733957147139559</id><published>2006-12-29T00:22:00.000+03:30</published><updated>2007-01-21T21:04:53.026+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;پندار پنجاه و ششم،&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;نمی تونم بنویسم. نمی تونم افکارم رو متمرکز کنم. همه فکر و ذهنم اون شده. نمی دونم چرا از من بریده. همه مشکل هم تو این ندونستنه. خدا نکنه یه لحظه بیکار بشم. روحم رو خوره گرفته. هرچی کار بود ریختم رو سرم. از وقتی بیدار می شم تا وقتی می خوابم. تا مشغول باشم، تا ذهنم رو از یاد اون منحرف کنم. شب خسته که به بستر می رم و انتظار دارم خستگی خیلی زود من رو در خواب غرق کنه ، فکر و خیالش از راه می رسه و ساعتها اشک رو مهمان چشمام می کنه. بعضی وقتها هم تو خواب میاد سراغم. خواب های خوبی می بینم. می بینم که همه چی مثل قبل شده و من و اون خوش و خرم دست هم رو گرفتیم .... یه شب هم خواب بدی بود. خواب دیدم که ..... آخرش دوباره صبح خسته تر از دیروز بلند می شم. تا شب هزار تا کار انجام می دم که یادش نباشم. اما همین که یه لحظه از خستگی چشم از مانیتور بر می دارم یا سرم رو روی کاغذ ها و نقشه ها می ذارم ، باز یادش میاد به سراغم. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;همش با خودم می گم خوب قبول من رو دوست نداره. اما این حق من هست که بعد این مدت با هام اینجوری رفتار بشه ؟ حتی ازشنیدن صداش هم محروم بشم. چه برسه به دیدنش . مگه چه گناهی کردم که مستوجب این عذابم؟ هرچی فکر می کنم می بینم اونی که من می شناختم این قدر سنگدل نبود. مگه من الان دیگه ازش چی می خوام. مگه اولش چی می خواستم؟ هزار تا چرا برام می مونه که پاسخ نداره. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;بازم با کار خودم رو مشغول می کنم. همین که دست به قلم می برم که بنویسم باز یادش میاد سراغم. نمی تونم بنویسم. اول ها با خودم می گفتم خوب گذر زمان و خصلت فراموشی آدمها کمکم می کنه که فراموش کنم. اما هر چی بیشتر می گذره ، غم دوریش سنگین تر و جانکاه تر می شه. بعضی روزها کار هم نمی تونم بکنم. آرزوم شده که یه بار ببینمش و بتونم بهش بگم که : به خدا یه تلفن ساده تو یه روز من رو آباد می کنه. که اگر خودم راهی برای تماس با تو داشتم ...... بهش بگم که شبها با هق هق خوابم می بره. هنوزم فقط تو همون نیمه تخت که سهم من بود وقتی بودی می خوابم. هنوزم نیمه شب ها که بیدار می شم. بی اختیار به جای خالیت خیره می شم مثل اون موقع ها که بودی به خودت خیره می شدم که خواب بودی. بهش بگم که بی وفا درسته که برای تو گویا چندان ارزشی ندارم ، درسته که تو یه سال گذاشتی فکر کنم که دوسم داری تا ...... ، اما من واقعا دوست دارم. آدم با یکی که دوسش داره این کار رو می کنه؟ بهش بگم بی وفا، عزیز دلم، ازت نمی خوام که منو دوست داشته باشی اما می شه اینقدر دلمو نشکنی؟ آخه چی می شه هوای یه دل عاشق رو داشته باشی. همین جوریش همین که فهمیدم این عشق یه طرفه هست خودش کلی عذابه با سنگدلیت زجرم نده . کبوتر دلم بدجور تو قفس خودش رو به در و دیوار می کوبه. اگه فکر می کنی فراموش کردن من این مهر رو تو دلم ازبین می بره ، اینجوری نیست. آخه بی مروت آخه مهربون دلم، وقتی اومدی نگفتم که دلم زخمیه، نگفتم تاب نداره، نگفتم دیگه بی توقع شده، نگفتم چهار سال زندگیم رو آتیش زدم نگفتم که اگه بخوای تو دلم جا گیر بشی بعد بری نابود می شم. نگفتم که پارسا خیلی خسته است تازه داشت آروم می شد اونوقت اومدی. شب شمع و فرهاد یادته؟ شبهایی که تو گوش هم زمزمه می کردیم یادته؟ یادته هر بار می گفتم دوست دارم یا جواب میدادی تو هم دوسم داری یا می پرسیدی که چند تا دوست دارم؟ یادته من می گفتم اینقدر که شبایی که نیستی نمی تونم بخوابم. یادته بار اول وسط زمستون که رفتی، اون تی شرت سرخت که تو کمد جا گذاشته بودی، شبا از اشک های من خیس شده بود. یادته عید که نبودی عید برام عزا شده بود . حالا کبوتر دلم بدجور خودش رو به این قفس می کوبه. عزیز دلم ، کاش می دیدمت تا بهت می گفتم که فکر نکن با این کارا فراموشت میکنم. فکر نکن مهرت از دلم بیرون می ره. آخه مگه دل من مسافرخونه هست که هر بار یکی بیاد و بعد بره. مهر تو اومد تو دلم بیرون نمی ره حتی اگه مثل الان باورم بشه که تو من رو نمی خوای. عزیزکم کاش می دیدمت تا بهت می گفتم که تنها راهی که می تونه عشق رو تو من بکشه نفرته. اما می دونی که ذات من با نفرت سازگاری نداره و روزی که نفرت تو دلم جا بگیره روزی که من خواهم مرد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;یادته بی قراری هام رو وقتی قرار بود یه مهمون بیاد؟ یادته بی قراریم رو وقتی که قرار بود خودت بیایی؟ یادته ساعتها پشت اون پنجره رو به کوچه منتظر و بی قرار اومدنت بودم. یادته وقتی میومدی دلم آروم میگرفت بهم لبخند می زدیم. حالا هم هر روز دلم بی قراره . از صبح تا غروب. با هر صدای زنگ تلفن کلی امید تو دلم شکل می گیره که تویی اما باز نا امید می شم. می گم فردا دیگه حتما تماس می گیره اما ...... &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;کاش می دیدمش و می تونستم این حرفها رو بزنم. آخه این روزا کبوتر دلم بدجور خودش و به در و دیوار قفس می کوبه. می دونید بالهاش بد جوری شکسته. سر و روش خونی شده. زیر چشماش یه خط خونیه. می ترسم برای کبوتر دلم. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;بعضی شبها که دیگه طاقتم طاق می شه، همه غصه هام رو به ابراهیم می گم . یا به میترا یا سینا . از ترس اینکه کبوتر دلم از غصه بمیره. اما دیگه اونها هم تحملش رو ندارن. دست به دامن مهدی شدم. گفتم با زبون بی زبونی ازش کمک بخوام. اما نفهمید حرف من رو. مثل اینکه این کبوتر باید بی کمک بمونه. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#333333;"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;مهربون دلم، که حالا سنگدل شدی با من. گفتم صبر می کنم. بازم صبر می کنم. تا جان زتن بر آید. فقط برام دعا کن خیلی زود از این مهر رها بشم. خیلی زود کبوتر دلم بمیره. تو که بنا نداری هوای یه دل عاشق رو داشته باشی.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در پنج شنبه 7 دی 1385&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-116733957147139559?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/116733957147139559'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/116733957147139559'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/12/blog-post_29.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-116626079853346170</id><published>2006-12-16T12:45:00.000+03:30</published><updated>2006-12-16T18:02:33.830+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;پندار پنجاه و پنجم، در باب سفرهای تلخ؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;رفتم تا فراموش کنم. از خانه کندم. هم کار بود، هم دیدار و هم تلاشی در فراموشی. نوعی دل کندن. اما نشد. فراموش نکردم. یعنی نتوانستم فراموش کنم. حتی چهار هزار و پانصد کیلومتر راه سپردن هم یادش را از ذهنم پاک نکرد. نه فقط یاد بلکه حضور دمادمش را در ذهنم هم نتوانستم کم کنم. با خود فکر کردم که چهار هزار و پانصد کیلومتر آیا در مقابل آنچه که در دل زاییده شده است ، چیز قابل ذکری هست؟ و چه قدر بد است حال مردمانی که، دل، معیار مهرشان است. کاش من هم معیارم پول بود یا امکانات مالی و یا حتی میزان تحصیلات. فراموشم نشد و خسته و دل شکسته ماندم.... &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;رو سر بنه ببالین تنها مرا&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;رها من&lt;br /&gt;ترک من خراب شب گرد مبتلا کن&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها&lt;br /&gt;خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده&lt;br /&gt;بر آب دیده ما صد جای آسیا کن&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;خیره کُشیست ما را، دارد دلی چو خارا&lt;br /&gt;بکُشد، کسش نگوید تدبیر خونبها کن&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد&lt;br /&gt;ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;دردیست غیر مردن ، آنرا دوا نباشد&lt;br /&gt;پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;در خواب دوش پیری درکوی عشق دیدم&lt;br /&gt;با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;گر اژدهاست بر ره، عشقیست چون زمرد&lt;br /&gt;از برق این زمرد، هی دفع اژدها کن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;و اما در گوشه تنهایی ها&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;از آن مرد گذشتم. چرا مرد اینچنین بود؟ مگر چه دیده بود؟ چرا وامانده بود؟ چرا کمک نکرد؟ هجومی از چرا ها بود که مرا مشغول می کرد. آنقدر مشغول این چراها بودم که نمی فهمیدم ممکن است از راه بمانم یا که به بیراهه کشیده شوم. سنگی به پایم گیر کرد. تعادلم از دست رفت . و تا آمدم بفهمم بر زمین خاکی اوفتادم. کف دستانم که بین من و زمین حایل شده بود می سوخت و زانوهایم درد و سوزشی پیدا کرد. اندکی گذشت تا برخیزم. خاکها را تکاندم . خراش کف دست می سوخت. به جاده نگاه کردم. چرا متوجه نشده بودم؟ جاده خاکی بود. به مغزم فشار آوردم . تا آنجا که مرد بود جاده خاکی نبود. ولی گویا بعد از آن خاکی بود. آیا این سختی های سفر بود که خود را نشان می داد؟ آیا راه را درست آمده بودم؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;کمی آن سوی تر تخته سنگی بود. به آن سو رفتم به رویش نشستم. به خورشید نگاه کردم. در میان آسمان بود. نیم روز راه رفته بودم. احساس خستگی نمی کردم. هنوز شور و هیجان سفر در من بود. هر چند کمی دلتنگی از روزمرگی های هر روز هم بود. به راهی که آمده بودم نگاه کردم. اکنون در میان دشتی بودم که از هر دو طرف گسترده بود. بوته های وحشی و علفهای تازه رسته دشت را پوشانده بود. کمی دور تر از سنگ چیزی بر خاک دیدم که می خزید. گویا مارمولکی بود. با خود اندیشیدم که اگر به کندوکاو اطراف بپردازم شاید خرگوش یا موش صحرایی هم ببینم. باز به جاده نگاه کردم. کسی می آمد. فکر نمی کردم کسی را در این راه ببینم. نزدیک و نزدیکتر می شد. از دور پسرکی به نظر آمد با کوله ای ، همانند من، مصمم قدم بر می داشت. نزدیکتر که شد دیدم او نیز به من می نگرد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;گاهی می دانی که مورد توجه قرار می گیری. چیزی هست که توجه را بر می انگیزد. اما گاهی نیز چیزی نمی یابی که منشا توجه دیگران به تو باشد ولی باز توجه هست. آن هنگام سردرگم از این ، کلافه می شوی. این بار بهمان دلیل که من متوجه او شدم او نیز متوجه من شد. حضور در دشتی و سفر در راهی غیر متعارف. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;راهش را کج کرد به سمت من آمد. دستش را به سمتم دراز کرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- سلام . اتفاقی افتاده؟&lt;br /&gt;* سلام. نه اتفاق خاصی . زمین خوردم. گفتم کمی استراحت کنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اکنون که نزدیک تر شده بود در نگاهش چیز آشنایی حس می کردم. گاهی نگاه ها کار هزار سال آشنایی را انجام می دهد. گاهی نگاهی آنچنان می کند که دیگر حسی از غربت نمی ماند. نگاهش صمیمی بود .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- می تونم بپرسم اینجا چه می کنی؟&lt;br /&gt;* خوب در راهم. راه سفری&lt;br /&gt;- همین راه؟&lt;br /&gt;* آره . همین راه&lt;br /&gt;- یعنی تو هم به سفر دل آمده ای؟&lt;br /&gt;* البته . و لابد تو هم؟&lt;br /&gt;- من هم&lt;br /&gt;* چه پیش آمد خوبی . شاید همسفر شویم.&lt;br /&gt;- شاید. اما می دانی که راه دلها یکی نیست .&lt;br /&gt;* و معلوم هم نیست که کجا این راهها از هم جدا می شوند&lt;br /&gt;- البته. معلوم نیست. تا اینجا که یکی بوده. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;با دست اشاره کردم که او هم کنارم بنشیند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- ممنون. اما خسته نیستم. می خواهم زودتر بروم.&lt;br /&gt;* باشه. اجازه می دهی تا هر کجا که شد با هم سفر کنیم.&lt;br /&gt;- به شرطی&lt;br /&gt;* چه شرطی؟&lt;br /&gt;- اینکه من و تو پابند هم نشویم. هر که راه خود. و هرکه واماند دیگری برای او نماند.&lt;br /&gt;* قبول&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دستش را به سمتم دراز کرد و کمک کرد که برخیزم. و بعد رفتیم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در شنبه 25 آدر 1385&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-116626079853346170?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/116626079853346170'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/116626079853346170'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-116388192319205102</id><published>2006-11-18T23:55:00.000+03:30</published><updated>2006-11-19T00:13:24.360+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;پندار پنجاه و چهارم ، در باب نیوش های تلخ؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;هنگامی خواهد رسید که حرفهایی خواهی شنید که قابل فهم نیست. هنگامی خواهد رسید که اتفاقهایی خواهد افتاد که قابل فهم نیست. روزی می رسد که احساسی داری که حتی اگر قابل فهم باشد، قابل فهم نمیخواهی اش. هیچ آدمی باور نمی کند که بازیچه بوده است و اگر همه چیز و همه کس آن را بگویند و همه جریانات و دلایل کافی باشند اما باز نمی خواهی این را بفهمی که بازیچه بوده ای. همه چیز یک فریب ساده است. هیچ باور عمیقی از یک عاطفه دو طرفه وجود خارجی ندارد و اگر هست، نیست جز، فریبی بیش. فریبی برای رسیدن به نداشته ها. اینها نیوش های تلخی است که باید با جان نیوشش کرد. و من باورشان کردم. در همین نزدیکی ها.....&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;و اما در گوشه تنهایی ها&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt; ،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;من رفتم . قدم در راه سفر دل گذاشتم. هنوز چند قدمی برنداشته بودم که مردی را دیدم که می خواند: &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;........&lt;br /&gt;تو هم با من نبودی،&lt;br /&gt;مثل من با من،&lt;br /&gt;و حتی مثل تن با من. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تو هم از ما نبودی،&lt;br /&gt;آنکه ذات درد را،&lt;br /&gt;باید صدا باشد&lt;br /&gt;و یا با من&lt;br /&gt;چنان هم سفره شب،&lt;br /&gt;باید از جنس من و عشق و خدا باشد.&lt;br /&gt;تو هم از ما نبودی. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تو هم مومن نبودی،&lt;br /&gt;بر گلیم ما،&lt;br /&gt;و حتی در حریم ما.&lt;br /&gt;ساده دل بودم،&lt;br /&gt;که می پنداشتم،&lt;br /&gt;دستان نا اهل تو باید،&lt;br /&gt;مثل هر عاشق&lt;br /&gt;رها باشد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;........ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;- های مرد چه می خوانی؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من بودم که پرسیدم. خواندنش همانقدر غریب بود که بودنش. وقتی در راهی، همان ابتدای راه ، حضوری اینچنینی سخت است. کسی که نا امیدت می کند. کسی شور و شوق رفتن را سرما می بخشد. مرد با نگاهی عاقل اندر سفیه نگاهی به من کرد: &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;* تازه پای در راه کشیدی؟&lt;br /&gt;- صبح راه افتادم. هنوز ساعتی نیست.&lt;br /&gt;* خوب حق داری بپرسی.&lt;br /&gt;- آیا حق هم دارم جواب بشنوم؟&lt;br /&gt;* آری حق جواب شنیدن هم داری. من در انتهای راهم. رفتم و مدتهاست که برگشتم.&lt;br /&gt;- مدتها؟&lt;br /&gt;* آری . مدتهاست که برگشتم اما تا همین جا. و نه بیشتر&lt;br /&gt;- چرا نه بیشتر؟&lt;br /&gt;این سوال را که پرسیدم با خود گفتم چه ابلهانه می پرسم. آنچه که او می خواهد می پرسم.&lt;br /&gt;- نه بگو کجا رفتی؟&lt;br /&gt;* پسر! تو خود باید بروی&lt;br /&gt;- من می روم. اما آیا به همانجا که تو رفتی؟&lt;br /&gt;* نمی دانم. من روزی قصد رفتن کردم.&lt;br /&gt;- من امروز قصد رفتن کردم. تو نمی خواهی بیایی باز؟&lt;br /&gt;* به کجا؟&lt;br /&gt;- به جایی که من می روم.&lt;br /&gt;* جایی که تو می روی ، جاییست که تو می روی.&lt;br /&gt;- تو می دانی آنجا کجاست؟ می توانی کمکم کنی؟&lt;br /&gt;* می دانم و می توانم. اما نمی گویم و نمی کنم.&lt;br /&gt;- چرا؟&lt;br /&gt;* خود خواهی فهمید. برو&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در شنبه 26 آبان 1385&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-116388192319205102?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/116388192319205102'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/116388192319205102'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/11/blog-post_18.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-116317150653582813</id><published>2006-11-10T18:37:00.000+03:30</published><updated>2006-11-13T23:37:45.420+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;پندار پنجاه و سوم ، در باب نوشتن های تلخ؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;آیا وقتی آلوده به نوشتن شدی می توانی ننویسی؟&lt;br /&gt;سوال مسخره ای است چرا که جواب سوال در خود سوال است. خوب معلوم است نمی شود. واقعیت این است که حضور من در نقدهایی که شد حساسیت عده ای را به دنبال داشت. از نقد هم سرشت تا انجمن مردگان تا سازمان پی جی ال او . خوب فکر می کردم با جمعی روشنفکر روبه رو هستم که ظرفیت اصلاح و تاب نقد دارند. چه در جمع وبلاگ نویسان و چه در فراتر در مجموعه سازمان پی جی ال او. خوب چنین نبود و آدم های کم ظرفیت با تهدید پاسخ مرا دادند. در چنین رابطه ای اصلاح گری نه تنها بی حاصل که مضر هم هست. خوب این شد که چند ماهی به کناری رفتم تا خشمشان فرو نشیند. و اکنون باز در اینجا هم می نویسم. اما دیگر با آنان مرا کاری نیست. راه خود و دلنوشته های خود را سپری می کنم و در همین جا هم باز اعلام می کنم که کامنت و نظری از طرف من در هیچ وبلاگی گذاشته نخواهد شد. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;اما در گوشه تنهایی ها ،&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;در تنهایی و در خلوت دل به مرور بازتابشهای دلم می پردازم. به درونم قصد سفری دارم. این سفر راهی است که انتهایش معلوم نیست. مقصد هدف نیست بلکه خود سفر هدف است. چونان مسافری که می داند باید برود. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;به سان رهنوردانی که در افسانه ها گویند،&lt;br /&gt;گرفته کولبارِ زادِ ره بر دوش،&lt;br /&gt;فشرده چوبدست خیزران در مشت،&lt;br /&gt;گهی پر گوی و گه خاموش،&lt;br /&gt;در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند،&lt;br /&gt;ما هم راه خود را می کنیم آغاز. (1)&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;باری ، این سفر چون افسانه هاست. بگذارید از اول شروع کنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سفرِ دل از شبی آغاز شد. در نیمه های شب بود که مست از خواب با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. نیمه شب و تلفن. عناصری که هیچ زمان پیوندی میان آنها پیدا نکردم. همیشه نیمه شب ، راز و رمز خود را داشت . صافی دل و حسی عرفانی. و زمزمه پر شکوه سکوت. زمزمه ای که اگر عادت کنی تکرار آن را در فضای خلوت شب می شنوی. یا همان زمزمه درویش که : جهان پیر و است بی بنیاد .... از این فرهاد کش فریاد. خلوتی که تو را با بودش خودت و همه بودش خودت تنها می گذارد و تویی مرکز همه چیز و رب همه چیز.&lt;br /&gt;منگ از خواب به تلفن جواب دادم. و از آنجا بود که سفر آغاز شد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;و صبح هنگام خود را در میانه جاده ای دیدم . بادی ملایم از انتهای جاده می وزید و بوی مقصد را با خود می آورد. بادی که شوق و شور حرکت می داد. رو به سوی سرزمینی وسیع و مسطح و قدم ها بود که یکی در پس دیگری مرا به پیش می راند. هنگام سفر، حس جدا شدن در سرتاسر وجود پر می شود. جدای از تکرار های روزانه. جدای از دلمشغولی ها. جدای از همه دیدارهای آشنا. حس سفر ، حس پریدن است. دل کندن است و در تعلیق نبودگی ها . باد صبحگاهی همچنان می وزید . بادی سبک که سبکی می بخشید و گویا در میانه ابری قدم می زنی. کوله پشتی و سنگینی اش یاد آور راه بود و زمان درازی که در راه خواهی بود.&lt;br /&gt;باری سفر دل با یک تلفن در نیمه شب آغاز شد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سفرها خیلی ساده اتفاق می افتند . آنقدر ساده شروع می شوند که همانقدر ساده تمام. سفر لحظه هایی است که نیاز به فهمیدن دارند. یعنی مسافر در سفر باید بفهمد. که اگر لحظه ها را در نیابد گویا که سفر نرفته است. این لحظه های سفر هستند که سفر را می سازند و در هر لحظه و در هر جنبش چیزی است از جنس ادراک . که لا جرمی اش فهم است. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;راه بود و راه -این هر جاییِ افتاده- این همزادِ پایِ آدمِ خاکی .(2)&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;وقتی اولین قدم را بر می داری میل به تکرار شعله می کشد. و این گونه است که حرکت شکل می گیرد و راه ها پیموده می شود. و روزی نیست که راهی را نپیماییم. این هر جاییِ افتاده هر روز پیموده می شود. اما وقتی دل با این پیمایش یکصدا می شود تو در سفری. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;صبح هنگام - همان هنگام که باد خنک می وزید - من خودم را در ابتدای دشتی دیدم. دشتی در دل به وسعت بی نهایت ها و کوله پشتی بر پشتم. من رفتم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff0000;"&gt;(1). قطعه ای از چاووشی سروده اخوان ثالث&lt;br /&gt;(2). بیتی از برف سروده اخوان ثالث &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در جمعه 19 آبان 1385&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-116317150653582813?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/116317150653582813'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/116317150653582813'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/11/blog-post_10.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-116284767811723572</id><published>2006-11-07T00:39:00.000+03:30</published><updated>2006-11-10T18:47:23.446+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Georgia;font-size:180%;color:#990000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;پندار پنجاه و دوم ، تنهایی و تلخی هایش؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;تنها ماندم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;-&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;انگار در من گریه می کرد ابر.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من خیس و خواب آلود&lt;br /&gt;[ بغضم در گلو چتری که دارد می گشاید چنگ،&lt;br /&gt;انگار بر من گریه می کرد ابر&lt;br /&gt;اخوان ثالث&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;-&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;امشب رسما تنها ماندم.&lt;br /&gt;و صبر&lt;br /&gt;این گوهر سوزاننده&lt;br /&gt;زیبنده من شد.&lt;br /&gt;و زیبنده او&lt;br /&gt;و مرا باز چاره ای نیست جز نوشتن&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;ای &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;او&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دوستت دارم. و صبر می کنم. روزگار با من و صبر من پنجه در انداخته باز. آن بار صبوری کردم هرچند دیوانه شدم. این بار نیز صبوری می کنم، به هر قیمتی.&lt;br /&gt;خانه ای ساختم برای رویای الهه تنهایی. اما آمدنت افسون الهه تنهایی را شکست. و خانه ، خانه ما شد. حال که نیستی تنهایی به این خانه هجوم می آورد. اما این خانه ، خانه ما می ماند. می ماند تا بیایی و باز ما بودنمان را به رخ الهه تنهایی بکشانیم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در دوشنبه 15 آبان 1385&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-116284767811723572?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/116284767811723572'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/116284767811723572'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-116224273349872606</id><published>2006-10-31T00:38:00.000+03:30</published><updated>2006-10-31T00:44:15.896+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;پندار پنجاه و یکم ، سرزمینی دیگردر تلخی ها؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;تقدیر اندوه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آی اندوه&lt;br /&gt;که از میان دره ها&lt;br /&gt;میان هزار توی قصه ها&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;و به من هجوم می آوری&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بدان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دل زخمه های چرکین&lt;br /&gt;در پایان شب&lt;br /&gt;تاب نمی آورد&lt;br /&gt;عفونت را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;می کشد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;کدام قانون&lt;br /&gt;قاتل سیاه شب&lt;br /&gt;اندوه را&lt;br /&gt;مجازات می کند؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;و تقدیر اندوه&lt;br /&gt;قتل است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در دوشنبه 8 آبان 1385&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-116224273349872606?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/116224273349872606'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/116224273349872606'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/10/blog-post_31.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-116212412625642074</id><published>2006-10-29T15:44:00.000+03:30</published><updated>2006-10-29T16:06:06.520+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار تلخ یکی به آخر.... &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;آوا داستانش رو نیمه کاره گذاشت و رفت مرخصی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;زنگوله پای تابوت هم داستانش رو نیمه کاره رها کرد و رفت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;از قدیم ندیم هم گفتن تا سه نشه بازی نشه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-116212412625642074?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/116212412625642074'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/116212412625642074'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-115429237465658501</id><published>2006-07-31T00:14:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T15:50:37.327+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پنداري كه نه واقعيتي تلخ &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;كودكان قانا به كدامين گناه كشته شديد؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;كشتار كودكان را توجيهي نيست.&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در دوشنبه 9 امرداد 1385 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;این طور که از اوضاع و احوال پیداست باز یه مسخره بازی دیگه داره شروع میشه. باز به نام من در جاهای دیگه کامنت گذاشته شده است. همین جااعلام خواهم کرد تا اطلاع ثانوی ( که در وبلاگم اعلام خواهم کرد ) در هیچ جا کامنتی نخواهم گذاشت. تا آن زمان اگر کامنتی به نام پارسا خواندید مطمئن باشید که پارسا یعنی من آن را ننوشته ام. از الان دوشنبه 9 امرداد ساعت 19:39 شاد باشید.&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-115429237465658501?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/feeds/115429237465658501/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21297366&amp;postID=115429237465658501' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/115429237465658501'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/115429237465658501'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/07/blog-post_31.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-115271257691427814</id><published>2006-07-12T17:14:00.000+03:30</published><updated>2006-07-12T17:38:30.066+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار پنجاهم، ادامه تلخ همون داستان تلخ؛ &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;&lt;strong&gt;براي اين داستان دنباله دار كه مي‌نويسم تصميم گرفته‌ام كه در قسمت آخر آن كامنت دوني‌اش باز شود . البته دوستان مرحمت كردند و در جاهاي ديگر كامنت گذاشتند . لطقا اگر ديدگاهي در مورد اين داستان من داريد دندان به جگر گذاشته و صبوري پيشه كنيد تا قسمت آخر آن.  ممنون  از همراهيتان و اين بار را بر من ببخشاييد.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;&lt;strong&gt;كيش مهر &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;(پاره دوم) &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;از اتوبوس كه پياده شد، براي ديدن آخر او به شيشه اتوبوس نگاه كرد، اما او نبود . به اين طرف آن طرف سر چرخاند تا پيدايش كند . صدايي گفت من اينجام. به پشت سرش خيره شد ، او پشت سرش بود. احساس كرد صورتش داغ شده و با عجله گفت سلام. او هم با سرخي صورتش كه حكايت از هول شدن خودش بود گفت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- سلام&lt;br /&gt;* خوبي؟&lt;br /&gt;- مرسي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;چند لحظه‌اي همانطور مبهوت به هم نگريستند. چند ثانيه‌اي كه براي هر دو قرنها طول كشيد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- ميشه يه سوالي بكنم؟&lt;br /&gt;* خوب آره بپرس&lt;br /&gt;- چرا تو اتوبوس به من زل زده بودي؟&lt;br /&gt;* چي؟ آهان خوب همين جوري. از قيافت خوشم اومد&lt;br /&gt;- مسير شما كدوم طرفيه؟&lt;br /&gt;* من ميرم سمت خيابون بالايي&lt;br /&gt;- من هم همون ور ميرم با هم بريم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;در سكوت قدم زدند. آن هنگام ظهر خيابان هم به سكوت آن دو احترام گذاشت. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#330033;"&gt;****** &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- پسر جان چي شد يك دفعه؟ داشتيد حرف ميزديد كه؟&lt;br /&gt;* نمي‌دونم همه چيز ناگهاني بود.&lt;br /&gt;- مثل اين كه خودتم حسابي هول كردي. نگاه كن رنگت شده عين گچ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;پسر جوان با اين حرف زن چادري عرق سردي را كه بر پيشاني‌اش نشسته بود حس كرد. دستي به پيشاني كشيد. به سمت ميز شطرنج به راه افتاد. صفحه شطرنج با مهره هاي چيده هنوز آنجا بود. پسر آنجا نشست و به صفحه شطرنج خيره شد. مهره ها همچنان از جاي خود حركت نكرده بودند. شاه سياه را برداشت و از نزديك به آن نگاه كرد. پس از مدتي گويا ناگهان چيزي به ذهنش خطور كرده باشد. با عجله شروع به جمع كردن مهره ها كرد و همه را به ميان جعبه شطرنج ريخت. و جعبه را برداشت و به سمت خيابان دويد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#330033;"&gt;******&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- اسمت چيه؟&lt;br /&gt;* من صلاح&lt;br /&gt;- صلاح؟&lt;br /&gt;* آره.&lt;br /&gt;- اسمت عربيه كه&lt;br /&gt;* خوب آره . من عربم&lt;br /&gt;- يعني ايراني نيستي&lt;br /&gt;* هستم. عرب جنوبم. شوشتر&lt;br /&gt;- آهان.&lt;br /&gt;* اما تهران دنيا اومدم. اينجا بزرگ شدم. اسم تو چيه؟&lt;br /&gt;- مجيد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;صلاح زير لب تكرار كرد مجيد... &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- خوب آقا صلاح فقط از من خوشت اومده بود اونجوري ذل زده بودي؟&lt;br /&gt;* بگو صلاح فقط صلاح. ببخشيد . معمولا از اين كارا نمي‌كنم. نمي‌دونم خوب تو فكر بودم. همش هم به تو خيره بودم.&lt;br /&gt;- جالبه پس تو فكر هم بودي؟&lt;br /&gt;* آره . تو هم يه چيزي ذهنت رو مشغول مي كرد؟&lt;br /&gt;- امتحانم رو بد دادم.&lt;br /&gt;* مگه امتحان چي داشتي&lt;br /&gt;- ولش كن يادم نيار&lt;br /&gt;* باشه. مجيد بازم مي تونم ببينمت؟ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;مجيد برقي از چشمانش جهيد و گفت: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;- فكر كنم آره.&lt;br /&gt;* باشه پس بازم هم رو مي‌بينيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#330033;"&gt;******&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;يادت هست هميشه مرا سفيد مي كردي و باز يادت هست من صفحه را مي‌چرخاندم تا تو سفيد باشي&lt;br /&gt;و اينچنين هيچ زمان بازي شروع نشد&lt;br /&gt;اما اين بار من سفيد خواهم بود&lt;br /&gt;اين حركت اول.&lt;br /&gt;آيا توان ادامه بازي را داري؟&lt;br /&gt;امضاء مهره سفيد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#330033;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#330033;"&gt;******&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-صلاح .... صلاح .... وايسا&lt;br /&gt;* بابا ولم كن برو پي كارت&lt;br /&gt;- نه جون مادرت وايسا. به خدا كارت دارم&lt;br /&gt;* چرا قسم ميدي . من نمي‌خوام باهات حرف بزنم.&lt;br /&gt;- تو رو خدا&lt;br /&gt;* خيلي خوب حالا اينجور قيافه مظلوم نگير. من كه مي‌دونم تو چه عفريتي هستي&lt;br /&gt;- خيلي خوب من عفريتم . اما گوش كن ببين چي مي‌گم&lt;br /&gt;* خوب بگو &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;مجيد در حالي كه همچنان نفس نفس مي‌زد گفت: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- مي‌گم. بزار نفسم جا بياد&lt;br /&gt;* بگو من كار دارم حوصله تو رو هم ندارم&lt;br /&gt;- حالا كه وايسادي ديگه اينجور نگو. بيا بريم يه جا بشينيم. من بتونم حرفام رو بگم.&lt;br /&gt;* واي خدايا . من اصلا مشتاق شنيدن حرفات نيستم. چون قسم دادي وايستادم. بگو همين جا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;آفتاب ظهر داغ و داغ تر مي‌شد. مجيد با صورتي برافروخته و غمگين مقابل صلاح ايستاده بود. هرچي تو دلش بود گفت. صلاح نگاه مي‌كرد. گويا صدايي نمي‌شنيد و سعي مي‌كرد لب خواني كند گنگ‌وار به حرفهاي مجيد گوش مي‌داد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* ببين مجيد . من اوني كه تو فكر مي‌كني نيستم. من خيلي ساده و پاك باهات دوست بودم&lt;br /&gt;- مگه من نبودم؟&lt;br /&gt;* نه نبودي. حالا هم كه حرفاتو زدي . منم شنيدم. خداحافظ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;صلاح به راه افتاد و از مجيد دور شد. مجيد وسط كوچه وارفته ايستاده بود و به صلاح كه هر لحظه از دور مي‌شد نگاه مي كرد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc9933;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ادامه دارد.... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در چهارشنبه 21 تير 1385&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-115271257691427814?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/115271257691427814'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/115271257691427814'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/07/blog-post_12.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-115246027033912124</id><published>2006-07-09T19:17:00.000+03:30</published><updated>2007-06-17T22:21:32.062+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار چهل و نهم، شعري تلخ از علي بهمني؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;مجتبي&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;&lt;strong&gt;ماه من &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;از خانه بيرون مي‌زنم اما كجا امشب&lt;br /&gt;شايد تو مي‌خواهي مرا در كوچه‌ها امشب&lt;br /&gt;پشت ستون سايه‌ها، روي درخت شب&lt;br /&gt;مي‌جويم اما نيستي در هيچ جا امشب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي دانم آري نيستي اما نمي‌دانم&lt;br /&gt;بيهوده مي‌گردم به دنبالت چرا امشب&lt;br /&gt;هر شب تو را بي جستجو مي‌يافتم اما&lt;br /&gt;نگذاشت بي‌خوابي بدست آرم تو را امشب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ها.... سايه‌اي ديدم، شبيهت نيست اما حيف&lt;br /&gt;اي كاش مي‌ديدم به چشمانم خطا امشب&lt;br /&gt;هر شب صداي پاي تو مي‌آمد از هر چيز&lt;br /&gt;حتي زبرگي هم نمي‌آيد صدا امشب&lt;br /&gt;امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه&lt;br /&gt;بشكن قرق را ماه من، بيرون بيا امشب&lt;br /&gt;گشتم تمام كوچه ‌ها را يك نفس هم نيست&lt;br /&gt;شايد كه بخشيدند دنيا را به ما امشب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طاقت نميارم، تو كه مي‌داني از ديشب&lt;br /&gt;بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من&lt;br /&gt;آخر چگونه سر كنم بي ماجرا امشب &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در يكشنبه 18 تير 1385&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-115246027033912124?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/feeds/115246027033912124/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21297366&amp;postID=115246027033912124' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/115246027033912124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/115246027033912124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/07/18-1385.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-115185127445284097</id><published>2006-07-02T17:59:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:16:41.270+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار چهل و هشتم، داستاني تلخ آغازيدن گرفت؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;كيش مهر &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;پاره اول &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;آهسته قدم بر مي داشت . چندان هم به كمك عصا نياز نداشت اما هر روز كه پارك ميامد عصا را هم با خود مي‌آورد. جعبه شطرنج را محكم به سينه ‌اش چسبانده بود. دختري از كنارش رد مي‌شد.&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- دخترم ساعت داري؟&lt;br /&gt;* بله؟&lt;br /&gt;-ساعت چنده؟&lt;br /&gt;* آهان 3.5&lt;br /&gt;-ممنونم &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;هنوز تا وقت قرار يك ربع مانده بود. با خود فكر كرد كه اگر يك دور ديگر همين طور دور پارك قدم بزند يك ربع مي‌كشد. اما فكر اين كه صندلي محل قرار ممكنه اشغال بشه منصرفش كرد. رفت و يك طرف صندلي و ميز مخصوص شطرنج كه گوشه پارك بود نشست. جعبه شطرنج را باز كرد و مهره ها را يكي يكي چيند.&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- سلام آقا&lt;br /&gt;* سلام&lt;br /&gt;- همبازي نمي‌خواي&lt;br /&gt;* همبازي دارم قراره بياد&lt;br /&gt;- آهان آخه من خوره شطرنجم&lt;br /&gt;* خوب من هم شطرنج دوست دارم&lt;br /&gt;- نميشه تا اون بياد يه دست بزنيم&lt;br /&gt;* شايد وسط بازي بياد&lt;br /&gt;- خوب اگه اومد ادامه نميديم.&lt;br /&gt;* اونوقت معلوم نمي‌شه كه نتيجه بازيمون چي ميشه&lt;br /&gt;- خوب ادامه ميديم تا معلوم بشه&lt;br /&gt;* اما من قرار دارم و درست نيست كه ...&lt;br /&gt;- خيلي خوب بگو نمي‌خواي بازي كني&lt;br /&gt;* پسرم من مي‌خوام با كسي كه قرار دارم بازي كنم&lt;br /&gt;- حيف .&lt;br /&gt;* آره حيف&lt;br /&gt;- حالا ميشه بشينم حرف بزنيم تا اون دوستتون بياد&lt;br /&gt;* در مورد چي پسرم؟ خواهش مي كنم . بفرمايين &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;در حاليكه نيم خيز مي‌شد به پسر جوان اشاره كرد كه بنشيند . جوان نشست . &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- ممنون . در مورد شطرنج&lt;br /&gt;* خيلي خوبه&lt;br /&gt;- شما بازي هاي معروف رو ديديد&lt;br /&gt;* نه .&lt;br /&gt;- فكر كردم كه تو شطرنج حرفه‌اي هستيد&lt;br /&gt;* نه من اصلا شطرنج بلد نيستم &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;پسر جوان با صداي بلند خنديد و گفت &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- من رو سر كار گذاشتيد. حالا كه قرار نيست بازي كنيم ديگه چرا شكسته نفسي مي كنيد.&lt;br /&gt;* نه عزيزم من جدي گفتم&lt;br /&gt;- يعني چي؟&lt;br /&gt;* من هيچ موقع شطرنج ياد نگرفتم&lt;br /&gt;- پس با شطرنج اومديد اينجا بعد هم با يكي قرار داريد كه باهاش بازي كنيد. انوقت اين يعني چي؟&lt;br /&gt;* خوب مي دونيد من و دوستم سالهاست داريم بازي مي‌كنيم. يعني اون بازي كه سالها قبل شروع كرديم هنوز تمام نشده.&lt;br /&gt;- هان؟&lt;br /&gt;* خوب راستش هنوز هيچ كدوم حركت اول رو نكرده&lt;br /&gt;- ببخشيد حالتون خوبه؟&lt;br /&gt;* فكر مي كني ديونه ام ؟&lt;br /&gt;- نه من قصد جسارت نداشتم . آخه يه كم عجيبه.&lt;br /&gt;* آره بعضي وقتها هم خودم فكر مي‌كنم عجيبه&lt;br /&gt;- پس براي چي مياد اينجا وقتي بازي نمي‌كنيد&lt;br /&gt;* كي گفته ما بازي نمي‌كنيم؟&lt;br /&gt;- بابا خودت گفتي كه هيچ كدوم هيچ حركتي نمي‌كنيد&lt;br /&gt;* خوب آره اما بالاخره مي‌شينيم و يك ساعت بازي مي‌كنيم&lt;br /&gt;- من كه نفهميدم. هم بازي مي‌كنيد هم نمي‌كنيد؟&lt;br /&gt;* خوب نه . راستي ساعت چنده؟ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;جوان نگاهي به ساعتش انداخت و گفت &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- ساعت 3.40 دقيقه&lt;br /&gt;* خوب تا 5 دقيقه ديگه مياد. الان 35 ساله كه هر جمعه ساعت 3.45 اينجا بوده. شايد يكي دوتاش رو نيومده.&lt;br /&gt;- يعني شما 35 ساله اينجا ميايد و شطرنج بازي مي‌كنيد.&lt;br /&gt;* نه همه 35 سال رو&lt;br /&gt;- پس چي&lt;br /&gt;* فكر كنم هفت هشت ساله كه شطرنج بازي مي‌كنيم.&lt;br /&gt;- پس قبلش چي كار مي‌كرديد.&lt;br /&gt;* خوب قبلش جاي اين ميز شطرنج يه نيمكت بود. روي آن مي‌نشستيم. بعد اومدن اين ميز شطرنج رو گذاشتن. خوب ما هم مجبور شديم شطرنج بازي كنيد.&lt;br /&gt;- آهان . يواش يواش داره يه چيزايي حاليم ميشه. يعني اين شطرنج بهونه است كه يك ساعت اينجا بنشينيد. براي حفظ يه قرار قديمي.&lt;br /&gt;* اينجوري هم ميشه گفت.&lt;br /&gt;- بابا بازم شما جووناي قديم. خيلي باحال و با مراميد&lt;br /&gt;* خوب مساله اينا نيست. راستش من هنوز اسمش رو هم نمي‌دونم.&lt;br /&gt;- باز يه معما. اسم هميني كه 35 ساله باهاش اينجا قرار داري رو نمي‌دوني؟&lt;br /&gt;* من باهاش قرار ندارم. 35 ساله برحسب اتفاق اينجا هستيم.&lt;br /&gt;- يعني چي؟&lt;br /&gt;* خوب شايد هم قراره اما يه قراري كه كسي نذاشته. همين جوري بوده&lt;br /&gt;- خوب انوقت 35 ساله كه مياييد اينجا مي‌شينيد همين؟&lt;br /&gt;* آره تقريبا.&lt;br /&gt;- خوب حالا چرا اسمش رو نمي‌دوني ؟&lt;br /&gt;* براي اينكه هيچ موقع ما هيچ حرفي به هم نمي‌زنيم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;جوان كمي سرش را خاراند و گفت: &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- ببخشيد من هي سوال مي‌كنم ها اما چرا باهش حرف نمي‌زني؟&lt;br /&gt;* نمي دونم. هيچ موقع نشد حرف بزنيم.&lt;br /&gt;- يك ساعت اينجا روبروي هم مي شينيد و همو نگاه مي‌كنيد پس؟&lt;br /&gt;* خوب راستش من بعضي وقتها نگاه مي كنم اما همين كه چشماش به چشمم مي‌افته نگام رو مي‌دزدم.&lt;br /&gt;- براي چي؟&lt;br /&gt;* خوب توضيحش سخته.&lt;br /&gt;- بزار ببينم طرف قرارت كه يه خانوم نيست كه ؟&lt;br /&gt;* نه نيست يه پيرمرده مثل خودم.&lt;br /&gt;- انوقت اين يعني چي ؟&lt;br /&gt;* خوب راستش ... ساعت حالا چنده؟&lt;br /&gt;- 3.45 دقيقه&lt;br /&gt;* پس چرا نيومد؟ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;پيرمرد در حاليكه بلند مي‌شد به اطراف نگاهي انداخت و نشست &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;* عجيبه. الان بايد پيداش بشه. اما نيست.&lt;br /&gt;- خوب لابد تو ترافيكي چيزي مونده&lt;br /&gt;* نه امكان نداره . 35 سال همش 2 بار تاخير داشته&lt;br /&gt;- خوب اينم سومين بار. مي‌گن تا سه نشه بازي نشه&lt;br /&gt;* نه اينجوري نيست.&lt;br /&gt;- خوب مياد ايشالاه&lt;br /&gt;* اميدوارم &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;دختر جواني به سمت آنها در حال حركت بود . با كمي ترديد به آنها نزديك شد . نگاه پيرمرد متوجه دختره شد. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- ببخشيد مزاحم ميشم. يه سوالي داشتم شما هموني نيستيد كه با پدربزرگ من تو اين پارك شطرنج بازي مي‌كنيد.&lt;br /&gt;* با پدر بزرگ شما؟&lt;br /&gt;- آره به من نشوني كه داده به اينجا ختم ميشه. فكر كنم شما همون باشيد&lt;br /&gt;* من اينجا هميشه با يه پيرمرد مثل خودم بازي مي‌كنم. شايد پدربزرگ شما باشه.&lt;br /&gt;- مي‌تونم يه سوال بكنم. اين بار نوبت شماست كه سياه باشيد يا پدربزرگم؟&lt;br /&gt;* هان؟&lt;br /&gt;- خواسته اينو بپرسم تا مطمئن بشم خودتونيد&lt;br /&gt;* يعني اون خودش نيومده تو رو فرستاده&lt;br /&gt;- خوب البته اينجور نيست كه شما مي‌گيد. ميشه بگيد كه سياه يا سفيد كدوم نوبت شماست؟&lt;br /&gt;* خوب اين بار نوبت منه كه سياه باشم.&lt;br /&gt;- درسته . شما همونيد. كه سي و چند سال با پدربزرگم اينجا قرار داريد.&lt;br /&gt;* آره خودمم &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;پسر جوان به ميون كلام پيرمرد دويد و گفت &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- اتفاقا الان هم پيش پاي شما داشت همين رو براي من تعريف مي‌كرد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;پيرمرد سري تكان داد دختر گفت: &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- خوب ببخشيد بايد بگم كه..... چي جوري بگم....... يه خبر بد دارم.......... پدربزرگم ديگه نمي‌تونه بياد.&lt;br /&gt;* يعني پدر بزرگت مرده عزيزم.&lt;br /&gt;- بله &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;از گوشه چشم دختر اشكها آرام آرام سرازير شد. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;* پس بالاخره تموم شد. همه فرصتها از دست رفت. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;پيرمرد در حاليكه پيشاني اش را مي ماليد اين را گفت . دختر در حاليكه كه سعي مي‌كرد خودش رو كنترل كنه گفت &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- پدر بزرگم خيلي راحت چشماش رو بست. يعني از وقتي كه سكته كرد تا وقتي كه مرد خيلي طول نكشيد. اولش تو سي‌سي‌يو بودش . بعد گفتن حالش بهتر شده آوردنش تو بخش. فرداش. همون شب كه من پيشش مونده بودم تو بيمارستان داستان شما را برام تعريف كرد. يه نامه نوشت براي شما كه بهتون برسونم. اصرار داشت كه حتما سر وقت بيام.&lt;br /&gt;* پدربزرگت چي در مورد من به تو گفت.&lt;br /&gt;- هيچي همين كه سالها با شما اينجا قرار داره.&lt;br /&gt;* همين؟&lt;br /&gt;-آره . ولي از حرفهاش فهميدم كه اين بيشتر از يه قرار براش مهم بوده&lt;br /&gt;* مي‌شه اون نامه رو به من بديد &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;دختر در حاليكه كمي دستپاچه كيفش را مي‌گشت گفت &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- بله حتما . اينجاست &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;نامه را به پيرمرد داد. پيرمرد در حاليكه دستانش مي‌لرزيد نامه را باز كرد. بعد از خواندن آن گفت &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;* ممنون دخترم. من بايد بروم &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;از جايش بلند شد. پسر جوان هم بلند شد و با چهره مبهوت به پيرمرد نگاه كرد . دختر هم مبهوت مانده بود. پيرمرد در حاليكه سعي مي‌كرد به كمك عصا راه برود چند قدم دور شد. اما ناگهان تعادلش را از دست داد و نقش زمين شد. دختر جيغي كشيد و هر دو به سمت پيرمرد دويدند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در يكشنبه 11 تير 1385 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-115185127445284097?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/115185127445284097'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/115185127445284097'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-115150721371551245</id><published>2006-06-28T18:36:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T15:52:56.305+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار چهل و هفتم، نقد که به مذاق بعضی ها تلخ است؛ &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;&lt;strong&gt;چه جور ادبیاتی را می پسندیم ؟ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شاید بهتر آن بود که تیتر را اینگونه می نوشتم: آیا ادبیات نقاد را قبول داریم؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;یا شاید اینگونه: ادبیات نقاد چگونه است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب بهتر از هر مقدمه ای شیرجه زدن به وسط بحث است .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به گمانم نقد را همه می شناسند. شاید انواع آن را از لحاظ کارکردی مانند نقد مثبت نقد منفی و ... را هم نیاز به توضیح نباشد. در هر صورت نقد کردن چیزی یا کاری فی الجمله یعنی شکافتن ، جزء جزء کردن و بررسی اجزاء و بیان ایرادات و پیشنهاد اصلاحی و غیره و غیره ... &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اما حال یک سوال : آیا یک متن ادبی به عنوان مثال داستانی یا شعری یا نثری ، می تواند نقاد باشد؟&lt;br /&gt;و سوالی که در پس آن می آید این است که اگر بپذیریم که می تواند آیا شکل و شمایل و ساختار و قالب ادبی آن متن مثل نقدهای ژورنالیستی و مقاله ای است؟ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حتما تا به حال روزنامه خوانده اید و منظور من از نقدهای مقاله ای را می فهمید. نمیخواهم زیاد گیر الفاظ باشم. در نقد های مقاله ای چند فاکتور وجود دارد. یکی از آنها مبنای تئوریک نقد است. دیگر ساختار استدلالی نقد ، به عبارتی دیگر صغری و کبری ایست که نویسنده بر پایه آن چیزی را نقد می کند. البته فاکتور های دیگری هم هست. اما باز یه سوال دیگر: در ادبیات نقاد مبنای تئوریک و ساختار نقد به چه شکل خود را نشان می دهد و آیا لزومی به نشان دادن آن هست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اجازه می خواهم یک مثال بزنم&lt;br /&gt;فرض کنیم پرتقال فروشی را نقد کنیم. توجه کنید نمی خواهیم پرتقال فروش را پیدا کنیم ، می خواهیم نقدش کنیم. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc66cc;"&gt;یک راه این است که بیاییم بنشینیم پرتقال فروشی را معنی کنیم . سپس به کارکردهای اجتماعی آن بپردازیم. و بعد نقش آن را در فرهنگ های گوناگون و ملل مختلف تحت بررسی قرار دهیم. بعد به مفهوم و کارکردی که در واقعیت اجتماع است بپردازیم. نقصها و معایب کارکردی اکنون آن را در فضای جامعه بررسی می کنیم . بعد برویم سراغ نقش سازمان میادین میوه و تره بار و سازمانهای دولتی تاثیر گذار در بازار میوه و ......&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خوب این همان نقد ژورنالیستی است. به جای خود خوب مفید و اثر گذار است.&lt;br /&gt;اما باز فرض کنید نویسنده ای قصد دارد بر تمام مبانی فکری و برداشت های اجتماعی که دارد داستانی بنویسد که در آن به نقد پرتقال فروشی بپردازد. باز به عنوان مثال داستانی خلق می کند که:&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;شخصیت محوری ان یک پرتقال فروش جوان است که عاشق یک پسر جوان هم سن و سال خودش می شود که مشتری مغازه است. در جریان ایجاد این عشق و کشمکش های درونی پرتقال فروش و کشمکش ها بیرونی که با صاحب مغازه پرتقال فروشی ( که مداام به دنبالش می گردیم ) دارد ، سازو کارهای اجتماعی و فرهنگی پرتقال فروشی را نقد می کند.&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;این یک مثال به عنوان داستان و البته در قالب های دیگر ادبی مانند شعر ، نمایشنامه ، نثر ادبی و ... هم می توان مثال زد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال با توجه به مثالی که زدم باز سوال هایم را تکرار کنم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;em&gt;آیا یک متن ادبی می تواند نقاد باشد؟ آیا شکل و شمایل و ساختار و قالب نوشتاری ان مانند نقدهای ژورنالیستی و مقاله ای است؟ و آخر اینکه آیا در ادبیات نقاد نویسنده متعهد به نشان دادن مبنای تئوریک و ساختار نقدی خود است و به چه شکل؟&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در چهارشنبه 7 تیر 1385&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-115150721371551245?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/feeds/115150721371551245/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21297366&amp;postID=115150721371551245' title='15 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/115150721371551245'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/115150721371551245'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/06/blog-post_115150721371551245.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-115090694590504090</id><published>2006-06-21T19:45:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T15:56:15.205+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار چهل وششم , واگویه هایی تلخ از گوشه دل ؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;گوشه دل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم نمی خواد بنویسم&lt;br /&gt;حوصله نوشتن ندارم&lt;br /&gt;وبلاگ صفحه دل منه&lt;br /&gt;سیاه باشه یا فیروزه ای&lt;br /&gt;دلم نمی خواد بنویسم&lt;br /&gt;اینجا انجمن یا سازمانی نیست&lt;br /&gt;اینجا &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;گوشه دل&lt;/span&gt; منه&lt;br /&gt;که همه راه دارند بیان ببینن چه خبره توش&lt;br /&gt;خودم خواستم این رو&lt;br /&gt;هروقت هم دلم نخواست نمی نویسم&lt;br /&gt;اینجا پر از غمه یا پر از شادی یا هر چیز دیگه&lt;br /&gt;بالاخره &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;گوشه دل&lt;/span&gt; منه&lt;br /&gt;لابد دل من پر از اونهاست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسایی که پشت هزار پنجره قایم شدند. می گن روییم. عین کف دست&lt;br /&gt;بی غل و غش&lt;br /&gt;اما می گن تو ترسویی&lt;br /&gt;تو روح یاس می دمی&lt;br /&gt;تو اهل عمل نیستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منی که &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;گوشه دلم&lt;/span&gt; رو عریان کردم&lt;br /&gt;من همینم&lt;br /&gt;چیز دیگه ای نیستم&lt;br /&gt;همین ها ایی که خوندید تا حالا ترجمه کامل پارسا ست&lt;br /&gt;کپی برابر اصل شده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می خوان برای &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;گوشه دلم&lt;/span&gt; نماینده انتخاب کنند&lt;br /&gt;کسایی که معلوم نیست گوشه دلشون چی نوشتن&lt;br /&gt;می خوان برای &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;گوشه دل&lt;/span&gt; من نماینده انتخاب کنن&lt;br /&gt;انتخابات کنن&lt;br /&gt;تا ترسو نباشیم&lt;br /&gt;اهل عمل بشیم&lt;br /&gt;مفید بشیم&lt;br /&gt;می خوان انتخابات کنن&lt;br /&gt;خوب بکنن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;گوشه دل&lt;/span&gt; من زبونش بسته نیست&lt;br /&gt;حرفاشو خودش زده&lt;br /&gt;می زنه&lt;br /&gt;هر جا باشه&lt;br /&gt;به هر کی باشه&lt;br /&gt;اصلا باشه یا نباشه&lt;br /&gt;خونه این باشه یا اون باشه&lt;br /&gt;هروقت هم دلش نخواست ساکت میشه&lt;br /&gt;دلم نخواست نمی نویسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نماینده اونایی می خوان که زبون ندارن&lt;br /&gt;یا اگه دارند بلد نیستند حرف بزنن&lt;br /&gt;اونوقت یه عده که زبونشون دراز تره&lt;br /&gt;می افتن جلو نماینده می شن&lt;br /&gt;پرچم بلند می کنند&lt;br /&gt;هوار می کشن&lt;br /&gt;بعدش هم کلی عزت منت&lt;br /&gt;که ما نماااااااااااییییییند ه ایم&lt;br /&gt;قربون دستشون&lt;br /&gt;دست مریزاد&lt;br /&gt;خسته نباشن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم نمی خواد بنویسم&lt;br /&gt;دلم می خواد هر وقت دلم خواست بنویسم&lt;br /&gt;مگه قراره من منجی باشم&lt;br /&gt;مگه قراره مشکل بشریت با وبلاگ حل بشه&lt;br /&gt;نجات بشریت هم باشه برای اونایی که&lt;br /&gt;سازمان و انجمن خوششون میاد&lt;br /&gt;نماینده بازی و انتخابات بازی و کمیسیون بازی&lt;br /&gt;ما اینیم و ما اونیم و ما الیم و ما بلیم&lt;br /&gt;باشه برای اونا&lt;br /&gt;باشه برای منجی ها&lt;br /&gt;باشه برای اهوراها&lt;br /&gt;هروقت هواپیماشون تو مهرآباد نشست&lt;br /&gt;می ریم براشون کف می زنیم&lt;br /&gt;بادکنک هوا می کنیم&lt;br /&gt;حتما اون موقع یه کادوی بزرگ به اسم آزادی برامون میارن&lt;br /&gt;با روبان های خوشگل&lt;br /&gt;کادوی قشنگ که روش عکس قلبه&lt;br /&gt;می ریم براشون کف می زنیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجا&lt;br /&gt;همین جا که می خونید&lt;br /&gt;همین جمله که خوندید&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;گوشه دل&lt;/span&gt; منه&lt;br /&gt;دل من آزاده&lt;br /&gt;کادو نمی خواد&lt;br /&gt;دل من ریشه تو سرزمین داره&lt;br /&gt;خوب یا بد&lt;br /&gt;زشت یا زیبا&lt;br /&gt;سخت یا آسون&lt;br /&gt;چه فرق می کنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برید میتینگ بزارید&lt;br /&gt;برید هوار بکشید&lt;br /&gt;هر کاری دلتون می خواد بکنید&lt;br /&gt;این صدای &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;گوشه دل&lt;/span&gt; منه&lt;br /&gt;شما هم با این چیزا خوش می شید دیگه&lt;br /&gt;خوب بشید&lt;br /&gt;دوست دارید ادعاتون گوش فلک رو کر کنه&lt;br /&gt;تو این نهاد بین الملل&lt;br /&gt;تو فلان مجله فرنگی&lt;br /&gt;یا بهمان برنامه تلویزیونی&lt;br /&gt;یا تو اون پراید&lt;br /&gt;یا هر جای دیگه که سراغ دارید&lt;br /&gt;باشید&lt;br /&gt;بگید ما اینیم&lt;br /&gt;نمایند اینیم&lt;br /&gt;حقوق بشر به فریاد برس&lt;br /&gt;خوب دوست دارید&lt;br /&gt;بگید&lt;br /&gt;بکنید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب لابد منجی هستید شما&lt;br /&gt;لابد مشکل بشریت رو بلدید حل کنید دیگه&lt;br /&gt;لابد یه آرمانگرای تمام عیارید دیگه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اینجا &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;گوشه دل&lt;/span&gt; من&lt;br /&gt;نه منجی ام&lt;br /&gt;نه بلدم مشکل کسی رو حل کنم&lt;br /&gt;نه آرمانگرا&lt;br /&gt;فقط حرف های دلمو می نویسم&lt;br /&gt;خوب یا بد&lt;br /&gt;زشت یا زیبا&lt;br /&gt;سخت یا آسون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آهای شما&lt;br /&gt;آره خودتو می گم&lt;br /&gt;همونی که خوب هوار می کشی!&lt;br /&gt;اینجا &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;گوشه دل&lt;/span&gt; منه&lt;br /&gt;همه هم می دونن&lt;br /&gt;اینجا کسی نمیاد مشکلش حل بشه&lt;br /&gt;اینجا کسی انتظار نجات بشریت نداره&lt;br /&gt;اونی که میاد اینجا&lt;br /&gt;دلش می خواد میاد&lt;br /&gt;به زور براش ایمیل نمی فرستم&lt;br /&gt;چون دلش می خواد میاد&lt;br /&gt;چون دلش می خواد کامنت می زاره&lt;br /&gt;می دونی دل به دل راه داره&lt;br /&gt;دلش هم نخواد نمیاد&lt;br /&gt;دلش نخواد نمی خونه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می دونه که اینجا فقط یه &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;گوشه دله&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;گوشه &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;دل&lt;/span&gt; یکی مثل خودش&lt;br /&gt;یا شبیه خودش&lt;br /&gt;یا اصلا هیچ شباهتی هم نباشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا می خوای بری نماینده انتخاب کنی&lt;br /&gt;خوب بکن&lt;br /&gt;فکر می کنی اینجا محل تزریق یاس و نا امیدیه&lt;br /&gt;خوب بکن&lt;br /&gt;فکر می کنی وبلاگ نویسی مزخرفه&lt;br /&gt;خوب بکن&lt;br /&gt;فکر می کنی وبلاگ نویسی یه حرکته که میشه ازش کلی استفاده در راه پر افتخار آزادی و ....&lt;br /&gt;خوب بکن&lt;br /&gt;فکر می کنی میشه جهت حرکت وبلاگ ها را عوض کرد&lt;br /&gt;خوب بکن&lt;br /&gt;فکر می کنی....&lt;br /&gt;خوب بکن&lt;br /&gt;هر چی میخوای فکر کن&lt;br /&gt;هر کاری بلدی بکن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اینجا&lt;br /&gt;همین نقطه&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;گوشه دل&lt;/span&gt; منه&lt;br /&gt;که برهنه شده&lt;br /&gt;اگه می تونی برهنه شو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در چهارشنبه 31 خرداد 1385&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-115090694590504090?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/feeds/115090694590504090/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21297366&amp;postID=115090694590504090' title='28 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/115090694590504090'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/115090694590504090'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>28</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114886269187200232</id><published>2006-05-29T03:42:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T15:54:14.041+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار چهل و پنجم، مهاجرتی تلخ و سخت؛&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;چی شد؟ مگه چی نوشتم؟ هم فیلتر هم مسدود؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وبلاگم رو تو بلاگفا می گم. هم فیلتر هم مسدود. جالبه آدرس مسدود شده هم هنوز فیلتره.&lt;br /&gt;بار و بن کندیم اومدیم بلاگ اسپات تا ببینیم کی به کیه ؟ چی می شه؟ برای چی می شه؟&lt;br /&gt;جون کندنی بود حمل این همه نوشته با این همه ناز و ادایی که داشتند به اینجا. هنوز یه انباری پر از کامنت های دوستام تو وبلاگ مسدود شده دارم که خیلی دلم می خواد بیارمشون&lt;br /&gt;اما اگه هم بتونم، ناچارام بدون لینک هاشون بیارم . دیگه این یه نقل و انتقال ساده نبود یه مهاجرت بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه شعر نوشته بودم که تو وبلاگ مهدی عزیز کامنتش کرده بودم. خوب البته پست مهدی الهام بخش برای ماجرایی بود که سرچشمه این شعر شد.بعد این همه اسباب کشی تنها تحفه ای که الان دارم .&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;بادهای وحشی؛ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بادهای وحشی می وزند&lt;br /&gt;سبزه ها خیس از بودن اشک ها&lt;br /&gt;و آبی بزرگ گرفته از خشم رعدها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تلاطم روح و آواز سرگردانی&lt;br /&gt;هجومی از اندیشه های مبهم&lt;br /&gt;آن زمان که آبی تیره با رنگ سیاهی در می آمیزد&lt;br /&gt;یا هنگامه هجوم سفیدی به آبی تیره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بادهای وحشی مرا می برند&lt;br /&gt;از میان سبزه های خیس&lt;br /&gt;دز تلاطم شن های جاری&lt;br /&gt;به سرزمین خاکستری&lt;br /&gt;رها و برهنه و تنها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بادهای وحشی مرا یاد می آورد&lt;br /&gt;درک لحظه های ضعف و سرگیجه&lt;br /&gt;در بارش ناگهانی اندوه&lt;br /&gt;یا شاید از آن سوی دنیا&lt;br /&gt;لحظه مرگ یک پسر&lt;br /&gt;در بارش ناگهانی اندوه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آبی تیره مرا می خواند&lt;br /&gt;با بغضی فرو خفته در گلو&lt;br /&gt;آماده برق و صدا&lt;br /&gt;در لحظه ترس و خمیدگی درخت&lt;br /&gt;آشیانه ویرانه گنجشک&lt;br /&gt;و ویرانه تر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بادهای وحشی مرا نیز می وزند&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در دوشنبه 8 خرداد 1385&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114886269187200232?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/feeds/114886269187200232/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21297366&amp;postID=114886269187200232' title='23 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886269187200232'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886269187200232'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114886269187200232.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>23</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114886144920072995</id><published>2006-05-29T03:38:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T15:57:52.687+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار چهل و چهارم، واگويه‌اي تلخ براي عليرضا؛&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;وصله‌هاي ناجور &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;براي &lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;عليرضا&lt;/span&gt;؛ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از كجا آمديم؟ ما وصله‌هاي ناجور از كجا گرد آمديم؟&lt;br /&gt;ما وصله‌هاي ناجوري هستيم كه زيبايي را نازيبا مي‌كنيم.&lt;br /&gt;ما وصله‌هاي ناجوري هستيم كه قانون را هم وصله‌دار مي‌كنيم.&lt;br /&gt;ما وصله‌هاي ناجور از بد حادثه در كنار هم جمع شديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كمي دورتر برو&lt;br /&gt;دورتر&lt;br /&gt;باز هم دورتر&lt;br /&gt;از خودت دور شو&lt;br /&gt;برو بالاي اون كوه به خودت نگاه كن&lt;br /&gt;اگه مي‌توني باز هم دورتر&lt;br /&gt;نگاه كن&lt;br /&gt;من و تو و من و توهاي ديگمون ، از اونجا كه نگاه كني، وصله‌هاي ناجوري هستيم كه رنگ طبيعت رو خراب كرديم.&lt;br /&gt;ما قانون طبيعت رو وصله‌دار كرديم.&lt;br /&gt;ما چه كارها كه نكرديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من و تو و من وتوهاي ديگمون، وصله‌هاي ناجوري هستيم كه رنج و غم، بودن‌هاي كم، دوست داشتن‌هاي كوتاه ، دل دادن‌هاي سخت، دل بريدن‌هاي سخت تر و سنگ شدن و شكستن و خرد شدن و ريز ريز شدن و نيست شدن، همه وصله هاي ناجورمونه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما چه كارها كه نمي‌كنيم.&lt;br /&gt;دور هم هستيم.&lt;br /&gt;بهم دلداري ميديم.&lt;br /&gt;با هم قصه غصه مي‌گيم.&lt;br /&gt;در گوش هم زمزمه گريه داريم.&lt;br /&gt;تو آغوش هم تلخي هامونو تقسيم مي‌كنيم.&lt;br /&gt;ما وصله‌هاي ناجور جز هم كسي رو نداريم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشكهامون يواش يواش خشك مي‌شه. دل‌هامون يواش يواش سرد مي‌شه. مي‌گذره دنيا و ما وصله ناجور مي‌مونيم.&lt;br /&gt;پيش هم&lt;br /&gt;براي هم&lt;br /&gt;به ياد هم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهي ما وصله‌هاي ناجور‌ مجبور مي‌شيم، جور بشيم. يه دست بشيم. چي كارش مي‌شه كرد. اجباره ، زوره.&lt;br /&gt;ما هم وصله ناجوريم. نمي‌تونيم حرف بزنيم. بگيم نه . پس من چي؟&lt;br /&gt;دل وصله‌ها ناجور وقتي يه وصله‌اي مجبوره جور بشه، زوركي جا بشه، يه دست بشه ، بدجور مي‌گيره. چه برسه به دل گيركرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما وصله هاي ناجور چه كارها كه نمي‌كنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وصله‌هاي ناجور قرار نيست عاقبت جور داشته باشند.&lt;br /&gt;وصله‌هاي ناجور ، سرنوشتشون هم ناجوره.&lt;br /&gt;نمي‌دونم از كجا اومديم.&lt;br /&gt;چي شد توي اين كارخونه ، ما شديم وصله ناجور.&lt;br /&gt;جنس درجه سه ، معيوب و نا جور.&lt;br /&gt;كدوم دستگاه تنظيم نبود.&lt;br /&gt;نمي‌دونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من و تو و من و توهاي ديگمون، هر چي كه بود ، هرچي كه شد، هر چي كه هست ، خوب يا بد ، زشت يا زيبا ، حتي اگه وصله ناجور باشيم يا نباشيم ، فقط من و تو و من و توهاي ديگمون رو داريم.&lt;br /&gt;سرهامونو ميزاريم رو شونه هم ، دل هامونو مي‌سپاريم به هم، در گوش هم آهسته گريه مي‌كنيم. تا اشكامون خشك بشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در دوشنبه 18 ارديبهشت1385&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114886144920072995?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886144920072995'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886144920072995'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114886144920072995.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114886130285040687</id><published>2006-05-29T03:36:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T15:58:27.642+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار چهل و سوم، ماجراي عجيب تلخ؛&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;ناكجا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به موبايلم نگاه كردم. يه پيام از او بود. مرا احضار كرده بود.&lt;br /&gt;مي‌بايست مي‌رفتم. با اينكه نديده بودمش اما خيلي دلم براش مي‌سوخت. آدرسش رو قبلا داده بود. همون خونه بزرگ ته كوچه بالايي. يه خونه با يه حياط بزرگ پر درخت. سالها بود كه رفت و آمد هيچ كي رو به اون خونه نديده بودم. يادم مياد موقع بازي هر وقت توپمون مي‌افتاد اونجا، قيد توپ رو مي‌زديم. چون هيچ كس جرأت نداشت زنگ اون خونه رو بزنه. فقط يه بار مجيد از ديوار اونجا رفته بود بالا و داخل شده بود. بعد از اون ماجرا هرگز مجيد رو نديديم. حتي خانوادشون هم نبودند. ناگهان همشون نبودند. هيچ كس نفهميد كه چي شد. بزگتر ها كه توجهي نداشتند. اما اون موقع ماها خيلي مبهوت و حيران بوديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جلوي در اون خونه بودم. ترديد و شك به جانم ريخت. نمي‌دونستم كه پشت اون در چه چيز در انتظارم هست. هرچند قبلاً با اون صحبت كرده بودم. و كاملاً حرفهاش رو باور كرده بودم. اولين بار توي چت روم باهاش چت كردم. اون موقع نمي‌دونستم كه همونه. خيلي از حرفهاش خوشم اومده بود. بعد ها با اينكه گفت همونه كه تو اون خونه بزرگه هست، ولي همچنان شيفته‌اش بودم. ترديد داشتم زنگ بزنم يا نه. ياد بچه‌گي ها افتادم كه بي‌خيال توپ مي‌شديم. يه لحظه خواستم بي‌خيال بشم. ياد چهره مجيد براي آخرين بار افتادم كه از بالاي ديوار وارد حياط مي‌شد. انگار كه ديگه خودش تصميم نمي‌گرفت. چهره‌اش مثل كسي بود كه ديگه از خودش اراده نداره. يه پيام ديگه به موبايلم رسيد. نوشته بود كه در بازه بيام تو. خشكم زد. از كجا فهميده بود كه من پشت در هستم. خونه هيچ پنجره‌اي به كوچه نداشت. احساس كردم كه اگه بيشتر پشت در بمونم اون رو براي هميشه از دست مي‌دهم. در رو هل دادم. در اينقدر بسته مونده بود كه به سختي به اندازه‌اي كه من رد بشم باز شد. وارد حياط شدم. در رو بستم. يه حياط پر از درخت و گياه و علف. انبوه برگهاي خشك. گياهاني كه به شكل وحشي رشد كرده بودند. از ميان آجر فرش‌هاي كف حياط علف روييده بود. نگاهم به يه گياه عجيب افتاد. شبيه يه انسان بود. جلوتر رفتم. مثل يه پيچك بود كه به دور يه مجسمه پيچيده باشه. دلم مي‌خواست ببينم زير پيچك‌ها چيست. شروع به كندن شاخ و برگ پيچك كردم. با ديدن اون چه كه زير پيچك ها بود خشكم زد. بدنم يخ كرد. چند لحظه مات موندم . بعد با وحشت هرچه تمامتر جيغ كشيدم و به سمت در فرار كردم. سعي كردم در را باز كنم. اما قفل بود و باز نمي‌شد. نمي‌دونستم چي كار كنم. اما باز فكر اون كه منتظرمه آرامم كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به سمت پيچك ها رفتم. اونيي كه مي‌ديدم را باور نمي‌كردم. زير پيچكها مجيد بود. با همون قيافه بچه‌گي ها. صحيح و سالم بود. حتي پيرهنش هم همونجوري مونده بود. آخه يه تي‌شرت نارنجي نو پوشيده بود اون روز. حتي تي‌شرت نارنجي همون جور نو مونده بود. فقط خشك شده بود. با يه نگاه سرد و خشك. به اون دست زدم. هنوز مي‌ترسيدم. بدنش گرم بود. اما همونطور مونده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه پيام ديگه از اون به موبايلم رسيد. نوشته بود كه بيا تو . بعدا‌ً مي‌فهمي كه اون چيه و چي‌شده. قدرت تفكر نداشتم. پيام هاش كه مي‌رسيد . با تمام وجود احساس نياز به اون مي كردم. به سمت خانه برگشتم. خانه عجيبي بود. هيچ پنجر‌ه اي نداشت. فقط يه در بود. به طرف در رفتم. در رو باز كردم و وارد شدم. روبه روم فقط يه راه‌پله بود كه به زيرزمين مي‌رفت. هيچ راه ديگه‌اي نبود. اومدم بيرون . اطراف خونه رو گشتم. تنها راه ورودي به اونجا همون در بود. هيچ راه ديگه اي به طبقه همكف نداشت. فكر كردم شايد از تو زير زمين راهي باشه. از در رفتم داخل و از راه‌پله ها رفتم پايين. ديوار هاي راه‌پله مثل يه غار بود، تار عنكبوت بسته. وارد زير زمين شدم. تاريك تاريك بودم. نمي‌دونم چه جوري اونقدر شجاع شده بودم. هيچ چراغ و پريزي پيدا نكردم. فقط نور ضعيفي بود . چشمام كه عادت كرد رفتم جلو. باز يه پيام رسيد كه اگه نور مي‌خواهي فقط بايد عشق به من رو ابراز كني. همه چيز روشن مي‌شه. پيش خودم گفتم يعني چي؟ اما امتحانش ضرري نداشت. آرام گفتم دوستت دارم. اما هيچ اتفاق نيافتاد. كمي بلند تر گفتم. دست آخر فرياد زدم دوستت دارم. من عاشقتم. ناگهان همه چيز روشن شد. هيچ چراغي نبود. همه چيز از خودش نور ساطع مي‌كرد. نور عجيبي بود كه از همه چيز مي‌اومد. سنگها نوراني بودند. سقف ، حتي زمين. انگار در هاله‌اي از نور باشم. هاله نور يه مسير بود كه به جايي كه معلوم نيست كجاست ختم مي‌شد. هر چه جلو مي‌رفتم تمام نمي‌شد. هر چي فكر مي‌كردم كه ابعاد خونه رو كه از بيرون ديده بودم به يادم بيارم كه با حدس ببينم چه قدر راه تا انتهاي زيرزمين مونده ، يادم نميومد . يعني هيچ موقع نفهميده بودم كه اون خونه چقدر بزرگه. به آخر اون مسير نور رسيدم. باز يه پيام رسيد. تو به من رسيدي . حالا مي‌توني بري. برگشتم اطرافم رو نگاه كردم . چيزي نبود. داد زدم كه تو كجايي من كه نديدمت. ناگهان زمين زير پاهام دهن وا كرد و من افتادم . سعي كردم به لبه اون چنگ بزنم و خودم رو بگيرم. اما نشد و من سقوط كردم. جيغ مي‌زدم و با سرعتي باور نكردني به قعر چاهي سقوط مي‌كردم. زير پاهام آتش بود كه زبانه مي‌كشيد . اما هر چه پايين تر مي‌رفتم نمي‌رسيدم به اون. از درون احساس سبكي كردم. درونم مثل يه پر سبك شد. و با هواي گرم به بالا برگشتم. ناگهان دوباره در زيرزمين بودم. و زمين دهان بست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه پيام ديگه رسيد . به موبايلم نگاه كردم. نوشته بود كه ديدي من كجا هستم . تو نمي‌توني اينجا باشي. مي‌خواستم بدوني كه آخر عاشق شدنت كجاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساس دردي تمام وجودم رو پر كرد . ناگهان همه جا تاريك شد. بي اراده من چشمام بسته شد. زور زدم چشم هام رو باز كنم. احساس مي‌كردم كه در يه خلايي معلق هستم. همين كه چشمهام رو تونستم باز كنم ديدم. تو كوچه جلوي در هستم. بيرون خونه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه پيام ديگه رسيد. بازم بيا پيشم . عجب سكس خوبي بود. من احساس ضعف مي‌كردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در يکشنبه 3 ارديبهشت1385&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114886130285040687?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886130285040687'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886130285040687'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114886130285040687.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114886116344091301</id><published>2006-05-29T03:33:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T15:58:38.385+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار چهل و دوم، دور باطل و تلخ؛&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;تسلسل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- ميشه بريم براي هم حلقه بخريم؟&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;* حلقه واسه چي؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- خوب مثل دوتا نامزد كه مي‌رن براي هم حلقه ميخرن ديگه.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;* ما كه هنوز تصميم نگرفتيم .... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- من تصميم رو گرفتم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;* من روم نمي‌شه بريم تو مغازه ها ، دو تا پسر ، براي هم حلقه بگيريم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- آخه چرا؟ رو شدن نمي‌خواد ديگه.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;* اصلا من از حلقه خوشم نمياد. نديدي تا حالا هيچ وقت هيچ انگشتر و حلقه‌اي نداشتم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- داري بهانه مياري نه!؟&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;* آره دقيقاً دارم بهانه ميارم. چون قرار نيست ما نامزد باشيم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- اما من فكر كردم....&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;* ببين هرچي كه خيال مي‌كني كه واقعي نيست. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- نميشه حالا ....&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;* نه نميشه . &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- تو من رو دوست نداري؟&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;* چرا دوستت دارم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- پس چي؟&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;* هيچي . من حلقه دوست ندارم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- آخرش چي؟&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;* آخر چي چي؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- هيچي . ولش كن.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;* آره بهتر در مورد يه چيز ديگه حرف بزنيم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- باشه . خوب بگو&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;* تو بگو . تو خواستي امروز با من حرف بزني. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- مي‌گم موافقي يه جشن بگيريم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;* جشن چي؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- جشن نامزدي. همه دوستامون رو دعوت كنيم . اونجا رسماً بگيم با هميم....&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;* مگه قراره ما با هم باشيم؟؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در سه شنبه 29 فروردين1385&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114886116344091301?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886116344091301'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886116344091301'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114886116344091301.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114886096386598446</id><published>2006-05-29T03:30:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T15:58:50.585+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار چهل و يكم، روح تلخي‌ها؛&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;چهلم پندارهاي تلخم چه شد؟&lt;br /&gt;هميشه انديشيده‌ام كه براي كه مي‌نويسم؟؟ براي جمعي كه خود مي‌نويسند. يادم هست جايي اين صحبت شد كه ما بلاگرهايي هستيم كه براي هم مي‌نويسيم. آيا اينگونه هست و هستيم و هستم؟؟&lt;br /&gt;من خودم گاهي تحت تاثير جريانات و ماجراها و ماجراجويي ها نوشته‌ام .&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;زمان‌ها مي‌ميرند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آهسته آهسته به دنبالش مي‌رفت. نمي‌دونست كجا. فقط جاذبه‌اي بود كه او را با خود مي‌برد. به هر سمت كه مي‌رفت او نيز به همان. انتظار داشت در درونش غوغايي به پا باشه، اما كاملاً آرام بود. آهسته قدم بر مي‌داشت. بارها خيال اين تعقيب در درونش غوغايي به پا مي‌كرد و دلش را از دست رفته مي‌ديد. اما آرام بود. بارها غصه اين رو مي‌خورد كه توجهي به اون نداره. و اصلاً تصورش هم براش محال بود. مي‌دونست كه حالا هم كه داره ميره و پا جاي پاش مي‌ذاره اما باز هم چيزي نيست. بارها تو خيالش بي خيالش شده بود. اما وقتي فقط سايه‌اش رو هم مي‌ديد دلش هري مي‌ريخت پايين. تمام بدنش ضربان مي‌شد. احساس داغي مي‌كرد و نفس كشيدن براش سخت مي‌شد. حالا كه داشت به دنبالش مي‌رفت هيچ احساسي نداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سر كوچه‌اي پيچيد و داخل كوچه شد. او هم با فاصله به دنبالش ، اما بعد كه وارد كوچه شد او را نديد. سريع اطراف را نگاه كرد. برگشت و بيرون كوچه رو نگاه كرد، اما نبود. حتي با تخمين فاصله اولين خانه داخل كوچه با سر كوچه نمي‌شد فهميد كه كجا رفته.&lt;br /&gt;اضطرابي به درونش ريخت. ناگهان غيب شده بود. كمي حيران در كوچه چرخيد. كمي جلو رفت بعد برگشت. باز بيرون كوچه رو ديد. دستهايش را در موهايش فروكرد. دور خود مي‌چرخيد. دو قدم اين طرف دو قدم آن طرف.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;- نمكيه...... نمكيه....... نون خشكيه...... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه نمكي از ته كوچه مي‌آمد. جز اون كس ديگه‌اي تو كوچه نبود. هراسي به جانش افتاد. ناگهان چه شده بود. نمكي نزديك مي‌شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;- نون خشكيه..... نمكيه...... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جلوي يه خونه وايستاد. باز دور خودش مي‌چرخيد . نگاهي به ته كوچه انداخت. بن بست بود. خواست برگرده و بره بيرون كوچه رو نگاه كنه. اما سركوچه هم بن بست بود. دور خودش مي‌چرخيد. كاملاً گيج شده بود. بدنش يخ كرد. درست مي‌ديد. كوچه از دو طرف بن بست بود. صداي نمكي همچنان نزديك مي‌شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;- نمكيه ...... آهن غراضه .... لوازم منزل ..... مبل پاره ..... صندلي شكسته ...... خريداريم ...... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساس مي‌كرد كوچه دور سرش مي‌چرخه. به ساعتش نگاه كرد. عقربه ثانيه شمار متوقف شده بود. نمكي نزديك شده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;- نون خشكيه...... دل شكسته .... عاشق مرده..... معشوق زنده ......گوسفند در محل ........ 09121111111 .......... همراه قصاب در محل ........ مي‌فروشيم ......&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وحشت سر تا پاشو فراگرفته بود. احساس خستگي مي‌كرد. دلش مي‌خواست به اون سر كوچه فرار كنه اما ناي حركت نداشت. نمكي ديگه كاملا نزديك بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;- نمكيه ..... نديدي تو، قلبم رو ..... وقتي دويد به عشق تو .....نديدي نگاهم رو .... نشنيدي دوست دارم هام رو ..... روحم رو نيازار....... دستام رو نگه دار ...... وقتي مياد به سوي تو.......&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به زانو افتاد . بدنش كرخت شده بود. خودش بود. همون بود. داد زد و گفت:&lt;br /&gt;- چه حقي داشتي بشكني دلم رو.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در دوشنبه 21 فروردين1385&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114886096386598446?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886096386598446'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886096386598446'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114886096386598446.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114886080485235618</id><published>2006-05-29T03:28:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T15:59:05.284+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار چهلم؛ واگويه‌‌‌ي كاش تلخ بود...&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;كاش ساده بود.... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام خوبترينها&lt;br /&gt;حالت چطور است؟ خوبي؟ خوشي؟ اگر از احوالات من پرسيده باشي ملالي نيست جز دوري شما....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش ساده بود ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستي نمي‌خواهي كامنت دوني‌ات را باز كني؟.....&lt;br /&gt;خروس من يه پا داره....&lt;br /&gt;درست فهميدي بچه‌ام ديگه.....&lt;br /&gt;لج كردم............&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش ساده بود....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام، خوبي؟ خوشي؟ راستي من نمي‌خوام رقيب باشم...&lt;br /&gt;خانه تكاني ها هم كه مي‌دوني....&lt;br /&gt;راست گفتي منم بچه‌گي‌ام را گم كردم ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش ساده بود....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بچه ها امشب بريم خونه ما....&lt;br /&gt;شب شده و دوباره ... يه مهموني تو راهه....&lt;br /&gt;اگه برم اواواواواو .......اگه نرم اواواواواو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش ساده بود....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام. خوبي؟ خوشي؟ از راه دور مي‌بوسمت. به بچه ها سلام برسون. راستي يادم رفت بگم دوست دارم ....&lt;br /&gt;هميشه با من مي‌موني نه؟.....&lt;br /&gt;آره دلم مي‌خواد تو بغلت باز بچه بشم.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش ساده بود....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخي!! خدا كنه خوشبخت بشه.....&lt;br /&gt;خوب حالا يه شب اينجوري كه ملاك قضاوت نيست.....&lt;br /&gt;حالا هرچي روحه بياد بگه نمي‌شه. من مي‌گم آدم خودش بايد عاقل باشه....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش ساده بود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا مرگم بده خواهر. از دست ما ناراحتي؟ ......&lt;br /&gt;خواهر من دلم گم شده. ببين تو كيف آرايشت جا نمونده.....&lt;br /&gt;آبجي‌آ توجه! توجه! علامتي كه مي‌شنويد نشانه رنگين كمانه.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش ساده بود.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام. خوبي؟‌ خوشي؟ عزيزم مي‌دوني كه من حالم خوب نيست. ميشه يه خواهشي بكنم......&lt;br /&gt;اولاً ميش نيست بزه. دوماً هزار بارم بگي، آپ مي‌‌كنم اما يكي كه مثل تو باشه .....&lt;br /&gt;چند بار بگم اول و دوم كه عربي نيست تنوين دارش مي‌كني......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش ساده بود ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمي‌دونم چي‌كار كنم. رنگش مثل گچ سپيد شده ....&lt;br /&gt;مايعات بخوره براش خوبه....&lt;br /&gt;خدا من رو بكشه . وبلاگت رو دير خوندم.....&lt;br /&gt;ببين هنوز خودتو نكشتي؟.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش ساده بود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب حالا دست دست دست . خوب حالا رقص رقص رقص.....&lt;br /&gt;كت دامنم رو يادم رفته بيارم....&lt;br /&gt;‌case مورد نظر به نام ي پيدا نشد ......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش ساده بود....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام. خوبي؟ خوشي؟ اگر از حال من بپرسي، راستي از حال من هم مي‌پرسي؟ .....&lt;br /&gt;قربونت برم عزيزم. دوست دارم ......&lt;br /&gt;ديشب تو تنهاييم به يادت گريه مي‌كردم....&lt;br /&gt;كي‌ ميايي آخه؟ من دلم بچه شده......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش ساده بود ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميشه از برف و درخت توت و اينا راز گشايي كني؟.....&lt;br /&gt;آره ميشه از برف و درخت توت و اينا راز گشايي كنم....&lt;br /&gt;خوب پس آخر هفته اينا ميام......&lt;br /&gt;واي چه گلدون‌ايناي قشنگي......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش ساده بود.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من دارم ميمرم اگه برات كامنت نذارم.....&lt;br /&gt;من لذت كامنت خوني‌نمي‌خوام....&lt;br /&gt;من برات ايميل مي‌زنم.....&lt;br /&gt;واي خدايا اين همه نامه رو هر روز بايد به مقصدشون برسونم آخه من پستچي‌ام.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش ساده بود....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام. خوبي؟ خوشي؟ همه چيز ساده است. فقط يه خورده بايد چشماتو بخاروني....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آره راست گفتي همه چي ساده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در سه شنبه 8 فروردين1385&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114886080485235618?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886080485235618'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886080485235618'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114886080485235618.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114886067512118286</id><published>2006-05-29T03:26:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:00:52.365+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار سي و نهم. داستانك ذهن تلخ&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;خواهش يك نگاه &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميشه برگردي و به چشماي من نگاه كني.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;آرش&lt;/span&gt; همانطور كه خوابيده بود گفت براي چي؟&lt;br /&gt;شهاب چيزي نگفت. &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;آرش&lt;/span&gt; در جا غلطي زد و چرخيد. صورتش روبروي صورت شهاب قرار گرفت. چشمانش در آن تاريكي به برق چشمان شهاب خيره شد. دستها به هم گره خوردند. طوفان درون شهاب رنگين كماني شد، و قتي سرش در آغوش&lt;span style="color:#ff6666;"&gt; آرش&lt;/span&gt; بود. آرام شد......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در جمعه 26 اسفند1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114886067512118286?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886067512118286'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886067512118286'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114886067512118286.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114886055226550542</id><published>2006-05-29T03:24:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:00:44.861+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار سي و هشتم، درياي تلخي‌ها&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#006600;"&gt;درياي سياه توفنده; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زورقم بر آب، جانم در دست&lt;br /&gt;تن سپرده‌ام به خشمگين امواج&lt;br /&gt;آبهاي قير مانند، در شب بي‌ستاره&lt;br /&gt;بازي مي‌كند با من، با نيم شكسته قايق&lt;br /&gt;بر سر دست موجهاي بلند&lt;br /&gt;برمي‌خيزم تا دل سياهي شب&lt;br /&gt;از نزديكي آسمان فرو مي‌افتم&lt;br /&gt;چون فرو مي‌كشد شعله خشم&lt;br /&gt;خشم كف بر‌آورده بر آبها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك تن نحيف با چند تكه پاره چوب&lt;br /&gt;در نبردي عظيم در خروش موجها&lt;br /&gt;در صعود و سقوطي از بلنداي يك موج&lt;br /&gt;باز مي‌شكند آن تكه تخته پاره‌ها&lt;br /&gt;من مي‌مانم و خيزش موجها&lt;br /&gt;دل به دل مي‌سپارم، من به دريا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درياي خروشان مي‌سپارد مرا&lt;br /&gt;به خشم خود به غرش موجها&lt;br /&gt;مي‌كشد در درون گردابها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي‌رسد زمان تسليم، كوششم بي‌ثمر&lt;br /&gt;درياي سياه است فاتح اين جنگ تن به تن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در چهارشنبه 24 اسفند1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114886055226550542?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886055226550542'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886055226550542'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/24-1384.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114886044819652870</id><published>2006-05-29T03:22:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:01:06.417+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار سي و هفتم. پندار تلخ شروع شد؛&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;مرگ پارسا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پارسا مرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين وبلاگ بسته نخواهد شد&lt;br /&gt;همچنان مي‌نويسم&lt;br /&gt;از دوستاني كه لطف كردند ممنون&lt;br /&gt;و عذر مي‌خواهم كه ديگر مجالي براي كامنت هاي شما ندارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل پارسا مرد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در سه شنبه 23 اسفند1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114886044819652870?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886044819652870'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886044819652870'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114886044819652870.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114886035349786231</id><published>2006-05-29T03:21:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:01:23.260+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار سي و ششم، تلخي در اين حوالي؛&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;در اين حوالي... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين حوالي گرمايي نيست.&lt;br /&gt;در اين حوالي بوهاي بد مي‌آيد و مردماني كه آزار ديگران را مي‌ستايند.&lt;br /&gt;در اين حوالي يادگاري‌هايي كه روي ديوار مي‌نويسم را خط خطي مي‌كنند.&lt;br /&gt;در اين حوالي همسايه‌ها مهربان نيستند.&lt;br /&gt;در اين حوالي همسايه‌ها چشم ديدن يكديگر را ندارند.&lt;br /&gt;در اين حوالي گي‌ها به جان هم پنجه ‌مي‌افكنند.&lt;br /&gt;در اين حوالي دوست‌ها نيستند.&lt;br /&gt;در اين حوالي دشمن‌ها نقاب زده‌اند.&lt;br /&gt;در اين حوالي پارسا هيزم تر نفروخته كه&lt;br /&gt;در اين حوالي دلم زود خسته مي‌شود.&lt;br /&gt;در اين حوالي حالم به هم مي خورد.&lt;br /&gt;در اين حوالي به من خبر خوب نمي‌دهند.&lt;br /&gt;در اين حوالي دلخوشي نيست.&lt;br /&gt;در اين حوالي نگاه دلگرم كننده‌اي نيست.&lt;br /&gt;در اين حوالي واژه پارسا اسباب بازي چندش‌آور ديگران است.&lt;br /&gt;در اين حوالي قرار نيست كه مهربان باشيم.&lt;br /&gt;در اين حوالي وقت مرگ زود مي‌رسد.&lt;br /&gt;در اين حوالي وقت مرگ پارسا نيز مي‌رسد.&lt;br /&gt;در اين حوالي من مي‌خواهم بميرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ياد آن حوالي بخير كه من جوجه كوچكي بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در دوشنبه 22 اسفند1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114886035349786231?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886035349786231'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886035349786231'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114886035349786231.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114886027310186877</id><published>2006-05-29T03:19:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:01:34.103+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار سي و پنجم، تلخي پريدن؛&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(اين يك داستان است) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;مهربان دل &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;(پاره آخر) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حس پريدن وجودم را گرفت. بايد با ياد تو مي‌پريدم. پنجره را باز كردم. از باد سرد لرزيدم. سينه‌هايم را پر از هواي سرد كردم. فكر پريدن رهايم نمي‌كرد. دلم مي‌خواست به سوي تو پرواز كنم، چونان كبوتري كه از هزاران راه آن سوي تر به سوي خانه‌اش پر مي‌كشد‌، يا آن پرستوهاي مهاجر. لبه پنجره را گرفتم و به كمك آن بالا رفتم. و بر لبه پنجره ايستادم. مي‌خواستم بپرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- پارسا چه مي‌كني؟ مواظب باش!!&lt;br /&gt;آفتاب مهربان سعي كرد با نورهايش مرا بگيرد. بر لبه پنجره ايستاده بودم. به زير پايم نگاه كردم. ترسي وجودم را پر كرد. تا زمين فاصله بسيار بود. اما بعد به اين انديشيدم كه ياد تو مرا به خواهش پريدن واداشت. گنجشكي آمد و بر شانه‌ام نشست و در گوشم زمزمه كرد:&lt;br /&gt;- پارسا مي‌دانم آهنگ پريدن كرده‌اي. بگذار به تو سِرِ پريدن بگويم.&lt;br /&gt;و آرام زمزمه پرواز را در گوشم خواند. چه زمزمه شيريني بود. تكرار آهنگين نام تو بود كه گنجشك در گوشم زمزمه مي‌كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درخت توت فرياد كشيد: مواظب باش!!!&lt;br /&gt;وشاخه‌اش از هراس شكست. برفها جيغ كشيدند آنگونه كه نورهاي رقصان به وحشت افتادند. آفتاب تكه ابري را بر صورت خود كشيد كه نبيند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;مهربان دلم؛ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما من با زمزمه آهنگين نام تو كه آن گنجشك به من آموخت از پنجره بيرون پريدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناگهان هر چه پرنده بود پريد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در شنبه 20 اسفند1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114886027310186877?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886027310186877'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886027310186877'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114886027310186877.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114886017176257074</id><published>2006-05-29T03:16:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:01:48.332+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار سي و چهارم. كنكاشي دروني در تلخي&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(اين يك داستان است) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;مهربانِ دل &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;(پاره پنجم) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجره را باز كردم و فرياد زدم دوستت دارم. همه ساكت شدند. درخت توت به من نگريست. دانه‌هاي برف ديگر جيغ و ويغ نكردند. آرام مي‌باريدند و به زمين مي‌نشستند و همگي خيره به من. طنين صدايم كه سكوت شب را شكسته بود در انتهاي سياهي شب گم شد و سكوت فراگير شد. كمي به درخت توت نگاه كردم، كمي به برفها . دستم را از پنجره بيرون گرفتم تا چند دانه برف بر روي آن بنشيند. آرام گفتم مرا در چه هياهوي بي ‌حاصلي فرو برديد. چه فرق مي‌كند كه عاشق باشم يا نه. تو بگو عاشق اين است و آن بگويد عاشق آن است. چه فرق مي‌كند. من در همين نزديكي يه جايي كه نمي‌دانم قلب است يا دل، يه جايي كه فكر مي‌كنم همه روحم است، يه چيزي اونجا مي‌فهمم . همين. خيلي ساده. همونجا حس مي‌كنم دوستش دارم. و هر لحظه كه مي‌گذرد وجودم از اين حس پر تر مي‌شود. حالا هر اسمي كه مي خواهيد رويش بگذاريد. چه فرق مي‌كند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجره را بستم . باز همهمه برف‌ها و درخت توت كه آرام در گوش هم زمزمه مي‌كردند، شروع شد. ديگر نشنيدم كه چه مي‌گفتند. پرده‌ها را كشيدم و آرام خوابيدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح با نور آفتاب كه از لاي پرده به صورتم مي‌تابيد و قلقلكم مي‌داد بيدار شدم. آفتاب از لاي پرده‌ها به من سلام كرد و خنديد و گفت:&lt;br /&gt;- ديدي آخر بيدارت كردم.&lt;br /&gt;چشمانم كه به نورش عادت نكرده بودند را بستم و گفتم:&lt;br /&gt;- صبح بخير آفتاب مهربان. ممنون كه بيدارم كردي.&lt;br /&gt;و آرام آرام چشمانم را باز كردم. آفتاب گفت:&lt;br /&gt;- پارسا ديشب هر چه ابر بود برف شد و باريد. پرده ها را كنار بزن. همه جا سپيده. ببين نور من در بلور هاي برف چه انعكاسي داره.&lt;br /&gt;پرده ها را كنار زدم. هجوم رنگ سفيد بود كه به چشمانم مي‌ريخت. اون همه سفيدي تاب باز بودن چشمانم را گرفت. تا اينكه عادت كردم. يك دشت وسيع و سفيد مي‌ديدم تا پاي كوه و نور آفتاب كه رنگين كماني از هردانه برف باز‌مي‌تابيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;مهربان دلم؛&lt;br /&gt;هر شعاع نور كه به چشمانم باز مي‌تابيد، رنگي از رنگهاي زيباي تو را به چشمانم مي‌ريخت.&lt;/span&gt; سرمست از بازي نور و برف بودم. گفتم :&lt;br /&gt;- سلام اي برفهاي زيبا. شما بوديد كه ديشب مي‌خواستيد گرماي دلم را بگيريد.&lt;br /&gt;همه خنديدند . من هم خنديدم.&lt;br /&gt;آفتاب گفت: پارسا ! ديشب از پشت آن كوه فريادت را شنيدم. صداي تو كه دل سياه شب را شكافته بود، به من رسيد و گفت برخيزم و وجودت را گرم كنم. من صدايت را در پس آن كوه شنيدم.&lt;br /&gt;من خنديدم . دانه‌هاي برف جيغ و ويغ كنان با نورهاي رقصان و رنگارنگ آفتاب مشغول بودند. درخت توت مغرور و استوار آنجا بود و هر از گداري باري از برف سنگين از روي خود مي‌تكاند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آفتاب گفت: شنيدم كه دانه‌هاي برف از عشق برايت حكايت ها كرده‌اند و تو نفهميدي كه عاشق هستي يا نه . با نور من خودت را گرم كن و برايمان از او بگو. از آنچه كه در قلبت احساس مي‌كني. با من حرف بزن و بگذار نورهاي من در تو بپيچند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشستم و گذاشتم نورهاي آفتاب در من بپيچند و مرا در آغوش گرم خود گيرند. نگاه از برف‌ها برداشتم و به گوشه‌اي از آسمان آبي خيره ماندم. آرام گفتم:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;- ساده آمد. ساده در قلبم جاي گرفت. ساده فهميدم كه دوستش دارم. هيچ چيز پيچيده‌اي نبود. حضورش گرمم مي‌كند. نبودش آتشم مي‌زند. نمي‌دانم كه چه شد كه اينگونه شد. روزي در آغوشش مي‌بارم و در سينه‌اش جاري مي‌شوم و به درياي دلش مي‌رسم. روزي كه نيست ابرهاي سياه وجودم را پر مي‌كند . بغض و رعدي در من آبستن مي‌شود، كه جز در آغوشش گريه نمي‌زايد. گاهي برفي مي‌شوم از خنده‌هاي شيرين، بر لبانش مي‌نشينم. در شيريني كلامش آب مي‌شوم. و در گوشه چشمش برق ‌مي‌زنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نمي‌دانم چيست. اما همه اينها به سادگي خنده و گريه است. به سادگي يك درددل، به آسووني نوازش كردن، به راحتي چشمك زدن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آفتاب غرق در حرفهايم بود. درخت توت لبخند بر لب مي‌شنيد. برفها گاهي جيغ مي‌كشيدند، از حرفي كه مي‌گفتم. گفتم:&lt;br /&gt;- اي آفتاب زيبا تو بگو اينها چيست . عشق است؟&lt;br /&gt;آفتاب گفت: چه فرق مي‌كند. اگر بگويم عشق است اين مهر همان است كه اگر بگويم نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من در انديشه‌اي فرو شدم. مي‌خواستم اين حصار را بشكنم. مي‌خواستم تا اوج قله فهم اين حال بروم. بايد كه پرواز مي‌كردم. دسته‌اي گنجشك كه به دنبال دانه‌اي روي برف‌ها نوك مي‌زدند پريدند. بايد به آنها مي‌رسيدم. يا به آن ياكريمي كه آن طرفتر بود. بايد پرواز مي‌كردم.&lt;span style="color:#ff6666;"&gt; به تو مي‌انديشيدم، به پرواز. ياد تو نيروي پريدن در من مي‌ساخت. بايد مي‌پريدم. و فرياد مي‌زدم در دل آسمان كه دوستت دارم. بايد با ياد تو مي‌پريدم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در دوشنبه 15 اسفند1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114886017176257074?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886017176257074'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114886017176257074'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114886017176257074.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885998425472347</id><published>2006-05-29T03:14:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:02:00.612+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار سي‌ و سوم، تلخي همراه با چند قاشق شكر&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(اين يك داستان است) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;مهربان دل &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;(پاره چهارم) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب شد. باد سردي شروع به وزيدن كرد. دانه‌هاي برف همچنان مي‌گفتند و من خسته، به ياد تو در دلم و گرمايش مي‌انديشيدم. به درخت توت نگاه كردم. او نيز غرق در تفكر هزار ساله خويش بود. دانه‌هاي برف سرود معني عشق مي‌خواندند و من معناي هر كلامشان را در برابر ياد تو كه در دل داشتم مي‌گذاشتم. اما گرماي يادتو از سرماي حرفهاي دانه‌هاي برف خيلي بيشتر بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كنار درخت توت نشستم. زانوهايم را بغل گرفتم. همچنان به برفها گوش سپرده‌بودم. در خود فرو رفتم. باز آسمان دانه‌هاي برف را به زمين هديه مي‌كرد. از زير نور چراغ ريزش دانه‌هاي برف تماشايي بود. هر دانه كه از راه مي‌رسيد به جمع ديگران در تعريف عشق مي‌پيوست . هرچه سردتر مي‌شد، بيشتر در خود فرو مي‌رفتم. كنار درخت توت در خود كز كرده‌بودم. به تو مي‌انديشيدم. آرام آرام خواب به چشمانم هجوم ‌مي‌آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- آهاي پارسا ،‌آهاي پارسا.... نخواب....&lt;br /&gt;درخت توت بود كه مرا صدا مي‌زد.&lt;br /&gt;- آهاي پارسا... با لالايي برفها نخواب ، كه خوابيدنش در پس‌ِ آن بيداري نيست. اين دانه‌هاي برف كه پر شر و شور از عشق مي‌گويند، خود عاشق سرمايند و گرماي دلت را مي‌گيرند و سرما در آن مي‌نهند. فريب لالايي‌شان را نخور.&lt;br /&gt;دانه برفي هم گفت:&lt;br /&gt;- پارسا ، ما با تو حرف داريم، نخواب، هرچند چون عاشق سرماييم اگر بخوابي گرماي دلت را مي‌گيريم. اما نخواب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پلكهايم سنگيم بود. خواب مرا در خود گرفته بود...&lt;br /&gt;- آهاي پارسا ..... نخواب . اگر بخوابي او را دگر نخواهي ديد.&lt;br /&gt;چون درخت توت اين بگفت، سرآسيمه از جا برخاستم. انبوهي از برف كه بر من نشسته بود را تكاندم و گفتم:&lt;br /&gt;- اي دانه‌هاي برف، من هنوز او را مي‌خواهم. ياد او گرماي دل من است. هنوز نفهميدم كه عشق چيست؟ اما از پشت پنجره‌ام باز شما را خواهم ديد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درخت توت خنديد. برف‌ها جيغ و ويغ كردند. من رفتم . در حاليكه دور مي‌شدم، شنيدم كه درخت توت مي‌گفت:&lt;br /&gt;- اي دانه‌هاي برف، ديديد شوق ديدار ، او را از رخوت سرماي شما نجات داد .&lt;br /&gt;خنديد و گفت:&lt;br /&gt;- باز بگوييد او عاشق نيست!!! عشق افسانه نيست. در همين نزديكي است. پيچيده نيست. ساده است به سادگي پارسا يا آن عاشق گمنام كه زماني كه اينجا توتستان زيبايي بود ، از اينجا رد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديگر نشنيدم كه درخت توت چه مي‌گفت. به اتاقم رسيدم. و از پنجره به منظره درخت توت و چراغ سر كوچه و بارش برفها خيره شدم. از پشت پنجره صداي رساي درخت مي‌آمد كه همچنان مي‌گفت:&lt;br /&gt;- عشق يك امر محال نيست كه آسان است. به همين سادگي دلدادگي پارسا. ديديد گرماي يادش او را از هلاكت سرماي شما نجات داد. شما عشق را در اوج شناخته‌ايد، شايد. آنجا كه نهايت عشق است اما همين پايين‌ها، به همين سادگي‌ها، به همين ندانستن‌هاي پارسا مي‌توان عشق را ديد، لمس ‌كرد. ساده‌ترين است. آسان‌ترين.......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانه‌هاي برف جيغ و ويغ كردند و گفتند :&lt;br /&gt;- يعني هر دوست داشتني، هر دلبستني، عشق است؟ چقدر عشق را مبتذل كردي ، عشق اينگونه حقير نيست.&lt;br /&gt;درخت توت خرواري از برفها كه بر شاخه‌هايش سنگين شده بودند را تكاند و بر روي دانه‌هاي ديگر برف ريخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;مهربان دلم؛ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من خسته بودم از اين جدال درخت توت و برف‌ها. پرده را كشيدم. . در تاريكي اتاقم به تو فكر كردم. به اين فكر كردم كه چه فرق مي‌كند كه من عاشق باشم يا نباشم. هرچه هستم در همين تاريكي به نشانه‌هاي تو مي‌انديشم. به بازي دستانت با پيچش موهايم، آن‌ هنگام كه سر در آغوشت داشتم. حسي وجودم را گرفت. به سرعت پرده‌ها را كنار زدم. پنجره را باز كردم . در دل سياه شب فرياد زدم ، دوستت دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در چهارشنبه 3 اسفند1384 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885998425472347?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885998425472347'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885998425472347'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885998425472347.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885983670570791</id><published>2006-05-29T03:12:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:02:14.726+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار سي‌ و دوم، واگويه پارساي خسته؛&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;خسته‌ام &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه جا تاريك شده، نوري نيست، دلگرميي نيست، چقدر خسته‌ام...&lt;br /&gt;كاش اين پندارها همچنان تلخ باشه، كاش تلخي‌‌اش مذاقي تلخ بسازه، كاش .....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته‌ام...&lt;br /&gt;شوري ني. ياري ني. پندار در پندار گشته‌ام. همه جا سوت و كور، همه چراغها خاموش، همه رواقها بسته، درهاي اتاقها قفل، همه جا سوت و كور.&lt;br /&gt;زمين يخ زده، يادها پژمرده‌اند ، دست گرمي نيست، سعيدي نيست، ياد ماني بخير، سهراب نمي‌خندد، رهام نمي‌گويد، حميد پر نمي‌كشد، ابراهيم قايم مي‌شود، ايليا سعي نمي‌كند، باربد خدايش بيامرزاد....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته‌ام....&lt;br /&gt;كاش بودم چون سعيد، چونش مي‌نوشتم تا نماند جايش خالي. كاش بودم جاي آن يكي يا آن يكي، چونش مي‌نوشتم تا نماند جايش خالي. كاش بودم جاي همه، چونشان مي‌نوشتم تا نماند جايشان خالي....&lt;br /&gt;جاي‌ها خاليست، نامردمي‌ها باقيست، زندگي جاريست، دلواپسي‌ها و دلدادگي‌ها و دلمشغولي‌ها نيز باقيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته‌ام....&lt;br /&gt;آن يكي اوهام خويش مي‌بافد با واژه‌هاي پارسا، و آن يكي لعنت خويش مي‌بارد بر واژه‌هاي پارسا، آن يكي عشق‌بازي مي كند با واژه هاي پارسا، آن يكي هوسراني مي‌كند با واژه پارسا!!&lt;br /&gt;پارسا كيست ؟ چيست؟ آيا موجود زنده‌ايست؟ در جيب جا مي‌شود؟ خوردني است يا مكيدني؟ اندك اندك فرصت بيست سوالي ها نيز تمام مي‌شود. پارسا نيز تمام مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آه. اكنون لذت تمام شدن را مي‌فهمم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته‌ام....&lt;br /&gt;خورشيد هر روز برمي‌خيزد. درختان هر بهار سبز مي‌شوند. گلها نو به نو شكوفا مي‌شوند. جوجه ها سر از تخم بر‌مي‌آورند. زندگي دم به دم نو مي‌شود. دلها شاد مي‌شوند. يادها مانا مي‌شوند.&lt;br /&gt;پس چرا تن به رخوت بسپرم؟ پس چرا دل به پريشاني بسپرم؟ پس چرا ذهن به تشويش بسپرم؟ پس چرا......&lt;br /&gt;مي‌دانم. سخت بوده است. مي‌دانم. اعتماد لطمه ديده است. مي‌دانم. دلها زخم ديده است. مي‌دانم مي دانم.&lt;br /&gt;از اين دانستن خسته‌ام....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته‌ام، اما مي‌نويسم. خسته‌ام، اما تنهايي ها را با اندك كسان ديگر درمي‌نوردم. خسته‌ام، اما چشم به خواب نمي‌سپرم. خسته‌ام، اما ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستي شايد روزي مجبور شوم كركره‌ام را پايين كشم اما تا آن روز هستم هرچند خسته‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در چهارشنبه 26 بهمن1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885983670570791?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885983670570791'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885983670570791'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885983670570791.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885954466996667</id><published>2006-05-29T03:06:00.000+03:30</published><updated>2007-12-14T21:19:25.903+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار سي ‌و‌يكم، بازم تلخه؟&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم * بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم&lt;br /&gt;الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد *مرا روزي مباد آن دم كه بي ياد تو بنشينم&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;زتاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل*بياراي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينم&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;حديث آرزومندي كه در اين نامه ثبت افتاد * همانا بي غلط باشد كه حافظ داد تلقينم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(اين يك داستان است) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;مهربان دل &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;(پاره سوم) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از برف‌ها نوشتم و اينكه آنها گفتند من عاشق نيستم. من به فكر فرو رفتم و حرفي براي گفتن نداشتم. درخت توت گفت: پارسا چرا ساكتي؟ اگر تو نمي‌داني من حكايت‌ها دارم براي اين دانه‌هاي برف از عاشقيت.&lt;br /&gt;دانه‌هاي برف جيغ و ويغ مي‌كردند. با هم حرف مي‌زدند .گفتم : آرام . دانه دانه بگوييد . اينجور كه نمي‌فهمم.&lt;br /&gt;- درخت توت ما خود مجموعه حكايت‌هاييم.&lt;br /&gt;- تو چه حكايتي داري وقتي تمام عمر يك جا بودي.&lt;br /&gt;- ما سالها گشته‌ايم.&lt;br /&gt;- ما چيزهاي بسيار ديده‌ايم.&lt;br /&gt;درخت توت گفت: بسيار خوب. شما از تجربه‌هايتون بگوييد. بگوييد كه عاشقان چه كرده‌اند كه پارسا نكرده‌است؟ شما اگر دنيا را گشته‌اييد من در اين مدت پارسا رو ديده‌ام. او پسري هزار ساله است ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانه هاي برف ميان حرفهاي درخت توت پريدند و گفتند:&lt;br /&gt;- او پسري هزار ساله است. كه چه؟ اين چه دليل بر عاشقي؟&lt;br /&gt;ديگري گفت:&lt;br /&gt;- درخت توت بگذار ما بگوييم ديگر.&lt;br /&gt;- ما در سالي كه به شكل باران بر كوهي مي‌باريديم ، مردي ديديم تيشه به دست . كوه مي‌كند.&lt;br /&gt;- ما در سالي كه بر بام كليسايي به شكل برف نشسته بوديم مردي ديديم گوژپشت.&lt;br /&gt;- ما در سالي كه در دريا بوديم مردي سياه ديديم به اسم اتللو .&lt;br /&gt;- ما در سالهايي كه ابر بوديم ديوانگاني ديديم مجنون نام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درخت حرفهاي دانه‌هاي برف را قطع كرد و گفت : اگر شما عمرتان قد افسانه‌ها ست. عمر من به اندازه پارسا ست. من در سالي كه اينجا توتستان سبزي بود ، يك عاشق ديدم كه از توتستان گذر كرد و من فهميدم عشق چيست، به گمنامي همان عاشق كه هيچ ‌اش نشانه‌اي در كتابي نيست. اگر شما به اندازه افسانه‌ها باريده‌ايد، به دريا رفته‌ايد و باز چرخيده‌ايد من به اندازه عمر پارسا در همين نقطه فكر كردم كه عشق چيست. از وقتي همان عاشق گمنام را ديدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم: صبر كنيد. بگذاريد من هم چيزي بفهمم . اين گونه كه شما مي‌گوييد من فقط تكرار همان حرف خودتان را به زبانهاي گوناگون ‌مي‌فهمم. يكي چرخيده است و آن ديگري بوده. آهاي دانه‌هاي برف عشق چيست؟ درخت توت بگذار دانه هاي برف بگويند عشق چيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانه‌هاي برف جيغ و ويغ كردند و آرام و قرار نداشتند و باز با هم شروع به حرف زدن كردند .آخر صداي يكي كه بلندتر بود ديگران را ساكت كرد و گفت:&lt;br /&gt;- پارسا از ما امتحان مي‌گيري؟&lt;br /&gt;- نه به خدا، مي‌خواهم بدانم. من نمي‌دانم عشق چيست و آيا من عاشقم؟ بگوييد به من....&lt;br /&gt;- پارسا، عشق، شوق است، اشتياق است.&lt;br /&gt;- بودن است. در هم بودن است.&lt;br /&gt;- از خود گذشتن، بي دريغ بودن.&lt;br /&gt;-عشق شور است، حال است.&lt;br /&gt;- عشق فهم است، بينش است.&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;مهربان دل؛ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنها مي‌گفتند. دانه به دانه ، هريك از دانه‌هاي برف چيزي مي‌گفت، ساعتها . من و درخت توت به حرفهاي آنها گوش داديم تا كه خورشيد، هرچند پشت ابرها بود، اما خسته شد و به خواب رفت و سياهي و سرما همه گير شد. سوز مي‌آمد. و همه وجودم را سرما گرفته بود. &lt;span style="color:#ff6666;"&gt;اما ياد تو در دلم گرما ايجاد مي‌كرد. برفها همچنان حرف خويش را مي‌گفتند. من دلم مي‌خواست فرياد بزنم دوستت دارم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در دوشنبه 24 بهمن1384 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885954466996667?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885954466996667'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885954466996667'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885954466996667.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885935109917811</id><published>2006-05-29T03:03:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:00:31.942+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار سي‌ام؛ بنابه رسم سابق تلخ و همراه غم دوري&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست هركجا هست خدايا بسلامت دارش &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(اين يك داستان است) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;مهربان دل &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;(پاره دوم) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز كه از خانه بيرون اومدم ، همه جا سپيد بود ، پر از برف. وقتي روي برف‌ها پا مي‌گذاري صداي له شدن برف رو زير پا مي‌توان احساس كرد. اين بار مي‌خواستم با برف‌ها حرف بزنم. نمي‌تونستم بي‌تفاوت از آنها رد بشوم. اولين قدم رو كه روي برف‌ها گذاشتم ،گوش خوابوندم ببينم حرفهاشون رو مي‌تونم بفهمم ، آرام قدم دوم را روي برف‌ها گذاشتم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بچه‌ها بچه‌ها نگاه كنيد ،پارسا....&lt;br /&gt;- آخي ، چرا اينطوري راه مي‌ره؟؟؟&lt;br /&gt;- هي بچه‌ها داره به حرفهاي ما گوش مي‌ده.&lt;br /&gt;- آهاي پارسا! مگه مي‌فهمي ما چي ‌ميگيم؟؟؟&lt;br /&gt;- حالا شايد فهميد...&lt;br /&gt;-نه بابا امكان نداره بفهمه...&lt;br /&gt;-بچه‌ها اونجا رو.... پارسا دولا شده به ما نگاه مي‌كنه&lt;br /&gt;- بچه ها براي پارسا دست تكون بديد&lt;br /&gt;- سلام برف‌هاي سپيد. من پارسا هستم . مرا مي‌شناسيد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برف‌ها خنديدند .برف‌ها جيغ و ويغ كردند .سپيديشان را به رخ چشمانم مي‌كشيدند. مشتي از آنها را برداشتم. به صورتم نزديك كردم. سرمايشان را روي گونه‌هايم احساس مي‌كردم. همراه برف‌ها خنديدم. گفتم سلام برف‌هاي سپيد. من پارسا هستم. مرا مي‌شناسيد؟ آنها خنديدند و گفتند آري. من گفتم چه خوب . آنها خنديدند و جيغ كشيدند كه اون حرفهاي ما را مي‌فهمه. من خنديدم و گفتم خوب شنيدن كه كاري نداره . اينجوري من با برف‌ها حرف زدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;مهربانِ دل!! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من با برف‌ها حرف زدم. آنها از تو ‌مي‌پرسيدند . گفتند كه وقتي از پنجره خانه‌ام رد مي‌شدند كه به زمين برسند تو را ديده اند كه سر مرا در آغوش كشيدي. خنديدم و گفتم درخت توت مي‌گه من عاشقم اما من هنوز نمي‌دونم. برف‌ها خنديدند و جيغ و ويغ كردند و گفتند به من نمياد كه عاشق باشم. گفتم نمي‌دونم. گفتند اگر عاشق بودي الان اينجا نبودي و به دنبال محبوبت مي‌دويدي . زندگيت رو به پاش مي‌ريختي. گفتند كه تو هنوز ترديد داري تو هنوز....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- آهاي برف‌هاي سرد ؛آهاي با شمايم. من اينجام. من درخت توتم كه اينجا ايستاده‌ام. شما مگر چقدر او را ديده‌ايد كه اينگونه نظر مي‌دهيد. شما ها از عشق چه مي‌دونيد؟ شماها كه تو عمرتون مدام تغيير مي‌كنيد ، برفيد آب مي‌شيد، چشمه مي‌شيد، رود مي‌شيد، دريا مي‌شيد ، ابر مي‌شيد ، مدام از اينجا مي‌ريد اونجا، همه دنيا رو مي‌گرديد، از شما بعيده كه اينا رو بگيد.&lt;br /&gt;- آهاي درخت توت؛ تو كه همه عمرت اينجا ايستاده‌اي چه مي‌داني؟ ما همه دنيا را گشته‌ايم. از كنار پنجره‌هاي بسياري گذر كرده‌ايم . خودت سالهايي كه اينجا بودي چند بار ما را ديدي؟ كجاي حرفمان غلط است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من گفتم باهم دعوا نكنيد. بگذاريد من هم حرفي بزنم.آنها گفتند بگو. كمي فكر كردم . چه مي‌توانستم بگويم ؟ برف‌ها جيغ و ويغ كردند كه چرا ساكت شدي؟ درخت توت منتظر بود. فكر كردم . گفتم وقتي فكر مي‌كنم، حرفي براي گفتن ندارم جز اينكه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;strong&gt;بنشينم روي برف‌ها ، اونجايي كه هيچ ردپايي نيست، با انگشتانم روي برف‌ها بنويسم، دوستش دارم.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در شنبه 15 بهمن1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885935109917811?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885935109917811'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885935109917811'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885935109917811.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885921906369469</id><published>2006-05-29T03:02:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:04:13.715+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار بيست و نهم، داستاني ديگر اما نمي‌دانم تلخ؟&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;مهربان دل &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;(پاره اول) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درخت توتي است در زير پنجره‌ام كه كنار چراغ سر كوچه قرار دارد. راستش شبهاي تنهايي به آن مي‌نگرم. او شاهد من است. مرا مي‌بيند. شبها با او راز مي‌گويم و او به من راز مي‌گويد. از سالهايي كه تنها مانده‌است. از درختاني كه جاي اين ساختمان بوده و رفيق او بوده اند. او و يك درخت ديگر در كنارش باز ماندگان توتستاني زيبا بوده‌اند. او خودش اينها را به من گفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نيز با او سخن گفتم. گفتم كه از روز اول تو بودي . وجودم در اين خانه با حضور تو عجين شده و نبودنت آزارم مي‌دهد. درخت گفت تو عاشقي؟ گفتم نمي‌دانم اما مي‌دانم كه حضورش برايم حضور مهرباني هاست. درخت خنديد و گفت كه در سالهاي جواني‌اش عاشقي از توتستان آنها گذر كرده و او نيز نمي‌دانسته كه عاشق است يا نه . درخت گفت بگذار همه چيز همانطور كه بايد پيش بره. سعي نكن سرعت چيزي را زياد يا كم كني . من گفتم كه مدتي است كه اينگونه تسليمم . در خت گفت كه برايت دعا مي‌‌كنم . تو امشب مرا از تنهايي در‌آوردي. من خنديدم. درخت خاموش شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;بر شيشه پنجره ها كردم و بر روي بخار شيشه نوشتم دوستت دارم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در چهارشنبه 12 بهمن1384 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885921906369469?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885921906369469'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885921906369469'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885921906369469.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885908813234787</id><published>2006-05-29T02:59:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:04:26.363+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار بيست و هشتم، تكاپويي تلخ&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;انگشتان &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در هم گره خورده‌اند. انگشت هاي شست به روي هم قرار دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;آيا او مي‌آيد؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگشتان محكم به پشت دستها فشار مي‌آورند. احساس دردي بينشان است. انگشت هاي شست همديگر را مي‌مالند. انگشت شست دست چپ از آن يكي فرار مي‌كند و به گريز و گرفتن هم مشغول مي‌شوند . يك تكرار مداوم. انگشتان ديگر حوصله شان سر مي‌رود. گاهي به هم فشار مي‌آورند. اما ميل تعقيب و گريز انگشتان شست نمي‌گذارد كه آنها ازهم جدا شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;او آمد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستان از هم باز مي‌شوند. انگشتان چيزي را حس نمي‌كنند. انتظار فشردن دستي ديگر در كف دست پخش مي‌شود. انگشتان از اين احساس داغ مي‌شوند و انگشتان ديگري را در ميان خود احساس مي‌كنند . آنها را با صميميت مي‌فشرند. اما دست ديگر زود جدا مي شود. انگشتها كه هنوز تب گرفتن انگشتاني ديگر در ميانشان مانده است باز به هم پناه مي‌آورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;او مي گويد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگشتان از آغوش هم خسته مي‌شوند. انگشت شست دست راست به كمك انگشتان ديگر دانه دانه انگشتان دست چپ را مي‌گيرند و از كمر خم مي‌كنند تا فرياد شكستنشان دربيايد. انگشتان دست چپ به تلافي همين بلا را سر انگشتان دست راست مي‌آورند. انگشت مياني دست راست مقاومت مي‌كند و در مقابل شكستن خم به ابرو نمي‌آورد . انگشتان دست چپ نيز با قدرت فشار مي‌آورند، تا آخر او هم به زانو در مي‌آيد . انگشتان دست راست به تلافي خشونت انگشتان دست چپ، دانه دانه آنها را مي‌كشند تا صداي جدا شدنشان از مفصلهايشان بلند شود و باز تلافي انگشتان دست چپ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;او براي هميشه مي‌رود. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگشتان در اندوه اين نبرد بي ثمر در هم مي‌شوند. جداگانه در هر دست انگشتان هم را در آغوش مي‌گيرند و به پناهگاهي به اسم جيب فرو مي‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در پنجشنبه 29 دي1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885908813234787?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885908813234787'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885908813234787'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885908813234787.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885897460727396</id><published>2006-05-29T02:58:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:04:40.213+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار بيست و هفتم، واگويه‌هاي تلخ و سوخته&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;فراموشي خودخواسته &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي به سرگذشتم فكر مي‌كنم از خودم تعجب مي‌كنم. پارسا روزگار عجيبي داشت . شايد همه روزگار عجيبي داشته‌اند. اما من از روزگار خود مي‌دانم و از آن تعجب مي‌كنم. از آن روزهاي ماضي خاطره‌هايي را خودخواسته فراموش كردم و اين فراموشي فراري است كه از خود مي‌كنم . چه ساعتها و چه روزها هدر نشد. چه ساعتها دمادم خودم را نكشتم و چه تاريخها را از تقويم زندگي‌ام پاك نكرده‌ام . من چهار سال از تقويم زندگي‌ام را آتش زدم ، وديگر نيستند. وقتي فكر مي‌كنم از خود مي‌پرسم كه آيا باز چهار سالي خواهد بود كه فراموشش كني؟ نمي‌دانم اما به طرز مضحكي مي‌دانم چهار سال به چهار سال بايد خودم را آتش بزنم . چه خود آزاري مسخره‌اي. آن هم در روزهايي كه دلم آرام گرفته .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل قرار دارد اما ترس از آتش دوباره امان از او روبوده . من مي‌ترسم. نه از كسي و نه از چيزي. و اين را مي گويم كه بداند ، نه از آنكه همه وجودم است. و نه حتي از خودم. اما مي‌ترسم. از اوهام، از خيالات، از تجربه ها، از آنهايي كه از آن چهار سالهاي سوخته به جامانده ، از جنس خاكستر، از جنس بوي سوختگي. از اينها مي‌ترسم. مشامم از سوختگي هاي سالهاي سوخته ، هنوز پر است. هنوز محبتها و مهرها و عبور زمان لازم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمي دانم اين چه خود آزاري مزمني است كه چنگ از روحم نمي‌كشد. بايد فراموش كنم. من چهار سال از زندگي‌ام را فراموش كرده ام. فراموش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در جمعه 23 دي1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885897460727396?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885897460727396'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885897460727396'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885897460727396.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885889362526432</id><published>2006-05-29T02:55:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:04:51.759+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار بيست و ششم، تلخ به رسم پندارهاي قبل&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;من اينجام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ايستگاه در ميان جمعي از همكلاسي هايش بود. شوخي و سر و صدا . از روي نيمكت ايستگاه بلند شدم و به خيابان نگاهي انداختم ، خبري از اتوبوس نبود. باران همچنان نم نم مي‌باريد. به زير طاق ايستگاه پناه بردم. از آنجا نمي‌شد درست او را ديد. براي ديدنش بايد به زير باران مي‌رفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;همراه بچه‌ها مي‌خنديدم. علي مثل هميشه مدام تيكه مي‌انداخت . توي خيابان همه به ما نگاه مي‌كردند. اتوبوس هم نرسيده بود . با اينكه خيلي شلوغ مي‌كرديم اما همه هواسم به امتحاني بود كه خراب كردم. يه تشويشي مثل خوره روحم رو مي‌خورد. مي‌دونستم كه نمره خوبي نمي‌گيرم و بايد كلي به مادرم جواب پس بدم و باز هم كلي محدوديت برام درست مي‌کنه. سعي مي‌كردم همراه خنده هام بي‌خيالش بشم اما نمي‌شد. يه پسر جوان كه زير تابلوي ايستگاه رو به ماها ايستاده بود توجهم رو جلب كرد. البته با عينكي كه داشت جهت نگاهش معلوم نبود اما حس مي‌كردم به من خيره شده. جوري وايستادم كه تو مسير نگاهش نباشم. اما هر از گاهي نيم نگاهي به او داشتم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اتوبوس رسيد . بچه مدرسه‌اي ها هجوم آوردند. او هم به دنبال بقيه. اما صبر كرد و آخر از همه سوار شد. و من هم به دنبالش. تنها دو صندلي خالي بود كه رو به هم بود. از اين شانس كلي ذوق كردم. حالا مجبور مي‌شود رو به من بنشيند ونمي‌تواند مثل توي پياده رو از دست نگاه‌هايم فرار كند. روبه هم نشستيم. او آرام گرفته بود. هنوز يكي دوتا از دوستانش شوخي مي‌كردند و كركر خنده‌هاشان بلند بود. او به پايين خيره بود و سر بلند نمي‌كرد. موهاي نسبتاً بلندش خيس از باران فرم جالبي به خود گرفته بود. شنيده بودم كه باران آرايشگر طبيعي موهاي انسان است. از اينكه مثل او موهايم را به باران نسپرده بودم و از ترس سرما زير كلاه قايمش كرده بودم پشيمان شدم. چند لحظه سرش را بالا آورد و مستقيم به چشمانم خيره شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;فكر امتحان آزارم مي‌داد. نگاه سنگين آن جوان را بر خودم حس مي‌كردم. حالا روبه‌رويم بود . و كاملا مرا مي‌پاييد. اول كمي از اين كه به من خيره شده ترسيدم. اما سرم را بالا ‌آوردم و به چشمانش كه حالا بهتر ديده مي‌شد نگاه كردم. به نظر بي‌آزار مي‌آمد . كلاه خوش فرمي به سر داشت . خيلي از اين كلاه ها دوست داشتم. اما مادرم نمي‌گذاشت كه از اينها داشته باشم. چند لحظه به چشمانش خيره شدم. انتظار داشتم از خيره شدنم او چشم بر گرداند اما آرام همچنان به من نگاه مي‌كرد. از اين آرامشش احساس امنيت كردم و ترس درونم از بين رفت. نگاهش دلنشين بود . نگاه يك غريبه مزاحم نبود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چند لحظه به من نگاه كرد و من آرام به چهره‌اش نگاه كردم. تركيب صورتش خيلي زيبا بود. به طرز عجيبي برام آشنا بود. انگار مي‌شناختمش. خيلي دلم مي‌خواست كه با او به صحبت بنشينم. اما هيچ موضوعي براي فتح باب گفتگو به ذهنم نمي‌رسيد. باز نگاهش را از من دزديد و به دوستانش كه در پشت سرم بودند نگريست . و گوياي از كارشان خنده‌اش گرفته باشد ، لبخندي زد و با اشاره چشمانش به دوست ديگري چيزي گفت كه نفهميدم . باز به من نگاه كرد و مطمئن شد كه من هنوز به او خيره هستم باز به پايين خيره شد و در خود فرو رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;چند ايستگاه را رد كرده بوديم. جوان همچنان به من خيره بود. از نگاهش خسته شده بودم. دست از نگاه كردنم نمي‌كشيد. حالا حس مي‌كردم نگاهش بي‌منظور نيست. اما راستش از اين فكر بدم نيامد. اما نمي‌خواستم اين همه مرا نگاه كند. در ايستگاه بعدي مردي آمد و كنار دست من نشست. اول توجهي به او نكردم اما نگاهم كه به دستش افتاد تعجب كردم. دستانش پر از انگشترهاي گوناگون بود. شايد بيست سي تا انگشتر در دستش بود. با نگين هاي گوناگون. ناگهان مرد به دست من اشاره كرد و گفت حيف اين ركاب با اين نگين. به انگشتر فيروزه‌اي كه به انگشت داشتم ، نگاه كردم . مرد ادامه داد نگينش ، نگين خوبي نيست. فيرزوه‌اش رگه‌هاي بدي دارد. اما ركابش خوب است. نقره‌اش خوب است. بعد شروع كرد به توضيح دادن درمورد انگشترهايش و از نگين ها و خواصشان و قيمتشان تعريف مي‌كرد . چند نفري كه در اطراف ما بودند همه توجهشان به مرد جلب شده بود . من هم حواسم به حرفهاي مرد بود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از وقتي كه آن مرد انگشترباز آمد و شروع به حرف زدن كرد ، ديگر او به من نگاه نكرد. راستش به مرد حسودي‌ام مي‌شد . تمام اين مدت با خودم كلنجار مي‌رفتم كه چگونه سر صحبت را با او باز كنم اما آن مرد نيامده همه حواس او را به خودش و حرفهايش جلب كرده بود. در اطراف همه جز من كه هنوز به او نگاه مي‌كردم توجهشان به حرفهاي مرد بود. به ايستگاه مقصدم نزديك بوديم. من آخرين نگاههايم را به او انداختم و بلند شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;مرد حرفهاي جالبي مي‌زد. همه گوش مي‌كردند. يكي دوبار به جوان نگاه كردم. همچنان به من نگاه مي‌كرد. تنها كسي بود كه به حرفهاي مرد توجه نداشت و فقط به من نگاه مي‌كرد. راستش از اين كه توجهش به من بود خوشم ‌آمد. به دستانش نگاه كردم. هيچ انگشتري به دست نداشت . ناگهان جوان بلند شد. به بيرون نگاه كردم. از ايستگاهي كه بايد پياده ‌مي‌شدم رد شده بوديم. سريع از مرد بابت حرفهايش تشكر كردم و بلند شدم و پشت سر جوان در‌آستانه در اتوبوس، به انتظار رسيدن به ايستگاه ايستادم . جوان نفهميد كه من پشت سرش هستم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از اتوبوس كه پياده شدم. براي ديدن آخر او به شيشه اتوبوس نگاه كردم . اما او نبود . به اين طرف آن طرف سر چرخاندم تا پيدايش كنم . صدايي گفت من اينجام. به پشت سرم خيره شدم ، او پشت سرم بود. احساس كردم صورتم داغ شده و با عجله گفتم سلام. او هم با سرخي صورتش كه حكايت از هول شدن خودش بود گفت سلام.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در يکشنبه 18 دي1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885889362526432?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885889362526432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885889362526432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885889362526432.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885870926819845</id><published>2006-05-29T02:53:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:05:06.025+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار بيست و پنجم، روياي تلخ؛&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شهوت دريا &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;پسرك بر ساحل شني دراز كشيده بود. سوزش آفتاب را بر بدنش حس مي‌كرد. شنهاي گرم بستر رويايي ‌اش بود. چشمانش را بسته، و با دست صورتش را از خورشيد پوشانده بود. خروش موجها و جيغ پرندگان ماهيخوار در گوشش كنسرتي از هيجان ايجاد كرده بود. دست سردي را بر مچ هاي پاهايش حس كرد كه در حال حركت به سمت رانهايش بود. مومورش شد و هراسان چشمانش را باز كرد . اما چيزي نبود. و پاهايش همچنان گرم از نور خورشيد بود. باز صورتش را با دست پوشاند و به صداي دريا گوش داد. انگار دريا با صدايي خشدار مي‌خواند و پرندگان گروه كري بودند كه شكوه را به اين آواز مي‌بخشيدند. باز دستان سردي را كه بي شرمانه در امتداد پاهايش در حركت و لمس بود، حس كرد. پسرك نيم‌خيز شد و پاهايش را جمع كرد اما باز چيزي نبود. به اطراف نگاهي كرد . هيچ انساني در نزديكي اش نبود. در دلش دلهره‌اي پديد آمد. باز خود را آرام كرد و همچنان برهنه در ساحل شني گرم به كنسرت دريا و مرغان ماهيخوار گوش داد و اين بار به دستان سرد اجازه داد تا او را لمس كند و گرم شود و محو شود.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در چهارشنبه 14 دي1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885870926819845?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885870926819845'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885870926819845'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885870926819845.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885861437370838</id><published>2006-05-29T02:51:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:05:16.595+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار بيست و چهارم، تلخ اما حرف دل&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;برگي از دلنوشته‌هاي من؛&lt;br /&gt;براي &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;مجتبي&lt;/span&gt;؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#006600;"&gt;هست و نيست! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرفي نيست، گفتني نيست،&lt;br /&gt;هر چه هست و نيست،&lt;br /&gt;همان است كه هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بود و نبود&lt;br /&gt;در كار من&lt;br /&gt;همچنان نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت و شنيد&lt;br /&gt;در راه دل&lt;br /&gt;بي‌حاصل است.&lt;br /&gt;بايد شنيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حس من همان،&lt;br /&gt;بود من همان،&lt;br /&gt;عشق من همان،&lt;br /&gt;همچنان كه هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرفي نيست، گفتني نيست،&lt;br /&gt;هر چه هست و نيست،&lt;br /&gt;همان است كه هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل بود و بود&lt;br /&gt;جان رفت و رفت&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جانانه‌ام&lt;/span&gt; همچنان كه بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهر و عشق و دل،&lt;br /&gt;حس و حال و راز،&lt;br /&gt;بي‌پرده هست،&lt;br /&gt;همچنان كه هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرفي نيست، گفتني نيست،&lt;br /&gt;هر چه هست و نيست،&lt;br /&gt;در اختيار&lt;span style="color:#ff0000;"&gt; تو&lt;/span&gt;ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در دوشنبه 12 دي1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885861437370838?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885861437370838'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885861437370838'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885861437370838.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885845919759859</id><published>2006-05-29T02:47:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:05:29.121+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار بيست و سوم، تلخي در انتهاي مزه‌مزه مرگ&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;مزه ‌مزه‌ی مرگ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;(پاره يازدهم و تمت) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;.... ۱۳۸۲/۳/۲۳ امروز پارك لاله بوديم. روي همون نيمكتهاي ميان كاجها بالاتر از آبنماي پارك. همون نيمكت هميشگي. من و حميد. اما اصلا روز خوبي نبود ، حميد حرفهايي مي‌زد كه هنوزم دارم از حرفاش مي‌سوزم. حرفهاي حميد امروز مثل شراره آتش سوزاننده بود. هر چند يه بخش از حرفاش اونجا كه مي‌گفت من روي كاراي اون حساس شدم رو يه كم قبول داشتم اما به نظرم يه طرفه به قاضي رفته بود. نمي‌شه كه من روي كاراي اون ، رابطه هاش و ... بي خيال باشم. من حميد رو دوست دارم و اون مال منه. براش همه كار كردم. اون اينا رو درك نمي كنه . حميد مي‌گفت كه من خودخواه و مغرور شدم . مي‌گفت كه بهتره يه مدت همديگر رو نبينيم شايد بعد يه مدت كوتاه باز بتونيم مثل سابق عاشقانه با هم باشيم. اما من كه اشتباهي نكردم چرا بايد اين حرف ها رو به من مي‌زد....&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;.... و من اشتباه كردم و عذاب‌اش را تحمل مي‌كنم. باز هم وجودم پر از ضعف شده. خسته چشمانم را باز مي‌كنم و باز مادرم را بالاي سرم مي‌بينم كه دستي بر پيشاني‌ام گذاشته و زير لب دعا مي‌خواند و كاش نمي‌خواند . من مرگ را تاوان خودم انتخاب كرده بودم. سرم سنگين هست و دردي عجيب در آن حس مي‌كنم. خسته ام . چشمانم را مي‌بندم. گويا زنده مانده‌ام. وجود جرياني را در ساعدم حس مي‌كنم به آن مي‌نگرم. آرام بدون اينكه مادرم متوجه شود سوزن سرم را از دستم جدا مي‌كنم و رهايش مي‌كنم......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;....&lt;br /&gt;-سلام حميد&lt;br /&gt;*سلام&lt;br /&gt;-خوبي؟&lt;br /&gt;*نه وقتي تو تلفن مي‌زني.&lt;br /&gt;-چرا؟&lt;br /&gt;* چون ديگه صدات رو كه مي‌شنوم آروم نمي‌شم ، وحشت مي‌كنم. ديگه صداي تو روحبخش نيست. شنيدن صدات سوهان روح شده . هر لحظه منتظر زخم زباني ، كنايه‌اي ، بد و بيراه و گير دادن هات هستم.&lt;br /&gt;- خوب ديگه چي؟&lt;br /&gt;* مي‌خواستم يه مدت دور باشيم ، شايد رفتارت عوض بشه اما بدتر شدي ....&lt;br /&gt;- حرف بهتري نداري بزني. حالا كه من چيزي نمي‌گم تو شروع كردي؟&lt;br /&gt;*من مي خوام تمومش كنم.&lt;br /&gt;-اين حرفت جديه؟&lt;br /&gt;*آره . به هر سختي بود تصميم گرفتم.&lt;br /&gt;-كه چي؟&lt;br /&gt;*مي‌دوني يه روز به تو گفتم كه تو تنها اميد زندگيم هستي.&lt;br /&gt;-و حالا از اين حرفت پشيمون شدي؟&lt;br /&gt;*نپر وسط حرفام . بزار حالا كه ديگه شايد آخرين باره صدات رو مي‌شنوم بدون گير دادن و طعنه زدن هات حرفهام رو بگم. مي‌شه؟&lt;br /&gt;-خوب باشه من لال مي‌شم.&lt;br /&gt;*اه از اين حرف زدنت .&lt;br /&gt;- ناز نكن بگو حرفهاتو.&lt;br /&gt;*تو همه اميد من بودي. و من هيچ زمان اين را فراموش نخواهم كرد ولي ديگه تاب و تحمل حضورت رو ندارم. به خدا ديگه خسته شدم از اين غرورت از اين منت گذاشتن هات . از اين همه سخت گير بودنت. ديگه نمي‌تونم تحملت كنم. هر شب بايد به اين فكر كنم كه رفتارم رو جوري تنظيم كنم كه تو گير ندي. در حاليكه مي‌خواستم من با تو يكي باشم. و تو پناه من باشي. اما تو پناه ندادي . هر روز من رو از خودت روندي. هر روز فقط خواسته هاي خودت رو ديدي . تو قبلا اينجور نبودي. پناهگاه من بودي. از تمام دنيا كه نوميد مي‌شدم، آغوش تو پناهگاهم بود. گريه هايي كه تو بغلت مي‌كردم من رو آرام مي‌كرد تو همه چيز من بودي و راستش هنوزم هستي اما آغوشت ديگه تلخه . پر از خاره. اونجا آروم نمي‌شم. من خيلي صبر كردم كه باز مثل قبل بشي اما نشدي. و اين حرفها هم كه صد بار گفتم و ميدوني اما نمي‌خواهي ...&lt;br /&gt;-مي‌شه اين حرفاي تكراري رو تموم كني.&lt;br /&gt;* باشه اما نه تنها اين رو تموم مي‌كنم بلكه همه چيز رو هم تموم مي‌كنم. به زودي از اين خونه مي‌ريم به يه خونه ديگه . اونجا كه رفتم ديگه نمي‌خوام حتي يادگاريهاتو با خودم ببرم و ديگه هم هيچ ارتباطي بين ما نخواهد بود. حتي همين تلفن.&lt;br /&gt;- اشتباه مي‌كني من هر جا باشي مي‌تونم ايميل بزنم.&lt;br /&gt;* شايد ولي فكر كنم هيچ كدام از آنها را .....&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;..... نور روز باز بر من مي‌تابد. و چه بي حيا و بي ‌شرم خودش رو روي چشمان من مي‌اندازد. خستگي و ضعف تنها چيزاييه كه حس مي‌كنم. مردي ميانسال بالاي سرم مي‌گويد پسر اين چه كاريه كه با خودت كردي. خوشبختانه به موقع رسوندنت. اين حرفش چون پتكي بر سرم فرود مي‌آيد. و در دل به حال خود زار مي‌زنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;.... نزديك سه ماه هست كه حميد من رو براي هميشه ترك كرده . و چقدر نبودنش برام سنگينه. درونم تهي شد با رفتنش . تو اين مدت همش فكر مي‌كردم كه اين يك شوخيه و اون بر مي‌گرده اما حميد رفت و اين بار هيچ نشاني ندارم. خيلي سخته كه آدم قبول كنه كه اشتباه كرده و به اون اعتراف كنه . شايد اون بار آخري كه با حميد صحبت كردم كمي جرئت به خرج مي دادم و مي‌گفتم كه فهميدم كه اشتباه كردم و زمان مي‌خوام كه جبران كنم الان اينجور نبودم. اما باز هم غرور نگذاشت كه خودم رو در مقابل عشق بشكنم. حس مي‌كنم خيلي بدبختم و بيچاره . حميد بخشي از من بود كه از دستش دادم و گويا بايد اين بخش از دست رفته هميشه آزارم بده. عذابي ابدي كه راستش حق خودم مي‌دانم. و مي‌دانم تاب وتحملم اندك است و آن زمان خودم را نابود خواهم كرد...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;.... من مرگ را مزه‌مزه كردم و مي‌دانم چه مي‌مردم و چه حالا كه زنده مانده‌ام فرقي نمي‌كرد. من تاوان بدي هام رو پس دادم و زلال شدم. هرچند همچنان نصفه ام و خالي و تهي. و هنوز هم انگيزشي در من نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;راستش اين داستان در اينجا به انتها مي‌رسد ولي داستانِ منِ داستان به انتها نرسيده و همچنان به زندگي ادامه مي‌دهد. و هر روز كه بيدار مي‌شود از حميد عذر خواهي مي‌كند هر چند ديگر اورا نديد. و راستش تنها چيزي كه بعد از حدود دو سال و نيم فراق در اواسط نوشتن اين داستان از حميد داشت ايميلي بود كه به منِ داستان رسيد. قصدم اين بود كه تمام آن ايميل را در قسمت آخر بياورم اما اين تنها نشانه اي‌ است كه منِ داستان از حميد براي همه عمر خواهد داشت. و فقط همين كه نوشته بود...&lt;br /&gt;پارساي سالهاي درد و رنج و بيم و اميد. مي‌دانستم كه روزي خبري به من خواهد رسيد از دوستي مشترك كه تو نوشتي و محاكمه كردي خود را . يادم هست دفتر محاكماتت را . كه با هم مي‌خوانديم و مي‌خنديديم. راستش جدايي از تو سخت ترين كاري بود كه در زندگي كردم حتي از آن سوزني كه در نخاعم فرو مي‌شد كه مغز استخوانم را آزمايش كنند سخت تر بود. يادت هست كه دستت را چه محكم مي‌فشردم. و تو همه درد مرا به جان خودت مي‌خريدي. يادش به خير . كاش باز مريض بشم و تو پرستار من باشي. راستش بعد تو مسير زندگيم رو عوض كردم. من اكنون خوشبختم. و من تو را خيلي زود بخشيدم ولي ديگر با هم بودن را توان نداشتم و مي‌دانم كه تو هم توان نداشتي. ازت مي‌خوام كه ديگه خودت رو محاكمه نكني و ديگه از اين كارها كه نوشته بودي نكني و سعي كني كه خوشبخت بشي. من به زودي ازدواج مي‌كنم . و دوست دارم براي تو آرزوهاي خوب بكنم......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منِ داستان هم آخرين ايملش را براي حميد بعد بيشمار ايميلي كه در اين دو سال و اندي جدايي زده بود نوشت كه ....&lt;br /&gt;.... خوشحالم كه خوشحال و شادي و من هم آرزو هاي خوب مي‌كنم برايت. به خدا مي‌سپارمت و اشكهايم را بدرقه ات مي‌كنم. راست گفتي، شايد ديگر تاب تحمل هم را نداشتيم. اما هميشه بخشي از من خواهي بود . و سعي مي‌كنم در عشق جديدي كه در حال پديد است اشتباهي كه با تو كردم را تكرار نكنم و در مقابل عشق ........&lt;br /&gt;.... حميد براي ابد دوستت دارم. همين.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#000000;"&gt;تمام شد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در جمعه 9 دي1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885845919759859?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885845919759859'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885845919759859'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885845919759859.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885819981745643</id><published>2006-05-29T02:45:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:05:38.966+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار بيست و دوم، واگويه‌اي تلخ و ملول&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;ملول &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از تكرار مداوم عاشق شدن ها و دل بستن ها و مايوس شدن ها و&lt;br /&gt;دل شكستن ها و بي وفايي ها و قهر كردن ها و از ازدحام عشقهاي مثلثي و ... ملولم.&lt;br /&gt;از تبديل هر دوستي و هر خوش آمدن و هر تكانه دل به عشق ملولم. از خودم كه عاشق نمي‌شم و از اونايي كه هر روز عاشق ميشن ملولم. از هرچي عشق يك طرفه ملولم.&lt;br /&gt;از همه سعي كردن ها و همه بي حاصلي ها ملولم.&lt;br /&gt;از وبلاگ هايي كه پرپر مي‌شن و از رهام هايي كه بي رنگ ميشن و از و بلاگ هايي كه سكوت مي‌كنن و از اونايي كه ديگه حرف گفتنشون نمي‌آد و از خودم كه هميشه تلخم و از نوشته هام ملولم.&lt;br /&gt;از پروانه شدن ها و شمع نبودن ها و از دلداري هم ملولم.&lt;br /&gt;از خودم كه همه رو دوست دارم و واسه كسايي كه نديدمشون هم نگران مي شم ، ملولم.&lt;br /&gt;از اينكه علاقه اي دارم و سركوب مي‌كنمش و بي توقعي رو پيشه مي‌كنم ملولم.&lt;br /&gt;از اينكه راه عاشق شدن رو روي خودم بستم و حتي از اينكه بازشم كنم ملولم.&lt;br /&gt;از عاشق شدن ملولم از عاشق نبودن ملولم.&lt;br /&gt;با تمام اين ملولي ها&lt;br /&gt;هنوزم دوست داشتن رو دوست دارم و بي توقعي رو!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در سه شنبه 29 آذر1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885819981745643?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885819981745643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885819981745643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885819981745643.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885807351109388</id><published>2006-05-29T02:42:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:05:53.198+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار بيست و يكم، تلخ اما همراه با بلوري شيرين&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;برگي از دلنوشته‌هاي من، سرد و بيروح؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از خواص بلورها شفاف بودنه، زلال و زيبا بودن. تقديم به &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;مجتبي&lt;/span&gt; دوستي كه آرزوي داشتن دوستي اينچنيني رو بر‌آورده كرد. سلام &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;مجتبي&lt;/span&gt;....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#006600;"&gt;حس بلورين &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه بلورينم امشب؛&lt;br /&gt;من چه بلورينم امشب&lt;br /&gt;آغشته به حس بلورين پسري هستم&lt;br /&gt;پسري از جنس بلور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي‌ترسم از خط نگاهم&lt;br /&gt;بر اين بلورستان&lt;br /&gt;كه مبادا تركي بردارد&lt;br /&gt;از همه اندوه و نگاه غمبارم؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شمع خانه من نيز بلورين بود امشب؛&lt;br /&gt;و صدايي كه مي‌گفت:&lt;br /&gt;« من و تو، كم نه كه بايد شب بي رحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و صداي بلوريني گفت:&lt;br /&gt;« من و تو، خم نه و درهم نه و كم هم نه و كه مي‌بايد، با هم باشيم»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه بلورينم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در دوشنبه 21 آذر1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885807351109388?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885807351109388'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885807351109388'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885807351109388.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885793338574260</id><published>2006-05-29T02:38:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:06:04.851+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار بيستم، ادامه‌اي در تلخي ها؛&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;مدتي تاخير شد. تغيير برام هميشه جالب بود به خصوص كه اين تغيير به سمتي باشه كه مدتها به آن فكر كرده باشي و آرزويش را هم داشته باشي. اين چند وقته مشغول اسباب كشي و تغيير محل زندگي ام بودم. امكان اينكه افكارم را متمركز كنم نداشتم. و همچنين دور شدن از فضايي كه تقريبا همه عمر ، نوشتن را در آن تجربه كرده بودم، و حس محيط جديد و عادت به آن و ترك عادت هاي ديگر، همه اينها دست به دست دادند كه مدتي تاخير شود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;مزه ‌مزه‌ی مرگ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;(پاره دهم) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;.... * سلام حميد . خوبي؟&lt;br /&gt;- سلام عزيزم . ممنون تو چطوري....&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;- ديشب اتفاق جالبي افتاد.&lt;br /&gt;* چه اتفاقي؟&lt;br /&gt;- داشتم تو روم چت مي كردم يكي از دوستاي قديمي رو پيدا كردم.&lt;br /&gt;* ميشه بپرسم رفته بودي تو روم چي كار؟&lt;br /&gt;- همينجوري ، حوصله‌ام سر رفته بود.&lt;br /&gt;* يعني چي حوصله ام سر رفته بود؟ خوب به من زنگ مي زدي. حميد از دست اين كارات دارم ديگه كفري مي‌شم. مگه من بي‌اف تو نيستم؟&lt;br /&gt;- البته كه هستي ...&lt;br /&gt;* پس ديگه تو روم ميري چي‌كار؟ اصلا خوشم نمياد بري تو روم.&lt;br /&gt;- باشه ديگه نمي‌رم . هر چي تو بگي.&lt;br /&gt;* حالا اين دوست قديمي كي هست؟ من مي‌شناسمش؟&lt;br /&gt;- نه قبل دوستي با تو يه مدت كوتاه با هم بوديم.&lt;br /&gt;* خوب؟ حالا چي مي‌خواست كه دوباره سر و كله اش پيدا شده؟&lt;br /&gt;- هيچي . گفت دلش تنگ شده مي‌خواد من رو ببينه.&lt;br /&gt;* بيخود. حق نداري بري ببينيش ها.&lt;br /&gt;- آخه چرا؟ نمي‌خوام كه باهاش سكس كنم كه. فقط مي‌خوام ببينمش.&lt;br /&gt;* حميد اينقدر من رو عصباني نكن . ديدن نداره كه. مي ‌خواهي ببينيش كه چي بشه؟&lt;br /&gt;- آخه ....&lt;br /&gt;* آخه بي آخه . هر چي مي‌گم بگو چشم.&lt;br /&gt;- چشم. به خاطر تو چشم.&lt;br /&gt;* فدات شم الهي كه اينقدر حرف گوش كني.&lt;br /&gt;- خوب حالا&lt;br /&gt;* يعني چي خوب حالا.....&lt;br /&gt;- هيچي&lt;br /&gt;* ناراحت شدي از دستم؟&lt;br /&gt;- مهم نيست. من دوست دارم .&lt;br /&gt;* آخي . ناز اين دل مهربونت.....&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;..... حس درد و ضعف وجودم رو پر كرده. هنوز اين روح خسته به اين بدن داغون وابسته است. به زور چشمام رو باز مي‌كنم . قطاري از مهتابي هايي مي‌بينم كه از روبروي چشمام رد ميشه. صداي همهمه اي رو مي‌شنوم اما هيچي نمي فهمم. آرام از خودم جدا مي‌شوم . و بر فراز خودم ، خودم رو نظاره مي‌كنم. باز حس درد و ضعف دور مي‌شه. و آرام مي‌گيرم. ......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;....۲۳/۱/۱۳۸۲ امروز مثل اين چند وقته با حميد دعوام شد. اين پسر خيلي قدر نشناس شده. نمي‌دونم چي‌كار كنم از دستش. حيف كه خيلي دوستش دارم و نمي‌تونم به نبودنش فكر كنم. خيلي زود اون روزاي مريضيش و كارايي كه من كردم رو فراموش كرده. خيلي دلخورم از دستش. پسره احمق مدام با اين و اون مي‌چرخه . انگار نه انگار كه من هستم. خوب اون بايد با من باشه . نه اينكه بره دنبال اين و اون. بعد هم كه مي‌گم چرا اين كارا رو ميكنه . ميگه زندگي خصوصي‌اش به من مربوط نيست. اون موقع كه داشت مي‌مرد به من مربوط بود اما حالا نيست!!! خيلي شبي حالم بده. حميد مال منه. اين داوود رو اگه ببينمش ، بدجوري حالش رو مي‌گيرم. حالا كه باز حميد سر پا شده و باز خوشگلي هاش برگشته اين پسره براي سوء استفاده‌هاش برگشته. حميد حق نداره به كسه ديگه‌اي فكر كنه. مي‌دونم دوستم داره اما اين كاراش عذابم مي‌ده....&lt;br /&gt;..... امروز با حميد دعوام شد. منم قهر كردم باهاش. پسره احمق امروز قرار بود برم شمال با خانواده اما من نرفتم كه حميد بياد پيشم. بعد كه خبرش كردم كه تنهام بياد پيش من مي‌گه كار داره نمياد. من رو باش به خاطر اون شمال نرفتم. زنگ زدم هر چي از دهنم در اومد بهش گفتم. اون هيچي نگفت . فقط آخرش مظلوم نمايي كرد كه تو اصلا پرسيدي چرا نمي‌تونم بيام. عصابم از اين كارش حسابي خورد شد. گفتم به درك كه نمي‌آيي. گوشي رو قطع كردم. بعد دوباره يه ده دقيقه بعد زنگ زد كه باشه ميام. هرچند نمي‌خواهي بدوني كه چه مشكلي دارم. اما ميام . منم گفتم اصلا اگه هم بيايي در رو باز نمي‌كنم. نمي‌خوام ببينمت. ميرم از چت روم يكي رو براي امشب پيدا مي‌كنم. مگه آدم قحطه. اونم گفت من رو ببخش از دستم دلخور نباش، باشه؟ خوشگله حميد، حميد مياد پيشت شبي ، باشه؟ منم گفتم برو پيش همون داوود جونت و گوشي رو قطع كردم. از پريز هم كشيدم كه دوباره زنگ نزنه و موبايلم رو هم خاموش كردم. رفتم سراغ چت كردن....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;.... همچنان در تعليقي در ميان آسمون و زمين هستم و خودم رو ميبينم كه چند سفيد پوش اطرافم هستند. ناگهان رعشه‌اي بي‌نهايت دردناك رو حس مي‌كنم. در خودم مي‌افتم. انگار برق به بدنم وصل كرده‌اند. چشمانم از وحشت باز مي‌كنم. حس مي‌كنم دارم خفه مي‌شم. دست و پايم خشك شده. كسي دماغم را مي‌گيرد. نمي‌توانم نفس بكشم . ناگهان لوله اي وارد دماغم مي‌شود. و از حلقم مي‌گذرد. درد و وحشت رو با هم تجربه مي‌كنم. اين عذاب منه ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#000000;"&gt;ادامه دارد... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در چهارشنبه 16 آذر1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885793338574260?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885793338574260'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885793338574260'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885793338574260.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885768743802608</id><published>2006-05-29T02:35:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:07:34.419+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار نوزدهم، خانه‌اي تلخ&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;برگي از دلنوشته‌هاي من، سرد و بيروح؛ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#006600;"&gt;خانه‌اي‌خواهم ساخت؛ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سنگ سنگ سنگ&lt;br /&gt;سنگ روي سنگ&lt;br /&gt;خانه‌اي خواهم ساخت&lt;br /&gt;از تكه تكه سنگ&lt;br /&gt;سنگهاي آذرين&lt;br /&gt;ديرينه&lt;br /&gt;پارينه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تكه تكه سنگ&lt;br /&gt;پتك من كجاست؟&lt;br /&gt;صخره صخره سنگ&lt;br /&gt;خرد مي‌شود ز ضرب&lt;br /&gt;ضرب پتك من&lt;br /&gt;كوبنده&lt;br /&gt;توفنده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صخره صخره سنگ&lt;br /&gt;در شكافهاي كوه&lt;br /&gt;من بر فراز كوه&lt;br /&gt;كوه كوه آذرين&lt;br /&gt;در زير پاي من&lt;br /&gt;شكسته&lt;br /&gt;در هم ريخته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كوه كوه آذرين&lt;br /&gt;مي‌خروشد آتش‌فشان&lt;br /&gt;دل زغم چون مذاب&lt;br /&gt;دل دلي غمين&lt;br /&gt;مي‌خروشد مذاب&lt;br /&gt;سوزنده&lt;br /&gt;گدازنده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل دلي غمين&lt;br /&gt;اشك من كجاست؟&lt;br /&gt;بغض من در گلو&lt;br /&gt;سنگ سنگ سنگ&lt;br /&gt;دل شكسته است&lt;br /&gt;اشك ريخته&lt;br /&gt;حس مرده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سنگ سنگ سنگ&lt;br /&gt;سنگ روي سنگ&lt;br /&gt;خانه‌اي خواهم ساخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در دوشنبه 30 آبان1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885768743802608?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885768743802608'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885768743802608'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885768743802608.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885752062417323</id><published>2006-05-29T02:33:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:07:46.538+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار هجدهم سير در گذشته هاي تلخ گاهي شيرين&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;ياد گذشته‌ها، تلخ و حسرت‌بار ، تكرار نشدني؛ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;يادش بخير؛ روزهاي پنجشنبه صبح خيلي زود ميدون تجريش كنار اون چنارا يا كنار ايستگاه ميني‌بوس ها جمع مي‌شديم. تا 7 منتظر مي‌شديم با هركي كه اومده بود راه مي‌فتاديم سمت كوه. يه هفته دربند يه هفته دركه. اون هفته نوبت دركه بود. از روزاي شلوغمون بود. خيلي ها اومده بودند. نمي‌دونم شايد كوه كه تازه سفيد شده بود همه رو جذب خودش كرده بود. يه ميني‌بوس پر شديم . مثل هميشه هركي خرجش پاي خودش بود. فقط همراه هم بوديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل هميشه هم هركي بسمت كسي جذب مي‌شد كه الفتي ، آشنايي خلاصه وجه مشتركي داشتند. طبق معمول يه چند نفري هم از همون اول دنبال مسخره بازي و شوخي بودند. هميشه از اين جمع كه فقط كوه‌پيمايي دور هم جمعشون مي‌كرد خوشم مي ‌اومد. يه پيرمرد هم بود تو جمعمون كه صفايي داشت حرف زدن هاش. معمولا ساكت بود اما به حرف كه مي‌اومد همه دختر پسرها جمع مي‌شدن دورش به حرفاش گوش مي‌كردند. يادش بخير به گمونم فوت كرد، فكر كنم البته مطمئن نيستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون روز از روزاي شلوغمون بود و معمولا همه از اينكه زياد باشيم خوشمون مي‌اومد. راستش همون اول كه رسيدم سرقرار چشماش عجيب تو چشمام گره خورد. تا حالا نديده بودمش. به گمانم برادر يكي از بچه ها بود. موقع بالا رفتن ، همون اول يهو ياد اون افتادم و اين ور اون ور رو نگاه كردم ببينم كجاست. تنها بود . هدفوني تو گوشش بود و آرام و ساكت ميون بچه ها حركت مي‌كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دختر ها كه دو تا دوتا با هم بودن و مثل هميشه مدام حرف مي‌زدند. پسرها هم يه چند تايي كه جلو بودن مشغول بحث هاي مختلف سياسي و فرهنگي از اين قبيل بودند. يه چندتايي هم آخر همه بودند مشغول مسخره بازي و تيكه انداختن و سربه‌سر دختر ها گذاشتن. احساس كردم خيلي نياز دارم با اون حرف بزنم. آخه يه چيزي تو چشماش ديده بودم كه يه جور حس ‌آشنايي برام داشت. يه جور غم آشنا. كمي صبر كردم تا چند نفري از من رد بشن تا اون به من برسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همين كه رسيد گفتم تنهايي حال مي‌كني ؟!! يه لبخندي هم همراهش. هدفون رو از گوشش برداشت گفت بله؟ گفتم هيچي مي‌گم تنهايي حال مي‌كني؟ چي‌گوش مي‌كني؟ گفت هان آهنگه . گفتم من پارسا م . تا حالا نيومده بودي؟ گفت خوشبختم منم احمد هستم. چرا يكي دو بار اومدم اما خوب فكر كنم شما نبوديد. گفتم شايد. اينجوري سر صحبت بينمون باز شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا آذغالچال كه هميشه اونجا نيم ساعتي استراحت مي‌كرديم حسابي باهاش صميمي شدم. از همه چي صحبت مي‌كرديم. فكر كنم 2 سال از من كوچيكتر بود. راستش من هميشه دوستام از خودم بزرگتر بودند. هميشه يك سال از همكلاسي هام كوچكتر بودم. اما احمد خيلي راحت بود. خيلي زود احساس كردم كه خوب منو مي‌فهمه منم مي‌فهميدمش. تو آذغالچال يه چايي مهمونش كردم اونم منو تو تنقلاتي كه آورده بود شريك كرد. خيلي حس صميمت بينمون ايجاد شده بود. بعد رفتيم بالا تا براي ناهار برسيم پلنگ‌چال. راستش تا اونجا تو اين فاصله چند ساعته خيلي حس خوبي داشتم. عجيب علاقه‌مندش شده بودم. با احمد تو پلنگ‌چال كنار نرده‌هاي مشرف به دره پايين ايستاده بوديم و منظره كوه رو از بالا نگاه مي‌كرديم. يهو حسي در من به وجود آمد كه ابراز علاقه ‌ام رو راحت به احمد بگم. خيلي هم به اين فكر نكردم كه عكس العملش چي مي‌تونه باشه. گفتم احمد امروز خيلي خوب بود. چون يه حس دوست داشتن زياد رو درونم ايجاد كردي. برگشت طرف من يه نگاهي كرد بعد كمي تو خودش رفت برگشت به سمت دره خيره شد گفت مي‌دوني پارسا منم حس مي‌كنم به تو علاقه پيدا كردم. باهات خيلي راحتم. تا حالا با كمتر كسي اينقدر راحت بودم. من خيلي حس خوبي داشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يكي از بچه ها صدا زد پارسا پارسا برگشتيم به طرف صدا . گفت بياييد دور بخاري تو پناهگاه. آقا شريف داره با بچه ها حرف مي‌زنه. مثل هميشه حرفهاي قشنگش هممون رو جمع مي‌كرد. يادمه اون روز از لذت دوست داشتن برامون حرف مي‌زد. يه جاهاييش خيلي حس كردم كه حرفهاش حكايت حال الان من هست. نا خودآگاه به سمت احمد نگاه كردم دقيقا همون موقع اونم به من توجه كرد. حس كردم همون تصوري كه از حرفهاي آقا شريف در من به وجود اومده در احمد هم همون شكل به وجود آمده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو راه برگشت ساكت بوديم. اصلا خاصيت كوه رفتن همين جور بود. همه آرام مي‌شدند. يه جورايي همه مي‌رفتن تو خودشون. يه حال دروني تو همه به وجود مي‌اومد. خاصيت كوهه ديگه اولش كاري مي‌كنه همه انرژي تو پاي بالا رفتن خرج كني بعد كه قواي جسميت در مقابل عظمت روح كوه كم آورد ، حالي دروني از استيلاي روح كوه در تو به وجود مياد. اين حرف رو آقا شريف يه بار گفته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نزديكاي ده دركه به احمد گفتم :‌ مي‌دوني من روحياتي دارم كه شايد معمولي نباشه. بلافاصله جواب داد: مي‌دونم . كمي با تعجب نگاهش كردم. ادامه داد البته اگه اشتباه فكر كردم منو ببخش اما من فكر مي‌كنم تو گي هستي. درسته؟ از برخورد رك و صراحتش يه كم شوكه شدم. من خودم نمي‌خواستم به اين وضوح خودم را فاش كنم. اما حالا ... گفتم : خوب آره اما تو از كجا فهميدي؟ گفت از همون نگاه اولت . صبح تو ميدون تجريش. ادامه داد گفت من هميشه تو نگاه گي ها يه چيز آشنايي مي‌بينم . هميشه هر نگاهي اينجور بوده حدس زدم كه اون هم مثل منه و هميشه هم درست بوده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش از اون موقع كه دقت كردم ديدم يه جورايي احمد درست فهميده . هميشه ته نگاهامون يه حس آشنا هست . يه جورايي هم اين نگاه‌ها تو هم گير مي‌كنند.&lt;br /&gt;آشنايي با احمد اون روز رو برام به ياد ماندني كرد. هرچند ديگه فرصت زيادي براي ارتباط با احمد پيش نيومد اما اين تيكه از خاطره هام با ديدن هر نگاه آشنا برام تكرار مي‌شه. راستش من نگاه احمد رو تو چشم دوستاي خوب ديدم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در چهارشنبه 25 آبان1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885752062417323?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885752062417323'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885752062417323'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885752062417323.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885741347526854</id><published>2006-05-29T02:30:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:07:59.549+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار هفدهم آغاز سقوط در تلخي&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;مزه‌ مزه‌ی مرگ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;(پاره نهم) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;.... مادر حميد يه گوشه نشسته بود و دعا مي‌خوند. پدرش مدام قدم مي‌زد. منم يه گوشه وايستاده بودم و تو دلم خدا خدا مي‌كردم. من هر كاري از دستم بر آمده بود كردم. الان نزديك چهار پنج هفته هست كه همه كارم اين شده كه پيش حميد باشم. درس خوندن و امتحان فوق رو هم بي‌خيال شدم. هيچ چيز مثل حميد برام مهم نيست. استاد پروژه تماس گرفته بود خونه پيغام گذاشته بود كه چرا نمي‌آيي كاراي پروژه مونده. توي خونه هم همه حساس شدند كه چرا اينقدر حميد مهمه برات كه همه كارات به خاطر اون تعطيل كردي. اما اين ها هيچ كدوم مهم نبود. حتي برخورد متعجب پدر و مادر حميد هم جلوي من رو نمي‌گرفت. مگه من چندتا حميد دارم ؟ حميد اين روزا خيلي نا اميد بود. بعضي شبها تو بيمارستان پيشش مي‌موندم. خيلي براش حرف زدم. حس مبارزه رو توش زنده كردم. اما اينجا پشت در اتاق عمل جز خدا خدا كردن كار ديگه‌اي نمي‌شد كرد. خيلي خسته بودم. روزاي سختي رو پشت سر گذاشته بودم. همه توانم رو به حميد داده بودم. پدر حميد اومد كنارم و گفت: شما خيلي خسته شدي. برو پسرم خونه از اتاق عمل كه آوردنش بيرون به هوش اومد خبرت مي‌كنم. مگه مي‌تونستم برم خونه. گفتم : نمي‌تونم اگه بشه همين جا مي‌مونم. پدر حميد سري تكان داد و دوباره شروع به راه رفتن كرد. احساس ضعف مي‌كردم. نور سفيد بيمارستان هم حالم رو به هم مي‌زد. مادر حميد رو ديدم كه داره گريه مي‌كنه. رفتم كنارش نشستم. در حال دعا خوندن بود و گريه مي‌كرد. گفتم مي‌شه بلند بخونين منم همراتون دعا بخونم. به من نگاه كرد گفت: پسرم تو خيلي به من كمك كردي . ممنونم. همراه مادر حميد دعا خوندم . يا وجيها عند الله اشفع لنا عند الله ، ......&lt;br /&gt;...... به دقت به حرفهاي دكتر گوش مي‌كردم.&lt;br /&gt;- مهمترين چيز براي حميد روحيه خوب داشتنه. ما هر كاري مي‌شد كرديم. عمل هم خوب بود . حالا بايد منتظر باشيم نتيجه پيوند رو ببينيم. اميدوارم بدنش قبول كنه. به هر حال اميدتون به خدا باشه. نذاريد روحيش رو ببازه......&lt;br /&gt;نبايد بزارم روحيش رو ببازه. اين كار از دست من فقط ساخته بود. موبايلم زنگ خورد. يكي از بچه ها بود خبر داد كه استاد درس سينتيك گفته به فلاني خبر بديد كه بره اين درس رو حذف كنه .چون غيبت هاش زياد شده. چاره اي نبود بايد مي‌رفتم يه سر دانشكده مي‌زدم. اول رفتم پيش استاد پروژه ام . براش توضيح دادم كه در چه وضعي هستم . قرار شد كه با استاد درس سينتيك هم صحبت كنه كه درسم رو حذف نكنه . بعد هم وقتي فهميد كه براي امتحان فوق امسال آمادگي ندارم گفت مي‌خواي يه درس دو واحدي تو نگه دارم دو ترم كه مجبور نشي بري سربازي ،براي سال بعد؟ بعد كلي صحبت بالاخره خيالم از بابت دانشكده راحت شد. من اين ترم آخرم بود و درسهام هم چندان سخت نبودند.... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...... حال غريبي دارم ، منگ هستم و چيزاي اطرافم رو درك نمي‌كنم. مادرم رو مي‌بينم كه بالا سرم نشسته اما نمي‌فهمم . صداي ‌آژير آمبولانس تو گوشم زنگ‌ مي‌خوره. حس مي‌كنم روحم داره جدا مي‌شه . تنها چيزي كه مي‌بينم. يه صورت مبهم از مادرمه. انگار آروم آروم از درد ها جدا مي‌شم. سبك ميشم و همه چيز سياه مي‌شه و باز در فضاي ناشناخته ‌اي به پرواز در مي‌آيم...........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;.....۱۳۸۱/۱۲/۱۰ من براي حميد بزرگترين فداكاري ها رو كردم. هيچ كي همچين كاري براي اون نمي‌كرد. اون به اميد من به زندگي برگشت. اگر من نبودم اون خودش رو براي مرگ آماده كرده بود. من بهترين كس بودم. حميد خيلي به من مديون بود. من عشق اون رو براي هميشه مال خودم كردم. حميد اين رو مي‌دونست و مي‌دونست كه بايد تحت اختيار من باشد. من با عشقم زندگي رو به اون هديه كردم. از مهمترين چيزهاي زندگيم به خاطر اون گذشته بودم. همه موقعيت هاي خوبي كه داشتم به خاطر اون از دست داده بودم. امروز به جاي اينكه توي امتحان فوق ليسانس شركت كنم پيش حميد بودم. حميد يواش يواش روبه راه مي‌شد. و امروز بد مدتها من در آغوشش لذت بردم......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#000000;"&gt;ادامه دارد...... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در شنبه 21 آبان1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885741347526854?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885741347526854'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885741347526854'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885741347526854.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885709831580873</id><published>2006-05-29T02:23:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:08:39.501+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار شانزدهم ، تلخي در آماج حس‌هاي خوب&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;چند روزه در آماج شديدترين امواج روحي ام. شايد اين حرف خنده دار باشه. ولي تو اين چند روز خيلي از چيزايي كه فكرش رو نمي‌كردم اتفاق افتاد. شايد چيزاي ساده اي باشه شايد هم نه خيلي بزرگ. قرار بود قسمت جديد مزه‌مزه‌ي مرگ رو بنويسم. هر بار كه مي‌خوام اين داستان رو بنويسم، از انرژي‌اي مايه مي‌زارم كه تجديد ناپذيره. مي‌دونيد نوشتن اش مثل اينكه با يه قيچي قسمتي از روحم رو بچينم بزارم تو وبلاگ. نوشتنش خيلي سخت داره مي‌شه. شايد لو دادن داستان باشه ايني كه مي‌گم اما تو اين واگويه بايد بگم. تا اينجا منِ داستان فرشته‌اي است كه لنگه نداره. اما از اينجا به بعد اينگونه نخواهد بود. از اينجاست كه بايد منِ واقعي رو به شما بشناسونم. و اين يعني چيدن قسمتهاي چركين روح كه علاوه بر درد بوي تعفنش بدجور آزارم مي‌ده.&lt;br /&gt;اين در حاليست كه اين روزا حال عجيبي دارم. اولين اتفاق خوب ديدن &lt;span style="color:#993399;"&gt;هادي&lt;/span&gt; ( پسر سرزمين زيباترين ) بود. بيم و اميد اولين ديدار و آغاز يك دوستي و رفاقت. و حس خوب پذيرفته شدن در استقبال نيلوفرانه‌ام در زير سوغات باراني &lt;span style="color:#993399;"&gt;هادي&lt;/span&gt;. من معني شاعرانه بودن يك ديدار را تجربه كردم و به راستي بازي با الفاظ نيست. باران پاييزي و در كنار درياچه پارك ملت و برگريزان رنگ رنگ درخت و&lt;span style="color:#993399;"&gt; هادي&lt;/span&gt; پسر سرزمين زيباترين. اينا حسه خوبي نيست؟ هنوز به شب نرسيده اين روز رويايي در كنار دوستان خوب تماسي از هزار كيلومتر آن طرفتر سروش حس خوب جديد رو به من رسوند.&lt;span style="color:#9999ff;"&gt; آرين&lt;/span&gt; بود كه بي هيچ توضيحي فقط عذر مي‌خواست ومن تا نيمه شب كه در پشت همين صفحه شيشه اي وبلاگ‌اش را مي‌خواندم در حيرت بودم. و هنگام خواندن اشك شوق يا سپاس، نمي‌دانم چه، اما اشكي بود كه مي‌آمد و ايلعاذر مانند از مسيحم در وبلاگش نوشتم. بعد از آن همه حس خوب با &lt;span style="color:#993399;"&gt;هادي&lt;/span&gt; بودن و دوستاني چون&lt;span style="color:#cc0000;"&gt; ابراهيم&lt;/span&gt; نازنينم ، طاقت اين هجوم جديد شوق رو نداشتم. و &lt;span style="color:#9999ff;"&gt;آرين&lt;/span&gt; مسيح شد و مرا سرشار از سپاس كرد.&lt;br /&gt;اما يه راز ديگه هم هست كه بالاي همه اينها، بعد اين همه سرور كه به من رو آورد، براي محل راز فاش شد و معنايي بزرگ داشت و حقيقت شادي ام است. هرچند هر رازي تمايل به افشا شدن دارد اما اين راز مي‌بايست در نهانخانه من دوران جنيني اش را سپري مي‌كرد. اما شوق وصالِ آشكاري، زودرس او را فاش كرد براي كسي كه مقصود راز بود. و براستي اكنون سٍرگونه بايد بنويسم كه طاقت فريادش نيست . من در اوج احساسي هستم كه خيلي مي‌ترسم از آن فرو افتم. كاش زمان آن برسد كه من فاش شوم. و بنويسم آن چه را كه با اين واژه ها آن را مي‌پوشانم. مي‌گن&lt;span style="color:#006600;"&gt; پارسا&lt;/span&gt; تو خيلي دلت بزرگه ، اما اگر مي‌دانستند كه چگونه در اين نهانخانه من تنگي طاقت فرسايي است، هر آن بيم آن داشتن كه مبادا پارسا قالب تهي كند. من تلخي هايم را ذره ذره با درد و رنج چيدم و اينجا چيدمشان و اين همه حس خوب به من راه پيدا كردند.&lt;br /&gt;خيلي دلم مي‌خواد خودم را خطاب قرار بدم و بگم &lt;span style="color:#006600;"&gt;پارسا&lt;/span&gt; ، قدر اين لحظه‌هاي ناب رو بدون . سنگ صبور بودي براي دوستات ، بازم باش، از آن راز فاش نشده خوب مراقبت كن كه مي‌تونه بزرگترين سرمايه تو باشه. كاش مي‌شد فرياد بزنم كه من .............................&lt;br /&gt;اما بايد فروخورد اين فرياد كه زمانش نرسيده.&lt;br /&gt;در اين ميانه شوق و سرور نتونستم مزه‌مزه‌ي مرگ را بنويسم. راستش دلم مي‌خواست به خودم اجازه بدم كه بعد مدتها شادي در وجودم جولان بده. اما زمانش خواهد رسيد كه باز بنويسم . خيلي زود. زود زود. كاش مي‌شد فرياد بزنم . اين پندار را هم تلخ ناميدم چون اين فرياد در گلويم ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در سه شنبه 17 آبان1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885709831580873?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885709831580873'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885709831580873'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885709831580873.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885674603826224</id><published>2006-05-29T02:20:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:08:40.776+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;اولين پندار شيرين وبلاگ پندار تلخ&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;a href="http://g-alone.blogspot.com/2005/11/blog-post_05.html"&gt;&lt;strong&gt;دوست داشتن بی توقع هنوز هم ادامه دارد. اينجا را كليك كنيد.&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در يکشنبه 15 آبان1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885674603826224?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885674603826224'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885674603826224'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885674603826224.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885659671470732</id><published>2006-05-29T02:17:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:08:52.999+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار پانزدهم، لطافت يك تلخي&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;برگي از دلنوشته هاي من. سرد و بيروح؛&lt;br /&gt;تقديم به هادي كه برايم آشناييش خيلي لطيف بود . هرچند اصرار لجبازانه‌اي بر تلخي پندارم دارم گفتن از لطافت يك آشنايي غريب به نظر مي‌رسد ولي تلخي را در خودم مي‌دانم نه ديگران. بودن در مرداب توصيف تلخيٍ اين پندار است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#006600;"&gt;پسر سرزمين زيباترين &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرزمين ميان كوه و دريا&lt;br /&gt;و سبزينه‌هاي زندگي&lt;br /&gt;و ما رفتيم&lt;br /&gt;از ميان قله‌هاي البرز&lt;br /&gt;در بام آسمان&lt;br /&gt;به سرزمين ميان كوه و دريا&lt;br /&gt;سرزمين زيباترين&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسر سرزمين زيباترين&lt;br /&gt;مراخواند&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;نيلوفر مرداب‌ها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;يگانه در ميان آبها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرا خواند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن هنگام چون كلمه‌اي&lt;br /&gt;از ميان لبهاي پسر سرزمين زيباترين&lt;br /&gt;خوانده شدم&lt;br /&gt;باران باريد&lt;br /&gt;گل شكفت&lt;br /&gt;من خنديدم&lt;br /&gt;با باد رقصيدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنگل&lt;br /&gt;شكوه طبيعت&lt;br /&gt;راز سر به مهر افسانه‌ها&lt;br /&gt;ديدم جنگل را&lt;br /&gt;به استقبال پسر سرزمين زيباترين&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دريا&lt;br /&gt;خروش مداوم&lt;br /&gt;ساحل عاشقانه‌ها&lt;br /&gt;ديدم دريا را&lt;br /&gt;به استقبال پسر سرزمين زيباترين&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس اي پسر سرزمين زيباترين&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;تك گل مرداب‌ها &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نيلوفرانه&lt;br /&gt;به‌ استقبالت خواهد آمد&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;27/7/1384 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در سه شنبه 10 آبان1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885659671470732?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885659671470732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885659671470732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885659671470732.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885639870717887</id><published>2006-05-29T02:13:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:09:10.374+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار چهاردهم حقيقتاً‌ تلخ&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;اين پندار تلخ در حالي از ذهن‌ام به اين وبلاگ مي‌رسه كه شادم. اين داستان در غم‌انگيزترين قسمت در حالي‌ تو وبلاگ قرار مي‌گيره كه شادم. روزاي خوبي نبود اين چند روز. اما الان احساس خوبي دارم. خوبه كه من هم بگم : من يا دوستاي ديگرم كه مي‌نويسيم، چيزي رو تبليغ نمي‌كنيم. كسي رو دعوت به كاري نمي‌كنيم. اينجا اونجايي كه دلنوشته‌هايي كه نمي‌شه جاي ديگه نوشتشون رو مي‌نويسيم. براي اونايي كه مثل ما هستند. درد دل مي‌كنيم با هم. خوب چرا بايد به خاطر دردرل كردن تهديد بشيم. اين مهم نيست كه باز اتفاقي بيفته يا نه، اما منم مي‌گم نمي‌تونم تلخي‌هام رو نگم. تلخي‌هايي كه شادي و خوشي و غم و اندوه و حسرت ، همه رو مي‌گه. پندار تلخ ، قهوه تلخيست كه روح من از آن تغذيه مي‌كنه. نمي‌خوام و نخواهم گذاشت من رواز اين قهوه تلخ دور كنن. مي‌دونم اونايي هم كه مثل من هستند همين جور فكر مي‌كنند، منتها هركي مثل خودش. مي‌نويسيم و براي نوشتنمون با هم هستيم و از نوشتنمون دفاع مي‌كنيم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;مزه‌ مزه‌ی مرگ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;(پاره هشتم) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...از ته دل فرياد كشيدم و همه چيز تاريك شد. تمام وجودم پر آشوب شد. از درد به خودم مي‌پيچم انگار دل و رودم ميخواد از حلقم بزنه بيرون. اتاقم روشن شد. نور چراغ رو نمي‌تونم تحمل كنم. چشمهام رو مي‌بندم. صداي آشناي مادرم كه ناگهان به داد و فرياد تبديل مي‌شه رو مي‌شنوم. .....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;.... جلوي در خونه حميد اينا بودم. اين بار مردد نبودم. زنگ زدم. مادر حميد كه فهميد منم آمد پشت در. همه اون چيزي رو كه ديده بودم گفتم. همه حرفهام رو كه گفتم يه نفس عميق كشيدم و بعد گفتم ميشه به من راستش رو بگيد. مادر حميد كمي مردد بود. گفت همراهش برم تو. رفتم. برام يه چايي آورد. آن طرف تر نشست و من منتظر بودم. كمي به من نگاه كرد و وقتي انتظار بي پايان رو تو چشمهام ديد شروع به حرف زدن كرد.&lt;br /&gt;-خوب ما به خواست حميد به تو و دوستاي ديگه‌اش چيزي نگفتيم. ديديم اينجوري راحت‌تره، ما هم قبول كرديم. آخه حميد دوست داره جلوي دوستاش هميشه سرحال و با نشاط باشه و از ترحم خوشش نمياد. راستش حميد مريضه . به شدت هم مريضه. مادر حميد كه تغيير حالت ناگهاني من رو ديد با دستپاچگي ادامه داد البته نگران نباشيد فعلا حالش خوبه.&lt;br /&gt;پرسيدم ميشه بگين مريضيش چيه كه نمي‌خواست ما بدونيم.&lt;br /&gt;مادر حميد كمي من و من كرد. انگار همه غمهاي عالم تو وجودش سرازير شده باشه چشماش پر اشك شد گفت. خوب راستش چي بگم. سرطان داره و زد زير گريه. من خيلي گيج بودم. برام حرفهاي مادر حميد قابل فهم نبود. نمي‌دونستم چي كار كنم. خيلي احساس ضعف مي‌كردم. مادر حميد ادامه داد كه دوره شيمي درمانيش دو هفته پيش تموم شده و دكترا منتظرن. شايد مجبور بشيم پيوند مغز استخوان بزنن.&lt;br /&gt;ديگه طاقت شنيدن حرفهاي مادر حميد رو نداشتم. حميد من ... نه خداي من . تا حالا اينقدر احساس درموندگي نكرده بودم. استكان چايي نزديك بود از دستم بيفته. به سختي خودم رو كنترل مي‌كردم . پرسيدم . الان كجاست؟ گفت: تو اتاقش خوابه . فضاي بيمارستان روحيش رو خيلي تضعيف كرده بود دكترش گفت بهتره يه مدت بياد خونه تا بعد ببينيم شيمي درماني چقدر موثر بوده. خداي من حميد در همين چند قدمي من بود. اون همه انتظار و رنج. و حالا يك رنج ديگه. گفتم ميشه ببينمش. مادر حميد گفت بذار ببينم اگه خوابه به شرطي كه نفهمه اومدي اينجا باشه. حميد خواب بود و من اجازه گرفتم كه عزيزترين كسم رو فقط ببينم. رفتم كنار تختش . مادر حميد كنار در اتاق ايستاده بود. چشمهام به حميد خيره شده بود. يك پيكر نحيف و بيمار كه به خواب رفته بود. اون موهاي زيبا نبودند. اون چشماي قشنگ رو نمي‌تونستم ببينم. پاي چشماش يه هاله سياه بود. گل من پژمرده بود. طاقت نداشتم از مادر حميد خجالت مي‌كشيدم و گرنه همونجا مي‌زدم زير گريه. پاهام سست شده بود. كنار تختش زانو زدم. مادر حميد انگار مطمئن شده بود كه تنها فرزندش رو آزار نمي‌دهم از آستانه در دور شد. ديگه اشكهام آزادانه شروع به ريختن كرد. من حالا اون سري رو كه نبايد مي‌دونستم فهميدم. مي‌خواستم روي حميد رو ببوسم اما اون خواب بود. دولا شدم و تخت او رو بوسيدم. همونجا زمينگير شده بودم. امكان اينكه بلند بشم رو نداشتم. مادر حميد برگشت و من رو در حالي ديد كه مانند ابر بهاري دارم اشك مي‌ريزم. هرچند تعجب كرده بود اما اومد طرفم اون هم از گوشه چشماش اشكي برق مي‌زد. دستش رو شانه‌هام گذاشت گفت پسرم ايشالا خوب مي‌شه. دعا كن براش. از صداي مادر، حميد چشمهاش رو باز كرد. مادر حميد يكهو دستپاچه شد. من ديدم چشماي قشنگ حميد كه به من خيره شده بود. دستم بردم طرف دستش و اون رو تو دست گرفتم آروم دستش رو بوسيدم گفتم اين بود رسمش رفيق؟ ته چشم حميد يه برق شادي ديدم. از ديدن من خوشحال شده بود. اما به مادرش نگاه كرد. با نگاهش انگار مي‌گفت چرا راز من رو نگه نداشتي؟ مادر حميد كه دستپاچه شده بود گفت حميد دوستت اومده ديدنت و چون نمي‌تونست نگاههاي حميد رو تحمل كنه از اتاق رفت بيرون. من موندم و حميد. حميد به من نگاه كرد و گفت نتونستي دوريم رو تحمل كني؟ من كه شوق ديدن و رنج بيماري حميد رو با هم حس مي‌كردم. درحاليكه اشكهام سرازير بود خنديم و گفتم : عزيز دلم فكر كردي من طاقتم چقدره؟ من دلم اندازه يه گنجشكه. حميد خنديد و گفت قربون اون دل گنجشكت برم. در حالي كه مي‌گفتم خدا نكنه لبهاي حميد رو بوسيدم......&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.... آشوب ، درونم پرغوغاست . الان همه اهل خوته تو اتاقم جمع شدن. هر كي يه چيزي مي‌گه. اصلا حرفاشون مفهوم نيست. هم در درونم آشوب هست هم در بيرون. نور چراغ مستقيم مي‌خوره تو چشمام . سر درد، دل‌پيچه ، يه حس گنگ، ضعف، بي‌حالي. بدنم از يه عرق سرد پر شده . احساس مردن دارم. حس مي‌كنم كه روحم داره از بدنم جدا مي‌شه . چشمهام نمي‌بينه. فقط اشباهي هستند كه در اطرافم سروصدا مي‌كنند. گيج ام. پيشونيم يخ زده . انگار در درون يك يخ فرو مي روم . بدنم سرد و سردتر مي‌شه. همه چيز گنگ و نامفهومه . من دارم مي‌ميرم.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;.... ۱۳۸۱/۹/۱۱ حميد برام گفت كه اون روز كه علت بيماريش كاملا مشخص شده بود من تنها كسي بودم كه بهش پناه آورده بود اومده بود با من صحبت كنه اما نتونسته بود. همون روزي كه تو بغلم گريه مي‌كرد. دلش نيومده بود كه رنجش رو با من تقسيم كنه. دلش نمي‌خواست كه عشقش شاهد رنج اون باشه. من تازه مي‌فهميدم كه در مقابل دوست داشتن اون ، دوست داشتن من چيزي نبود. من تازه مي‌فهميدم ايني كه تا حالا باعث شده حميد دوام بياره اين اميد بوده كه سالم برگرده و به من ثابت كنه كه عشقش به من واقعيه. من تازه ‌مي‌فهميدم كه حميد دوريش رو به من تحميل كرد تا اگر نموند من به دوريش عادت كرده باشم. اون نمي‌خواست ذره ذره سوختنش رو شاهد باشم. اما حالا من پيشش بودم و ديگه نمي‌تونستم لحظه‌اي تنهاش بزارم. من حالا يه كار بزرگ دارم. من اين رو فهميدم كه اوني كه مي‌تونه حميد رو سرپا نگه داره منم. من بايد همه چيزم رو فداش مي‌كردم. فهميدم من تنها يار اون براي مبارزه هستم. من بايد اين مبارز خسته رو كمك مي‌كردم. هنوز راه زيادي مونده بود. شبي بدجوري دلم گرفته. انگار همه رنجي كه حميد تو اين مدت كشيده يك جا با هم به من منتقل شده باشه. خيلي احساس درد و ناتواني مي‌كنم. من چي كار مي‌تونم بكنم. بعد مدتها امشب دلم مي‌خواد با خدا حرف بزنم. خدا ميشه حميد خوب بشه؟....&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#000000;"&gt;ادامه دارد .... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در شنبه 7 آبان1384&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885639870717887?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885639870717887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885639870717887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885639870717887.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885620392184059</id><published>2006-05-29T02:11:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:09:24.595+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار سيزدهم واقعاً‌ تلخ&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#000000;"&gt;تصفيه حساب با خدا &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من پارسا دشنام پست آفرينش هستم. من را مي‌شناسي. مي‌دانم كه مي‌داني پارسا چه هست و چه نيست. بارها فكر كرده‌ام وجه تسميه اين اسم كه بر من است با تو چيست؟ پارساي پرهيزگار سالهاست كه در گوشه‌اي دور از وجودم همانند پت پت شمعي رنجور، گاه گاه سوسويي مي‌زند . ومن اكنون پارساي بي پرهيز هستم كه با تو به نجوا نشسته است. بي پرهيز كه اينجا كه كسي آن را خانه شيطان خواندش با تو به نجوا نشسته‌ام كه مگر شيطان هفت هزار سال عبادت نكرد . اينجا در ميان واژه‌هايي كه كسي آن را افكار شيطاني ناميد با واژه‌ها با تو به نجوا نشسته‌ام . مرا به اين نجوا مي‌پذيري؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي‌دانم كه مي‌داني تار و پودم از چه سرشته‌است كه خود سرشته‌اي. مي‌دانم كه مي‌داني براي چه مي‌نويسم كه خود بر زبان مي‌راني لااقل اين واژه‌ها را ( هر چند كسي از راه خواهد رسيد كه بذر ترديد فريب شيطاني بر من بپاشد). ولي اين پارسا را مي‌شناسي و بارها واگويه‌هاي دروني‌اش را شنيدي و مويه‌هاي شبانه اش و ديدي او را كه بر پيرزني دست فروش گريست و يتيمي را رحم آورد . من پارساي بي‌پرهيز هستم كه مي‌دانم كه مي‌داني كه كيست در پس اين نوشته‌ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداي من، خواندنت با اين نام حلاوت دارد هرچند دور افتاده ترين در صحراي غريزه باشم. همان دشنام پست آفرينش . همان كه اينجا خانه شيطان به پا كرده و مي‌نويسد از دلنوشته‌هايي كه نمي‌داند چيست. آمده ام با تو تصفيه كنم هر چند هزاران سال است كه اين گونه مي‌كنم و اين آرزويم دست نيافتني شده‌است كه كاش اين بار آخر باشد و نبوده است. من آمده‌ام. من باز همانند هزاران سال ماضي اختيار از خود بر مي‌دارم و مي‌خواهم با تو باشد اختيار. اينجا اگر خانه شيطان است پس دوزخ من است كه هست كه جز كام تلخ، كه جز اندود شدن از غبار خاكستري فراموشي چيزي نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداي من، كه خواندنت با اين نام حلاوت دارد، من دراين دوزخ كه آتشي دارد بي نور، بي گرما، ميسوزم. وجودم از آن حميم كه سخت ناگوار خوانديش لبريز است مگر غير از اين مي‌تواند باشد. پارساي بي‌پرهيز شمشيري آخته برداشته و مي‌زند بر دل خويش و با تيغي هر روز مي‌كند تاولهاي سوختگي از اين آتش بي‌نور و گرما از تن خويش. زجر مي‌كشم در اين دخمه سرد و تاريك و سوزاننده. مي‌دانم كه مي‌داني اينها حرف نيست كه ضجه‌هاي دلخراشي است كه خود مي‌داني كه چيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداي من كه خواندنت با اين نام حلاوت دارد، من اينجايم همين سياهچال فراموشي . و فريب نمي‌دهم خويش را و مي‌سوزم و انكار نمي‌كنم اين تاولهاي دلم را. مي‌دانم مي‌داني كه در هنگام غريو شادي و لذت و مستي شهوت، پارساي بي‌پرهيز در باطن ضجه‌هايي مي‌زند كه فرشتگانت را به ستوه آورده است كه مگر نديدمشان كه از من گريزان بودند و حضورم در خلوتي آسمانها ، سرود نورشان را برهم ريخت و مگر نديدم كه چگونه آتش درونم ولوله‌اي ميانشان انداخت و از هراس در تلاطم شدند و گريختند ... از من .... دشنام پست آ‎فرينش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداي من ، مي‌دانم كه كيستم. مي‌دانم كه از كجا آمده‌ام. مي‌دانم آمدنم بهر چه بود. ميدانم.... كه كاش نمي‌دانستم كه بهانه داشتم بي‌خبريم را . كه مي‌دانم مكافات اين دانستن بسي هولناك تر است كه مرا به خود مي‌خواند كه مرا به انتظار نشسته است كه مرا كه در بر گيرد در زماني آنچنان نزديك كه ديگر تاب همين نجواي غمگنانه دور افتادگي نيز نماند كه پارساي بي‌پرهيز هستم. در دور افتاده ترين شهر بي‌خبري و در دخمه‌اي كه سياهچاله پندارهاي تلخش است و مي‌نويسد كه مي‌سوزد كه مي‌سوزاند و عذاب سوزاندن ديگران را به انتظار نشسته است كه مي‌داند بسي هولناك است كه مي‌داند چه ‌مي‌كند كه باز در پنداري ديگر مزه‌مزه‌ي مرگي ديگر ، دلنوشته شعرگونه‌اي ديگر هر چند سرد و بيروح، و .... را خواهد انديشيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداي من كه چقدر خواندنت در ميان سياهي در گمگشتگي مفرط در پست ترين جاي عالم كه پندار تلخ ناميدمش ، حلاوت دارد . من پارسا، دشنام پست آفرينش هستم كه مي‌دانم كه ‌مي‌داني كه هستم و چه هستم . اين نجوا را نوشتم كه بداني كه مي‌دانم كه هستم و چه هستم . كه باز مي‌دانم كه مي‌دانستي همه چيز را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;پارسا اين است، چه مي‌كني با پارسا؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;اين پندار قلمي شد توسط پارسا در يکشنبه 1 آبان1384 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885620392184059?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885620392184059'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885620392184059'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885620392184059.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885530417394900</id><published>2006-05-29T01:50:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:09:45.352+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار دوازدهم يك تلخيِ جديد&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;اين پندار يك تجربه جديد مي‌تونه باشه. هرچند تلخي هميشه خميرمايه كار من است. اما اين تجربه در عرصه وبلاگ نياز به راهنمايي شما دارد. هرچند مي‌دانم اين نمايشنامه از قوت ساختاري كافي برخوردار نيست. اما براي باز شدن يك شيوه جديد بد نيست. چه خوب مي‌شه كه شماها منو راهنمايي كنيد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#663366;"&gt;نمايشنامه: عشق سه پاره &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#330033;"&gt;صحنه به رنگ سياه است. در گوشه صحنه رو به تماشاگران يك چهارچوبي مانند پنجره قرار دارد. در جاي جاي صحنه سكوهايي براي نشستن قرار دارد. سه پسر با لباسهايي سرتا پا تك رنگ در صحنه ايستاده‌اند. پسر اول پشت چهارچوب پنجره رو به تماشاگران . دو پسر ديگر در تاريكي قرار دارند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسر اول : باورم نمي‌شه. فكر نمي‌كردم باز گرفتار بشم. ببخشيد شما كه آنجا نشستيد، جاتون راحته ؟ مشكلي نداريد؟ آره پارسا مي‌گفتم باورم نمي‌شد كه باز دلم براي يك نفر تنگ بشه . اما حالا شده. اون پسر خوبيه ( بسمت يكي از پسرها اشاره مي‌كند)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;پسر اول از پشت پنجره كنار مي رود. نور فلاشر مي‌ِشود . پسر اول به سمت پسر دوم مي‌رود. دست او را مي گيرد. در ميانه صحنه با او مي‌چرخد. موسيقي ضرب‌آهنگ مي‌گيرد. با قطع موسيقي پسر دوم پشت پنجره قرار مي‌گيرد. نور روي آن متمركز مي‌شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسر دوم: سلام پارسا. من هم اونو دوست دارم. اما از همين الان مي‌گم من نمي‌خوام عاشق بشم. من هم اونو دوست دارم هم اونو ( به ترتيب پسر اول و سوم را نشان مي‌ دهد. ) من مي‌خوام همه رو دوست داشته باشم . ‍ {تن صدا بالاتر مي‌رود} من همه رو دوست دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;پسر دوم به سمت پسر سوم مي‌رود و در ميانه صحنه با هر دو پسر ديگر مي‌چرخد . نور مي‌رود . موسيقي قطع مي‌شود. صحنه در چند ثانيه در تاريكي و سكوت مي‌ماند. صدايي نريشن مي‌آيد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نريشن: سلام . من پارسا هستم. من در اين سوي در پشت مانيتور نظاره گرم. { آرام آرام صداي يك طبل كه ضرب مي‌گيرد بلند مي‌شود} فقط نگاه مي‌كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#330033;"&gt;صداي طبل در اوج خود ناگهان قطع مي‌‌شود. و با قطع صدا نور در گوشه صحنه روشن مي‌شود. پسر دوم و سوم در كنار هم روي زمين خوابيده‌اند و صورتهايشان رو به هم. با روشن شدن آرام آرام نور پسر دوم بلند مي‌شود. و آرام همراه موسيقي در صحنه ‌مي‌گردد. نور همراه او حركت مي‌كند. جاهاي ديگر تاريك است بعد از چرخشي ، پسر دوم به سمت گوشه ديگر مي‌رود. در آنجا با روشن شدن صحنه پسر اول ديده ‌مي‌شود كه خوابيده و دستش به سمت پسر دوم دراز كرده. پسر دوم دست او را مي‌گيرد. آرام به سمت او خم مي‌شود. و با كم شدن نور در كنار پسر اول قرار مي‌گيرد. نور ميرود و با قطع نور باز آهنگ پر ضرب طبل آغاز مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نريشن: من پارسا هستم. من يك ناظرم نه قاضي. من قضاوت نمي‌كنم. من فقط مي‌بينم. اينجا از پشت اين مانيتور. من مي‌بينم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;با قطع ضرب طبل نور در كنار چهارچوب روشن ميشود. پسر اول و پسر دوم در حاليكه دست در گردن هم دارند پشت چهارچوب ايستاده‌اند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسر اول: مي‌بيني پارسا چقدر اين خوشگله. چقدر نازه. حالا حق ميدي به من .&lt;br /&gt;پسر دوم : نه پارسا حرفاشو باور نكن . داره خودشو لوس مي‌كنه.&lt;br /&gt;پسر اول: اوه چه خودشو تحويل مي‌گيره. من خودمو براي تو لوس مي‌كنم؟&lt;br /&gt;پسر دوم: آره . لوس مي‌كني.&lt;br /&gt;پسر اول: من خودمو لوس نمي‌كنم فقط اگه بخوام تو رو بوس مي‌كنم. مي‌بيني پارسا لپاش گل انداخت.&lt;br /&gt;پسر دوم : اِاِ اِ پارسا بگو اذيت نكنه&lt;br /&gt;پسر اول: من اذيت مي‌كنم ؟ حالا ببينها . پارسا مي‌دوني اين ديوونه ديشب پيش كي بوده. پيش همون پسره احمق. { با دست به پسر سوم اشاره مي‌كنه كه در گوشه صحنه روي يك سكو نشسته} اونوقت مي‌گه من اذيت مي كنم.&lt;br /&gt;پسر دوم: خوب پارسا من اونو هم دوست دارم. من اصلا تو رو هم دوست دارم. مگه عيبه؟&lt;br /&gt;پسراول: ديوونه.&lt;br /&gt;پسر دوم: پارسا اينا مي‌خوان منو مجبور كنن؟ اونم همين ها رو مي‌گه { به پسر سوم اشاره ميكنه} مي‌گن يكي رو انتخاب كنم. من هر دوشونو دوست دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;پسر دوم به وسط صحنه مي‌رود و دو پسر ديگر دستهاي او را مي‌گيرند و هريك در حاليكه حول پسر دوم مي‌چرخند اورا به سمت خويش مي‌كشند. نور فلاشر مي‌شود. آهنگ ضرب مانند آغاز مي‌شود. در اوج شدت ضرب با قطع آهنگ پسر دوم خود را از چرخش و دست دو ديگر آزاد مي‌كند .نور روي چهارچوب متمركز مي‌شود. و پسر دوم در پشت آن.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پسر دوم: پارسا من مجبورم انتخاب كنم. من پسر اول رو انتخاب مي‌كنم . با اينكه پسر سوم رو دوست دارم اما از خونه دلم بيرونش مي‌كنم. به درك.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;نور ميرود. موسيقي ملايم. در گوشه ديگر نور قرمز بر پسر سوم مي‌افتد. سر بر زانو گذاشته .&lt;br /&gt;با تغيير موسيقي به ضرب‌آهنگ تند در طرف ديگر پسر اول و دوم در حال رقصيدن با هم هستند. نور فلاشر است.&lt;br /&gt;نور ميرود.&lt;br /&gt;صحنه در كنار چهارچوب روشن مي‌شود. پسر اول پشت آن است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پسر اول: مي‌دوني پارسا ، من دلم نمي‌خواست اينجوري دل پسر سوم شكسته بشه. به هر حال ميشد جور ديگري باشه. پسر دوم اونو خون به جيگر كرد. من راضي به اين نبودم. مي‌رم سراغش. مي‌رم از دلش در بيارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;پسر اول به سمت پسر سوم حركت مي‌كنه دست او را مي‌گيرد به پشت چهارچوب مي‌آورد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسر اول: ببين پارسا . اين همون پسر سومه . آخي، نگاش كن چقدر مظلومه. چه نازه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;پسر اول رو به پسر سوم لبخند مي‌زند و دست او را بلند مي‌كند و به لبانش نزديك مي‌كند. پسر سوم مي‌خندد. همديگر را در آغوش مي‌گيرند. نور ميرود. موسيقي ملايم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نريشن: من پارسا هستم. من نمي دانم حق با كي هست. من قضاوت نمي‌كنم. من فقط ناظرم . از اينجا از پشت مانيتور.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;پسر دوم در پشت چهارچوب است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسر دوم: پارسا مي‌گي چي كار كنم. كلاغ سياهه خبر آورده كه پسر سوم داره ازمن انتقام مي‌گيره داره عشقمو از دستم در‌مياره. پارسا كمكم كن . من از پسر سوم متنفرم . مي‌خوام سر به تنش نباشه. چي كار كنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;پسر سوم هم به پشت چهارچوب مياد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پسر سوم : پسر اول منو دوست داره.&lt;br /&gt;پسر دوم : نه منو دوست داره.&lt;br /&gt;پسر سوم: تو دروغ مي‌گي . همونجوري كه به من دروغ گفتي.&lt;br /&gt;پسر دوم: من دروغ نمي‌گم. تويي كه مي‌خواي انتقام بگيري. بعد كه اونو ازم گرفتي ولش مي‌كني&lt;br /&gt;پسر سوم : نه من اونو دوست دارم&lt;br /&gt;پسر دوم: نه من اونو دوست دارم&lt;br /&gt;پسر سوم: من اينو اثبات مي‌كنم. پسر اول انتخاب خواهد كرد. من به انتخابش احترام مي‌گذارم. اگه منو انتخاب كرد كه مي‌مونم . اگه تو رو انتخاب كرد نظرش برام مهمه. بد مي‌گم پارسا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;پسر اول مي‌آيد آن دو را از پشت چهارچوب كنار مي‌زند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسر اول: من نميخواهم انتخاب كنم پارسا. من هر دوشونو دوست دارم . پسر دوم دوستش دارم چون مي‌خوام تكيه‌گاهش باشم . حاميش باشم. دوسش دارم. پسر سوم هم دوست دارم چون با هم راحتيم. مظلومه . منو و نيازمو درك مي‌كنه. من هر دوشونو دوست دارم اما عاشق نيستم. مي‌خوام با هردوشون باشم. پارسا تو كه مي‌فهمي كه من چي مي‌گم. تو بگو به اينها. دوست داشتن اين دوتا برام از يه جنس نيست. اما هردوشون رو دوست دارم. پارسا نذار اين دو تا به جون هم بيفتند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;پسر اول مي‌رود. پسر سوم مي‌آيد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسر سوم: من نمي‌تونم پسر دوم رو ببخشم. اون منو عذاب داد. پارسا نمي‌دوني چه حالي بودم اون روزي كه اون منو ول كرد. چقدر بي رحم بود با من. من هيچ كي رو نداشتم . همش اون گوشه تو بك گروند بودم. حتي تو پارسا منو نديدي. با من حرف نزدي. من خيلي عذاب كشيدم. پسر دوم دروغ مي گه . همه اينا فيلمشه. پارسا من اونو نمي‌بخشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;پسر سوم مي‌رود. پسر دوم مي‌آيد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسر دوم: لعنت به هر دوتاشون. اصلا مي‌خوام تنها باشم. تنهايي بهتره. اون داره از من انتقام مي‌گيره. مي‌خوام سر به تنش نباشه. پارسا من پسر اول رو دوست دارم . من عاشقشم. من اونو مي‌خوام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;موسيقي آرام آرام شروع مي‌شود. صحنه با نور بنفش روشن مي‌شود. سه پسر هر يك در گوشه اي بر روي سكو نشسته است. موسيقي روي نريشن ادامه دارد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نريشن: من پارسا هستم . من قضاوت نمي‌كنم. من هم تماشا كردم . اينجا از پشت مانيتور. من هم اشتباه كردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;آرام آرام نور محو ميِشود. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پايان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;این پندار قلمی شد تو سط پارسا درپنجشنبه 28 مهر1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885530417394900?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885530417394900'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885530417394900'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885530417394900.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885484440661597</id><published>2006-05-29T01:48:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:09:49.013+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار يازدهم مثل هميشه تلخ&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;مزه ‌مزه‌ی مرگ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;( پاره هفتم)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... من زندگي رو دوست ندارم. حس مي‌كنم سبك شدم. ديگه چيزي به اسم اتاق برام مفهوم نداره. از پنجره نور شديدي داخل مي‌شه. شايد باز همسايه خانه پشتي چراغهاش رو روشن كرده. اما نه، نمي‌شه اين نور اينقدر زياد باشه. نور همه اتاق رو پر مي‌كنه. مثل سرازير شدن آب نور به درونم ميريزه. همه وجودم از نور پر ميِ‌شود. همه چيز نور مي‌شود. من هم جزيي از نور. سبك و آرام. هر لحظه كه شدت نور بيشتر مي‌شه من هشيارتر ميشم. ديگه چيزي از خواب تو وجودم نمانده. تا حالا اينقدر هوشيار نبودم. مثل نور جاري مي‌شم. در فضاي اطرافم مثل نور موج مي‌خورم. خيلي سبكم. ديگه ديواري نيست. من در يك شعاع نور در يك فضاي لايتنهاهي غوطه ورم. همراه نور از هر گذري رنگي جديد مي‌گيرم. زرد، آبي، سبز، ... و هر رنگي حالي عجيب دارد. در رنگ قرمز تمام وجودم مي‌سوخت. آبي مرا سرشار از محبت مي‌كرد و بنفش شادي. تمام حسهايي كه مدتها حسشون نكرده بودم به يكباره در وجودم لبريز مي‌شود. چقدر طول كشيد؟ زمان برام مفهوم نداره. من در كجا هستم؟ شيشه قرصها كجاست؟....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;... الان چند وقتي مي‌شه كه حميد رفته. تا حالا شايد صد تا ايميل براش فرستادم. لابد اونجا كه هست به اينترنت هم دسترسي نداره. اما مهم نيست. راهي جز نوشتن ايميل براي آروم كردن دلم ندارم. موقع خداحافظي آخر، ازش پرسيدم حميد، اين دل من مطمئن باشه كه دوستم داري؟ خنديد گفت يعني هنوز هم شك داري به من. به من زمان بده تا اين برات اثبات بشه. من هميشه پيش تو آرامش پيدا مي‌كنم. تو آرام جون مني. من رو باور كن و همينجوري قبولم كن باشه؟ نمي‌خواستم گريه كنم . خيلي به خودم فشار آوردم كه گريه نكنم. خنديدم گفتم من يك لحظه به عشق شك نمي كنم...&lt;br /&gt;... باور نمي‌كنم . چيزي رو كه امروز ديدم باور نمي‌كنم. نه من اشتباه مي‌كنم. اصلا همش خواب بود. اما نه خواب كجا بود. يعني بايد باور كنم.چند روزي هست كه خيلي ديوونه شدم. عجيب دلم بي‌قراري مي كنه. اصلا ديگه نمي‌تونم به چيز ديگه فكر كنم. مدام حميد با همه خاطرهامون رو مرور مي‌كنم. عصري بدجوري دلم گرفته بود . ديدم نمي شه تو خونه بمونم. زدم بيرون . فقط راه مي‌رفتم. نميدونم كجا . يك دفعه حس كردم يه جاي آشنام. توي كوچه حميداينا بودم. بد جوريي قاطي كردم. يه چيز تو گلوم بود كه ولم نمي‌كرد. حس كردم نمي تونم از اينجا جدا بشم. كمي آن طرف تر رو پله يه خونه نشستم. نمي‌تونستم به چيزي فكر كنم. فقط اونجا نشستم. نميدونم يه ساعت دو ساعت، نمي دونم چقدر اونجا بودم. سر كوچه بچه ها مشغول فوتبال بودند. من نگاه مي‌كردم . يك لحظه حس كردم چيز آشنايي به چشمم خورده. اما اول نفهميدم كه چي ديدم. اما ناگهان همه حواس من به فعاليت افتاد. بدنم داغ شد. جريان خون رو تو مغزم حس كردم. حتي وزش باد سرد رو كه مي‌وزيد تازه حس كردم كه به صورتم مي‌خوره. چشمم به دنبال منظره آشنا بود. از جام پريدم اما نتونستم حركت كنم. چشمام اين سو و آن سو رو مي‌كاويد و روي يك نفر متوقف شد. خودش بود. من خواب نبودم. اين رويا نبود. خود حميد بود. آرام و لنگان لنگان از آن طرف كوچه مي‌آمد. يه كلاه پشمي به سرش بود. و بي توجه به اطراف، آرام و لنگ لنگان به سمت خانه مي‌رفت. حتي وقتي توپ بچه ها به سمتش شوت شد به خواسته اونها براي شوت كردنش به سمت اونها توجه نكرد. من مبهوت مانده بودم. قدرت تجزيه تحليل اوني كه مي‌ديدم نداشتم. حميد آرام بدون توجه و بدون اين كه من رو حتي ببينه از روبروم رد شد. و رفت طرف خونه، در رو باز كرد و رفت تو. من همونطور مانده بودم. هيچ دركي از اوني كه مي‌ديدم نداشتم. حميد اينجا بود. اما اين حميد ايني نبود كه بايد باشه. حميد خيلي عوض شده بود. از حميد هيچي نمونده بود. صورتش به شدت تكيده شده بود. پاي چشماش گود رفته بود. انگار گلي كه پژمرده باشه. هنوز گيج بودم. نمي دونستم چي كار بايد بكنم. اين حميد من بود؟ من خواب ديدم؟ اين چي بود كه ديدم؟ يعني حميد برگشته ؟ چرا اينجور بود... بهت از من دور نمي‌شد. سعي مي كردم فكرم رو جمع و جور كنم اما نمي‌شد. هيچ چيز برام قابل درك نبود. دست و پام شل شده بود. چند بار رفتم تا سر كوچه اما برگشتم . چند بار رفتم تا در خونشون. اما باز برگشتم. چرا نمي‌تونستم كاري بكنم. آخرش برگشتم خونه. هنوز باورم نمي‌شه . شايد فشار عصبي من رو به وهم و خيال انداخته. شايد اون حميد نبوده و من اشتباه كردم. بالاخره رفتم سراغ تلفن. هنوز مردد بودم. شماره ها رو يكي يكي گرفتم. اون طرف صداي بوق مي‌آمد. يعني كسي گوشي بر مي‌داره؟ صداي مادر حميد بود.&lt;br /&gt;*سلام. حال شما؟&lt;br /&gt;-سلام پسرم خوبي؟ چه عجب از اين ورا؟&lt;br /&gt;*ممنون من كه هميشه مزاحمم. از حميد چه خبر؟ خبري داريد ازش ؟ نيومده هنوز؟&lt;br /&gt;مادر حميد كمي مكث كرد شايدم كمي لحن صداش عوض شد شايد من اينطور فكر كردم&lt;br /&gt;-آره خوبه. نه هنوز نيومده. تو تماس آخري سراغت رو مي گرفت.&lt;br /&gt;*واقعا&lt;br /&gt;-آره پسرم&lt;br /&gt;*نمي شه كه شمارش رو به من بديد منم باهاش صحبت كنم.&lt;br /&gt;اين بار واقعا لحن صداش تغيير كرد و با كمي من ‌ومن گفت&lt;br /&gt;-خودت كه مي دونه حميد به من اجازه نداده كه شمارشو....&lt;br /&gt;حرفش رو قطع كردم گفتم&lt;br /&gt;*ممنون . خداحافظ&lt;br /&gt;گوشي رو محكم گذاشتم سر جاش. يعني من دچار وهم و خيال بودم؟ آخ خدا چي كار بايد بكنم؟ .....&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;...رقص نور با وجود من تمومي ندارد. يه آرامش خاصي دارم. تا حالا اين رو حس نكرده بودم. هيچ صدايي نيست. حتي صداي نفس كشيدن خودم رو نمي‌شنوم. هيچ چيز نمي‌بينم جز نورها كه منم از آنها هستم. هيچ فكري همراهم نيست. ناگهان پرده خيال من پاره شد ومن از اوج فضاي لايتناهي فروافتادم. من بودم و يك جسم در هم پيچيده. همه وجودم آشوب بود. از ته دل فرياد كشيدم. و همه چيز تاريك شد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#000000;"&gt;ادامه دارد.... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;این پندار قلمی شد تو سط پارسا دردوشنبه 25 مهر1384&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885484440661597?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885484440661597'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885484440661597'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885484440661597.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885469728348298</id><published>2006-05-29T01:44:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:10:03.340+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار دهم تلخ چون زهر&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;برگي از دلنوشته هاي من. سرد و بيروح؛&lt;br /&gt;جنون ابتداي چيزي نيست ، انتها هم نيست. تقديم به &lt;span style="color:#339999;"&gt;آرين&lt;/span&gt; كه مرا واداشت پندار تلخ را زنده كنم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#006600;"&gt;آی جنون &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;گرفتارم؛&lt;br /&gt;آي جنون!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازيگري را مانم&lt;br /&gt;در ميانه صحنه&lt;br /&gt;برهنه&lt;br /&gt;فوج فوج واژه‌ها مرا خيره&lt;br /&gt;چون هرزه‌پويي&lt;br /&gt;به تماشا نشسته‌اند&lt;br /&gt;من بازيگر بازي‌هاي عاشقانه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«هي هلا»&lt;br /&gt;«منم من آن عاشقي كه باور كرد عشق دروغست»&lt;br /&gt;«هي هلا»&lt;br /&gt;«منم من آن عاشقي كه باور كرد عشق فريبست»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آي جنون&lt;br /&gt;گرفتارم؛&lt;br /&gt;از اين سوي تا آن سوي&lt;br /&gt;صحنه‌يِ بازيِ نقش من است&lt;br /&gt;من بازيگرم&lt;br /&gt;در سه نقش از غروب عشق&lt;br /&gt;برهنه&lt;br /&gt;خسته&lt;br /&gt;دلمرده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بايد فرياد زنم، ميان چشم هاي خيره واژه ها&lt;br /&gt;«هي هلا... هي هلا... منم من....»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما آي جنون&lt;br /&gt;گرفتارم؛&lt;br /&gt;بيا امشب با من فرياد بزن&lt;br /&gt;بيا هم بازيگر من شو&lt;br /&gt;در‌آغوش من برهنه‌تر شو&lt;br /&gt;آي جنون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بيا امشب با من فرياد بزن:&lt;br /&gt;«هي هلا»&lt;br /&gt;«منم من حسرت وامانده»&lt;br /&gt;«آغوش بي همدم»&lt;br /&gt;«بازيگر نقشهاي سه‌گانه»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من بازيگر سه نقشم&lt;br /&gt;برهنه&lt;br /&gt;خسته&lt;br /&gt;دلمرده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرفتارم&lt;br /&gt;آي جنون؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من امشب از حسودي مُردَم&lt;br /&gt;از هم آغوشي تو با واژه ها&lt;br /&gt;من برهنه&lt;br /&gt;در گوشه صحنه&lt;br /&gt;وامانده&lt;br /&gt;در خود پيچيده&lt;br /&gt;در خود مرده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نور مي‌رود&lt;br /&gt;من در گوشه صحنه&lt;br /&gt;واژه‌ها در حيرت و سكوت&lt;br /&gt;ظلمت و تاريكي و سكوت&lt;br /&gt;غرش رعد بدون برق&lt;br /&gt;آهنگ پر تلاطم وحشت&lt;br /&gt;و من خيس از نور بنفش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و ناگهان باز سكوت&lt;br /&gt;نور مي‌رود&lt;br /&gt;نمايش به انتها مي‌رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برهنه&lt;br /&gt;خسته&lt;br /&gt;دلمرده&lt;br /&gt;من مي‌مانم و نقشهاي يك بازي&lt;br /&gt;نقشهاي سه گانه&lt;br /&gt;و مي‌داند بازيگردان من&lt;br /&gt;نقشهاي سه گانه را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش جنون با من در هم مي‌آميختي&lt;br /&gt;تا نقشهاي سه گانه&lt;br /&gt;اين بازي كودكانه&lt;br /&gt;مي‌گفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« من آرزويي دارم&lt;br /&gt;كاش بازيگردان من&lt;br /&gt;بازيگردان نقشهاي سه‌گانه&lt;br /&gt;با من برهنه تر مي‌شد&lt;br /&gt;با من هم بازي مي‌شد»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرفتارم&lt;br /&gt;آي جنون؛&lt;br /&gt;نمايش به انتها مي‌رسد&lt;br /&gt;واژه‌ها هورا مي‌كشند&lt;br /&gt;و مرا بر سر دست بلند كرده&lt;br /&gt;با خود مي‌برند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بامداد دوشنبه&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;18/7/1384&lt;br /&gt;2:25&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#006600;"&gt;این پندار قلمی شد تو سط پارسا درپنجشنبه 21 مهر1384&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21297366-114885469728348298?l=pendaretalkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885469728348298'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21297366/posts/default/114885469728348298'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pendaretalkh.blogspot.com/2006/05/blog-post_114885469728348298.html' title=''/><author><name>پارسا رز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21297366.post-114885448318108553</id><published>2006-05-29T01:40:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T16:12:09.259+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پندار نهم تلخ&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#1463bc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;از اينكه اين نوشته پاره‌هام رو ميخونيد ممنون. راستش اين توضيح رو پايين تر داده بودم اما ناچار به تكرارم، چرا كه دوستان مدام مي‌پرسند كه اين سرنوشت خودته ؟ مزه‌مزه‌ي مرگ يك داستانه. خيلي مهم نيست كه سرنوشت كي مي‌تونه باشه. مي‌تونه سرنوشت خودم يا هركس ديگري باشه. اما به هر حال واقعيست . نوشتن جادويي داره كه حتي چيزهاي خيالي هم واقعي به نظر مياد. نوشته هاي اين داستان پاره پاره هست. برشهاي مختلف از يك سرنوشت. گرچه اصلا كار درستي نيست كه من اين نقاط مختلف زماني را بازگو كنم اما بر خلاف هر قاعده‌اي اين مقاطع زماني در داستان به رنگهاي مختلف نوشتم. شايد كمكي باشد در فهم . هرچند خودم خيلي اعتقاد ندارم كه نوشته هام چيز خوبي هست، اما نوشتن به من كمك مي‌كنه كه بهتر فكر كنم. دوستان كم و بيش برايم از پندارهاشون مي‌نويسن. هر پنداري از شما كلي من رو سر ذوق و شوق مياره. اما ميدونم كه نوشته هايي اينچنين تلخ كه قرار نيست هيچ وقت مزه شيريني بگيره، ملامت آور، خسته كننده و ناراحت كننده است. من شايد دارم با تخليه هرچي اندوه و تلخي در وجودم در قالب اين نوشته ها خودم رو از آنها پاك ميكنم و اين معنيش اينست كه شما رو در آن شريك كنم. يه خورده خودخواهيه، اما نوشتن را جادويي است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;مزه ‌مزه‌ی مرگ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;(پاره ششم) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...چه زود دير مي‌شود. نمي‌دونم اين قرص چندمه ، اما مثل همه ديگه خيلي ريزه. به زحمت سرم رو بلند مي‌كنم به ساعت نگاه مي‌كنم. اما كار بيهوده‌اي‌كردم. تو تاريكي ساعت هم با من قهره و خودش رو نشون نميده. يواش يواش زمان برايم نامفهوم ميشه. من الان كجا هستم؟ خيلي سردمه. سرم سنگين شده حس ميكنم ضربان قلبم خيلي آرام و بي صداست. پلكهام خيلي سنگينه. فكر كنم ديگه خوابم ببره. اما نه يه قرص ديگه هم بخورم. مي‌خوام سالها بخوابم.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;8۱/7/27.... امروز خيلي روز بدي بود. حالم اصلا خوب نبود. سر درد بدي داشتم. حال دانشگاه رفتن هم نداشتم. فكرش رو كه مي‌كردم تو اين ترافيك صبح اتوبان همت مي‌رفتم بيرون حتما سالم نمي رسيدم دانشگاه. بي خيال دانشگاه شدم. خونه موندم و خوابيدم. با صداي موبايل بيدار شدم. سرم خيلي درد مي‌كرد. حميد بود. جواب دادم. حميد فهميد خونه موندم. ازم خواست بيام دانشگاه دنبالش تا با هم باشيم. نتونستم جواب رد بدم. مگه مي تونستم حميد ازم چيزي بخواد من بگم نه. با هر مكافاتي كه بود زدم بيرون . حالا بايد ميرفتم زير پل حافظ. از ترافيك همت فرار كردم، ترافيك خيابان انقلاب نصيبم شد. از شانسم هم تو تاكسي مجبور شدم به خاطر يه خانوم &lt;/span&gt;جلو بشينم اونم وسط. خواستم اصلا بي خيال بشم وايسم با ماشين بعدي برم اما تا اومدم اين تصميم رو بگيرم راننده حركت كرد. آفتاب از روبرو مي‌تابيد. آفتاب مهمرماه هم خيلي بد فرم مي تابه. تو ترافيك از شانس خوب من كنار يه ميني بوس قرار گرفتيم كه دقيقا لوله اگزوزش تو شيشه تاكسي بود. به بغل دستيم گفتم شيشه رو ببنده تا خفه نشديم. دود ميني بوس داشت خفم مي‌كرد. يكهو راننده تاكسي هوس سيگار كرد. واي خداي من . دود اگزوز ميني بوس، گاز و ترمز مكرر ماشين تو ترافيك ، دود سيگار، جاي بد تو ماشين و يك سردرد كوفتي. چشمهام سياهي رفت . به زور دست كردم تو جيب شلوارم پولهام رو درآوردم و كرايه رو حساب كردم همونجا پياده شدم. از ميان ماشينها خودم رو به پياده‌رو رسوندم. اصلا نمي‌تونستم سرپا وايستم. روي پله يه خانه نشستم. و سرم رو گذاشتم رو زانو هام. نميدونم چقدر گذشت حالم جا بياد. تصميم گرفتم بقيه راه رو پياده برم. مگه از ميدان توحيد تا پل حافظ چقدر راه بود؟ تا انقلاب پياده رفتم. ميدان انقلاب باز سوار شدم به هر مكافاتي بود رسيدم به دانشگاه. از ساعت قرار مون يه نيم ساعتي گذشته بود. از دور حميد رو ديدم كه با دوستاش مشغول بگو و بخند هستن. حميد رو كه ديدم باز همون شعف كودكانه وجودم رو پر كرد. مهر حميد مثل يه گل وجودم رو پر از عطر خودش كرد. حميد هم متوجه اومدن من شد. به ساعتش نگاه كرد در حالي كه قيافه شماتت بار دلنشيني به خودش مي‌گرفت اومد طرف من. صورتش رو بوسيدم. توضيح دادم كه ترافيك و حال خراب من باعث شد دير بيام. حميد گفت كلاس داره الان اما مي خواد دودر كنه تا با هم باشيم. من گفتم امكان نداره بگذارم كه اين كار رو بكنه ومن هم همراهش رفتم سركلاس. كلاس كه تمام شد با حميد رفتيم به طرف ميدان وليعصر و بعدش پارك لاله. هم حميد هم من زياد مي‌رفتيم اونجا. تو پارك كمي قدم زديم. هنوز رگه هايي از سردرد تو سرم بود. اما حضور حميد و دستش كه تو دستم بود لذت زيادي داشت. حميد مي خواست چيزي بگه اما احساس مي‌كردم حرفش رو نمي‌تونه بزنه تا اين كه بالاخره به حرف اومد.&lt;br /&gt;گفت: مي‌خواد اين ترم رو حذف ترم كنه. گفتم يعني چه. گفت بايد برم جايي و سه ماه يا چهار ماه تهران نخواهد بود. من مثل گيج ها كه متوجه نشده بودم گفتم چي؟ گفت بايد سه چهار ماه برم. گفتم كجا؟ گفت نمي تونم بگم . ميشه نپرسي؟ من هاج و واج مونده بودم گفتم يعني بايد سه چهار ماه از هم دور باشيم؟ حميد با ناراحتي سرش رو تكون داد و گفت آره. سر درد به شكل وحشتناكي شروع شد. سرم رو تو دستام گرفتم. گفتم يعني انوقت من بايد سه يا چهار ماه فقط با تلفن مي‌تونم با تو ارتباط داشته باشم؟ حميد سرش رو پايين انداخت. فكر كنم چشماش پر از ا
